ای کاش اینجا بودی

حالا باید اواخر اردیبهشت ماه باشد ، و من سرم کمی منگ است و گیج می خورم ، فکر کنم کمی زیاده روی کرده ام ، مشغول بوده ام با اعترافاتم برای خانم «م» و عذر خواهی ! اگرچه که عذر خواهی دردی را از هیچ کس ،حتی من دوا نمی کند ، بازگشتن به خاطرات و روزهایی که گذشته اند …دستم به زحمت به صفحه کلید این لپ تاپ کذایی چفت می شود ، مدام مشغول معذرت خواهی هستم ، حالم را بهتر می کند …اگرچه که این روزها فکر می کنم که هیچ چیز حالم را خوب نمی کند .همینطور مغشوش هستم … بعد می خندم و خندیدن جزوی جدا نا پذیر از لحظات من شده است ، فقط باید خندید و خوش بود با این لحظات … سرم را می چرخانم و به دنبال موسیقی ای می گردم که این لحظات را با آن سپری کنم …سی دی ای می گذارم که خانم «س» برایم آورده است ، اصلا» از خودم می پرسم که این همه خانم ! در خاطراتم چه می کنند ؟؟!! بعد لبخند می زنم و فکر می کنم که من خیلی شیطان بوده ام و شاید این بر می گردد به دوران کودکی .. دستم را مشت می کنم و زیر چانه ام می گذارم ، لبخند می زنم و چشمم می چرخد به دنبال پاکت سیگار … سیگاری روشن می کنم و هنوز لبخند می زنم ، این لبخند زدن ها هم موهبتی است ، به قول مرحوم پرفسور هشترودی » من جام زندگانی را تا آخرین قطراتش نوشیده ام …» ، همین که هنوز می شود از همه لحظات لذت برد غنیمتی است.

موسیقی در لحظاتم شناور می شود ، دلم می خواهد که کسی را در آغوش بگیرم ، صادقانه بگویم فرقی هم نمی کند که چه کسی باشد ! فکر کنم که نام آهنگ » غباری در باد» باشد اثر » سارا برایتمن » ، دلم می خواهد که بروم با بادها به مکانی بعید و دور مثل «نیومکزیکو» یک جایی که نه زمانی دارد و نه مکانی ، بله من رویاهایی دارم و سرم گرم است …سرم داغ است … و دنیا به دور سرم می چرخد !  این چرخیدن خوب است ، مثل رقص دونفره والس می ماند در دایره ای بی انتها ، مثل بوسه ای دزدکی در گوشه ای تاریک ، مثل بودن در حیاط خلوت و رد بدل کردن جملات عاشقانه … من حقیقتا» دیوانه هستم ، در دیوانگی به گمانم فضیلتی است … حالا فضیلتی هم نباشد  ، شهودی هست … همین است که مرا بی تاب می کند در لحظات بی انتهای زندگی …

خرداد ماه هم به آرامی دارد پدیدار می شود ، و من انباشته هستم در لحظات ! به گمانم دارم چرت می نویسم ، خیلی هم بد نیست من دیوانه همین لحظات چرت و پرت هستم ، بی خیالش … لحظه را غنیمت است  این دمی که دیگر نمی آید … پس من در این دم خوش هستم و همین به گمانم کافیست .

نوبت موسیقی است به نام » ای کاش اینجا بودی » اثر » پینک فلوید » این موسیقی را گروه پینک در رسای  «سید برت» سروده اند … برای دانلود موسیقی اینجا را کلیک کنید .

خُب، پس فکر می کنی که می تونی تشخیص بدی

بهشت رو از جهنم

آسمونای آبی رو از درد !

می تونی تشخیص بدی مزارع سبز رو از خط سرد راه آهن ؟

لبخند رو از نقاب؟

راستی فکر می کنی می تونی تشخیص بدی؟

و آیا تو رو مجبور نکردند که قهرمانای خودتو با ارواح عوض کنی؟

خاکستر داغ رو با درختا؟

هوای گرم رو با نسیم خنک ؟

آسایش گوارا رو با تغییرات مداوم؟

و آیا تو نقش سیاهی لشکر رو در مقابل یه نقش اصلی تویه قفس عوض کردی؟

ای کاش اینجا بودی ! چقدر دلم می خواد اینجا بودی

ما دو تا روح گمشده ایم که سالهاست توی تُنگ ماهی شنا می کنیم !

روی همون زمین قدیم راه می ریم، چی پیدا کردیم؟

همون ترس های قدیمی رو

ای کاش اینجا بودی !

Wish you were here

So, so you think you can tell

Heaven from hell

Blue skies from pain

Can you tell a green field from a cold steel rail

A smile from a veil

Do you think you can tell

And did they get you to trade

Your heroes for ghosts

Hot ashes for trees

Hot air for a cool breeze

Cold comfort for change

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage

How I wish, how I wish you were here

We’re just two lost souls swimming in a fish bowl

Year after year

Running over the same old ground

What have we found

Same old fears

Wish you were here

Advertisements

About this entry