تولد

سيزدهم ارديبهشت ، روز شلوغي بود ، گاهي فشار كار پدر آدم را در مياورد ، گاهي حس ميكنم در محاصره احمق ها هستم ، زبانشان را نمي فهمم ، نگاهي به محوطه مي اندازم ، جرثقيل سي و پنج تن مشغول كار است ، شانه هايم را بالا مي اندازم ، چه اهميتي دارد ؟ همه احمقها بروند به جهنم ! روز تولدم است و من خوشحال هستم

سي و هشت بهار را ديده ام ، و بارها خنديده ام و گاه نيز اندوه را در قلبم حس كرده ام ، شكايتي نيست ، دلخوشي ها كم نيستند ، مهم اينست كه هنوز مي شود جايي رفت كه فنجاني چاي باشد و پنجره اي باز و لبخندي بي انتها در روبرو …

20140503-200608.jpg

Advertisements

About this entry