باز باران

چهارشنبه سوم ارديبهشت ، باران از صبح يكسره مي بارد ، امروز خواب موندم ، تقريبا يك هفته اي بود كه نتونسته بودم شبها بخوابم . همه ارديبهشت هاي زندگيم حال و هواي عجيبي دارم , خوب كه نگاه مي كنم انگار هر سال از زندگيم كه مي گذرد انگار چيزي از من جدا مي شود ، گاهي گم مي شوم ميان اين همه هياهو ، حس ميكنم كه كاملا تنها شده ام ، زمان و مكان معني خود را از دست داده است . اين صحت پور هم يكريز حرف مي زند و سررشته نوشته ام را گم ميكنم ، خيلي هم مهم نيست چون اينجا تقريبا ديگر هيچ خواننده اي ندارد

اين روزها چهره ناراحت پرسنل تعديل شده بدجوري روحيه ام را بهم ميريزم ، مدام بخودم ميگويم و يادآوري ميكنم كه چيزهايي در زندگي هست كه من قدرت تغييرش را ندارم . فقط بودنت مايه آرامشم است ، گاهي كه ميخواهم برايت از چيزهايي كه در سرم ميگذرد بگويم …سكوت ميكنم …عادت كرده ام به سكوت هاي طولاني … عادت كرده ام به ننوشتن و عادت كرده ام به خوانده نشدن …. همين روزهاست كه نامريي شوم …مهم نيست خيلي …مهم باران است و
بودن تو

20140423-162959.jpg

Advertisements

About this entry