این نیز بگذرد…

دی ماه سال 1390 ،رادیو سویس پاپ دارد آهنگی از James Blunt به نام You are Beautiful را پخش می کند، آهنگ قشنگی است برای یک روز سرد و بارانی زمستانی ، اما راستش را بخواهی مدتهاست هوای این شهر دلگیر و سنگین است ، از آن دست آدمهایی نیستم که مدام افسوس گذشته را می خورند ، اما اگر با خودم صادق باشم باید بگویم که اوضاع از همه نظر روز به روز بدتر می شود ، همه چیز آشفته و در هم است و این آشفتگی بدجور کلافه ام کرده است ، شهر شده است تمثیلی از آخرالزمان (حالا به کدام روایتش نمیدانم؟)  پیاده روی های روزانه جایش را داده به یک دوچرخه ثابت در خانه، دیگر قدم نمی زنم … آنقدر این شهر و فضایش مسموم شده ..آنقدر آدمهایش زهرآگین و وحشت زده اند که حالت تهوع به من دست می دهد  … دلخوشی ها هم روز به روز کمتر شده است … سعی می کنم به خودم روحیه بدهم و مدام تکرار می کنم که اوضاع بهتر می شود اما خیلی خوب می دانم که هیچ چیز در این شهر بهتر نمی شود .. اینجا شهر مردگان است … همه فریادها در گلو خفه شده است … رحم و شفقت هم به طنزی میماند … با خودم میگویم که تنها مانده ایم…تنهای تنها …خیلی خوب می فهمم که لئونارد مید (شخصیت  داستان «عابر پیاده»  اثر»ری برادبری») چه حالی دارد … دیگر این شهر جنگ زده و مصیبت بار را رها می کنم … به گلدانهایم آب می دهم،دو گلدان بونسای را حرص می کنم ، فیلم هایی که رفیق عزیزی برایم آورده است را نگاه می کنم ، وقتی هم که حرصم که می گیرد پلی استیشن 3 را روشن می کنم و چند نفر را با مسلسل تامی گان میفرستم به درک … حالا حالم بهتر است … و فکر می کنم که همه این ها یک روزی می گذرد و من مثل همیشه یقه پالتویم را بالا می کشم ،لبخندی می زنم و سوت زنان به راهم ادامه می دهم…

یادم آمد ، هان،
داشتم می گفتم ، آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی ، چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک

آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ …

بخشی از شعر خوان هشتم اثر مهدی اخوان ثالث

Advertisements

About this entry