اعتصاب

بيست و هفتم ارديبهشت ٩٣ ، كل مجموعه كارگاه اعتصاب كرده اند ، احساس تنهايي شديدي ميكنم ، حس خوشايندي نيست تنها بودن و اينكه بفهمي تنها چيزي كه پشتت و كنارت باقي مانده است ديواري بتني بد قواره اي است ، در اتاق را روي خودم بسته ام ، بندهاي پوتينم را محكم مي بندم ، ريش تراش شارژ شده است و چراغش مرتب چشمك مي زند ، توي آينه نگاه ميكنم و صورتم را اصلاح مي كنم ، توي چشمهاي خودم در آينه نگاه ميكنم ، به خودم مي گويم از پسش بر مي آيم … هميشه از پسش بر آمده ام … به گوشي موبايل نگاه مي كنم ، خبري از تو نيست ، كسي نيست كه برايم آرزوي موفقيت كند ، راستش را بخواهي از پس همه چيز بر مي آيم بجز نبودنت ، بايد بيرون بروم ، نفسم را حبس مي كنم و در را باز مي كنم ….

يكساعت بعد …

كنار بخاري خاموش روي تنها مبل سايت نشسته ام و پاهايم را انداخته ام روي هم ، همه سركارشان هستند و ليوان چاي سياه لاهيجان كه هيچوقت از آن خوشت نمي آمد رو برويم است ، سيگاري روشن ميكنم ، سرم را به عقب تكيه مي دهم ، از پسش برآمده ام …. به گوشي نگاه ميكنم ، خبري از تو نيست … دود سيگار ابري ميشود در اطرافم … هيچوقت از پس نبودنت بر نمي آيم … هيچوقت …

20140517-140414.jpg

Advertisements

About this entry