سیزدهم اردیبهشت

سیزدهم اردیبهشت ، ساعت هشت و نیم صبح  یک روز بهاری و بارانی در سی و چهارسال پیش به دنیا آمدم ، آنطور که برایم تعریف کرده اند آنروز باران شدیدی می آمد ، شاید این علاقه من به قدم زدن زیر باران هم یادگاری آن روزها باشد ، راستی سیزدهم اردیبهشت روز دیگری هم هست … نشریه ای که سردبیرش هستم امروز هشت ساله شده است … این همزمانی سال روز انتشار نشریه با روز تولد من فقط یک اتفاق است ، همانطور که همزمانی اش با روز جهانی آزادی مطبوعات اتفاق است .

در سی و چهار سالگی مرد خوشحالی هستم ، زندگی را دوست دارم و حس بودن وحضور را … حس حضور در زیر آفتاب و حس بودن در زیر ابرها و لمس قطرات باران را  بر روی گونه ها… در این سی و چهار سال ، دوست داشته ام ، عاشق شده ام ، نوشته ام …دوست داشته شده ام ، مورد عشق واقع شده ام ، خوانده شده ام  و بسیاری خاطرات دیگر  والبته خاطرات تلخ هم بسیار بوده اند ، تلخی هم جزوی جدا ناپذیر از زندگیست ، به گمانم زندگی باید مزه ای داشته باشد تلخ و شیرین ، فکر کنم به آن می گویند ملس …! دست هایم را باز می کنم ، سعی می کنم آسمان را در آغوش بکشم.

نزدیک غروب رفتم جایی که بتوانم بازی های نور غروب آفتاب را میان برگهای درختان ببینم ، منظره ای بدیع دارد ، خورشید در دو زمان بسیار برایم زیباتر است ، طلوع و غروب … هر دو باشکوه هستند ، آغاز و فرجام ، تولد و مرگ ، به گمانم شکوه بودن و حضور در هردوی این ها هست ، زندگی چیزیست که در میان این دو شگفتی روی می دهد ، میدانی معجزه همین بودن ماست ، معجزه من هستم ، تو هستی ، ما هستیم … زندگی همین بودن ماست و گذر از جاده ای که مهم نیست به کجا ختم می شود ، همین لبخند ها ، گاه اشک ها… حتی غروب آفتاب هم زیباست .

.

دشت هايي چه فراخ كوههايي چه بلند

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم

پي خوابي شايد

پي نوري، ريگي، لبخندي

زندگي خالي نيست مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند

(بخشی از شعر گلستانه سهراب سپهری)

Advertisements

About this entry