گم شده ام

اينجا آمدن بعد از سالها حس غريبي دارد انگار كه زمان متوقف شده است ، اينجا بوي دلتنگي هاي بي پايان غروب را مي دهد . دلم گرفته است و نوشتن در وبلاگي كه هيچ خواننده اي ندارد مثل زمزمه كردن در گوش هاي باد است ، حرفهايت مي روند يك جاي دور و نامعلوم …

دلم تنگ شده است و هيچ چيز حالم را خوب نمي كند ، خسته هستم و گيج از نبودنت ، حساب ساعتها و روزها از دستم در رفته است . سرم گيج مي رود ، احتمالا بخاطر يك دوجين آرامبخشي باشد كه خورده ام و آرامم هم نكرده است ، خوب مي دانم كه هيچ چيز آرامم نمي كند ،مي دانستم كه عاقبت روزي گم خواهم شد و ديگر هرگز كسي پيدايم نخواهد كرد …..

كلمات جلوي چشمم كج و كوله مي شوند … پلكهايم سنگين شده اند . ميدانم جايي هم را گم كرده ايم و ديگر هرگز همديگر را پيدا نخواهيم كرد ….

Advertisements

About this entry