You , in Red

حالا هوا دارد خنک تر می شود ، به گمانم نفس های آخر تابستان باشد ، چه تابستانی … روزهای گرم آخر برای من که شیفته قدم زدن در آفتاب هستم هم تحمل ناپذیر شده بود ، این روزها به هیچ می گذرد و  برایم از هر معنی و مفهومی خالی است ، ثانیه ها ، دقایق ، ساعتها ، روزها و هفته ها همینطور می گذرند ، همه روزها تبدیل شده اند به یک کاغذ چاپ شده در تقویم جیبی، نازک و بی ارزش ، همینطور می گذرند ، به گمانم جا مانده ام از این همه شتاب ، این همه شتاب کلافه ام می کند ، این شلوغی های غروب های تابستان کلافه ام می کند ، این زنگ های بی پایان  تلفن همراه کلافه ام می کند ، جلسه های بی پایان کلافه ام می کند ،بمبست ها کلافه ام می کنند… اصلا» باید دچار سندرم کلافه گی حاد شده باشم !!!  دلم می خواهد با کسی کمی گپ بزنم ، دلم می خواهد با تو گپ بزنم … گفتم تو… ! چند شب پیش داشتم بی هدف عکس های سایت پیکاسا را نگاه می کردم ، لابد می دانید که این سایت چند ده ملیون عکس از عکاسان سراسر دنیا دارد …حالا میان این چند ده ملیون عکس من باید بطور کاملا» اتفاقی ( اگر بشود اسمش را اتفاق گذاشت !) در میان عکس های خانمی ناشناس به نام  ف… یک دفعه بر بخورم به عکسهای تو در نوروز امسال ! به گمانم خانم ف… از فرنگ به دیدنتان آمده بود … به اندازه یک دنیا از ایران عکس گرفته بود ! گیج هستم از این اتفاق یک در چند ده ملیونی ! سرم سوت می کشد و هرچه سعی میکنم درمیان دانسته هایم از آمار و احتمالات مهندسی قاعده ای برایش بیابم نمی توانم ! پس کله ام را می خارانم و حتما» اگر سیگار را ترک نکرده بودم حالا سیگاری روشن می کردم ، اما خب سیگار را ترک کرده ام پس بلند می شوم و یک لیوان چای می  ریزم … راستی رنگ سرخ زیباست برای تو…هیچ فرق نکرده ای …

اینجا نمی شود از تو بنویسم ، راستش خواننده های غریبه و آشنا ، نگرانم می کنند ، از سیل اتهامات هم خسته شده ام ، از خودم هم خسته شده ام ، خسته شده ام از مورد قضاوت واقع شدن ، نگاه های سنگین دیگران … اما خب حالا دارم از تو می نویسم ، عادت کرده ام به رد کردن چراغ های قرمز ! به گمانم کمی گیج هستم ،نه !امشب کمی وامانده شده است دستانم ، نه ..خودم وامانده ام از نوشتن ،نشستم و خواستم مطلبی بنویسم در موردی که در ذهنم بود ، به گمانم مطلبی اجتماعی بود یا چیزی شبیه به آن ..اما نمی دانم چطور سروکله ات بی خبر پیدا شد در میان نوشته هایم و سررشته مطلب به کلی از کفم در رفت …

عادت کرده ام به بودنت در میان نوشته هایم ، همیشه با من هستی در تمام لحظات خصوصی ام ، راستش را بخواهی هرچه سعی کردم که یک آن حتی بیرونت کنم از میان  لحظاتم ..نشد ..نشد  ، حالا وجودت را پذیرفته ام ، اما این دست لعنتی سُر نمی خورد روی کلیدهای این تلفن همراه که شماره ات را بگیرم و بگویم که چقدر زیاد دلم برایت تنگ شده است .

راستش را بخواهی ، احساس عبث بودن می  کنم ، چیزی خوشحالم نمی کند ، چیزی ناراحتم نمی کند  همه اش خلاصه می شود در یک دلتنگی بی پایان برای تو…

حالا دارم به این آهنگ  ، گوش می دهم، نامش چه اهمیتی دارد؟ …نمی دانم چرا آنقدر گوش دادنش را دوست دارم ؟

برای دانلود آهنگ اینجا را کلیک کنید

Advertisements

About this entry