عابر پیاده

عکس از :Anni Hamer

لای پنجره را باز گذاشتم تا هوای خنک را روی صورتم احساس کنم ، باید اواخر فروردین ماه باشد ، اما نمی دانم چرا این هوای شبانگاهی من را بیشتر به یاد هوای پاییزی می اندازد ؟ هرچه هست هنوز خوب است که می شود شب ها هوای خنکی مزه مزه کرد .

امروز عصر که رفتم بیرون قدم بزنم ، شارژ پخش موسیقی خیلی زود تمام شد ، تقصیر از خودم بود که فراموش کرده بودم هر وسیله الکترونیکیی بلاخره نیاز به شارژ هم دارد ! مشغول تماشای مردم شدم و سعی می کردم بفهمم که چند نفرشان فقط برای قدم زدن و هواخوری از خانه خارج شده اند (نه برای دیدن فروشگاه ها و …)، گمان کنم قدم زدن و هواخوری دارد بطور کامل دِمده می شود ، خب من از این تفریح دِمده خوشم می آید ، همینطور که از موسیقی دِمده بلوز و جـَز خوشم می آید !  هواخوری و قدم زدن معمولا» در اجتماع امروزی مختص سالمندان است ، حتی بیکاران هم آنقدر کار دارند که فقط برای قدم زدن به خیابان نمی آیند ، وقتی پیاده روی میکنم بطور شگفت انگیزی احساس خوبی دارم ، کلی گوشه های دنج را کشف می کنم ، کلی ساختمانهای زیبای قدیمی ای را می بینم که هنوز تیشه همکارانم تبدیلشان نکرده است به ساختمانهای بی قواره بلند سیمانی . در زمان پیاده روی موسیقی گوش می کنم بیشتر برای اینکه سروصدای عبور ماشین ها و بوق زدن های عصبی اشان آزارم ندهد ، اغلب متعجب می شوم که چرا  اینهمه عجله دارند برای رسیدن به هیچ ، چرا اینهمه لحظات خوب را از دست می دهند ؟ خوب که در چهره اشان نگاه می کنم به سختی می شود کسی را خوشحال دید ، انگار که لبخند زدن خیلی برایمان دشوار شده است ، بعد به خودم می گویم که حتما» مشکلات زندگی اشان زیاد است و خب هیچ انسانی وقتی درگیر چنین مشکلاتی است ، لبخند زدنش شاید بی معنی و البته نا ممکن باشد ، بعد به خودم گیر می دهم که حق ندارم در مورد دیگران قضاوت کنم ، همه شرایط من را ندارند که بتوانند از بعد ازظهر یک روز بهاری لذت ببرند و بی خیال قدم بزنند ، آن وقت یاد حرفهایت می افتم که می  گفتی : آقای دکتر ! قدم زدن در باران وقتی لذت دارد که ماشین خوبی داشته باشی و هر وقت بخواهی در باران قدم بزنید! نه اینکه مجبور باشی برای رسیدن به محل کار باران و سرما را تحمل کنی … یا خوب یادم است که سرزنش آمیز به من می گفتی :.. آقای دکتر،می گویی تحصیلات و مدرک دانشگاهی بی ارزش است ، وقتی می گویی که خودتان آن را دارید…! … آن وقت لال می شدم که چه جوابش را بدهم ، خب حق با او بود ، آن مواقع  سکوت می کردم و عذر خواهی … آن گفته هایت باعث شد که دیگر در مورد دیگران قضاوت نکنم ، نصیحت هم نکنم و شعار هم ندهم … این خاطرات از ذهنم می گذرد و پاک پیاده رویم کوفتم می شود ، سعی می کنم به ضرب آهنگ قدمهایم گوش بدهم و فراموش کنم ، بعد می فهمم که نمی شود ، احساس حماقت می کنم و بعد احساس خالی بودن ، راهم را کج می کنم و یکراست می روم که یک بسته نان ، تخم مرغ و یک نوشابه رژیمی بخرم به روزنامه روی پیشخوان نگاه می کنم ، تیترهایش حالم را بهم می زند ، بی خیال روزنامه می شوم و یکراست می آیم خانه ، باید یادم باشد که بار آینده mp4 را حتما» قبل از قدم زدن شارژ کنم ، دست کم مانع این می شود که خیلی فکر کنم …

وقتی قدم می زنم بی اختیار یاد این داستان کوتاه  ری برد بری (برای آشنایی بیشتر روی نامش کلیک کنید) می افتم که متن کامل آن را در زیر می گذارم ، بردبری را از داستان فارنهایت 451 می شناسیم (451 درجه فارنهایت دمایی است که در آن کاغذ می سوزد) فرانسوا تروفوا از آن فیلمی به یاد مادنی ساخت برای آشنایی بیشتر با او و این فیلم اینجا را کلیک کنید تا مطلبی را که در گذشته درباره اش نوشته ام بخوانید

عابر پیاده
نوشته: ری بردبری
ترجمه: محسن بلوچیان
بازنویسی و پیرایش: سپهر رادمنش

یکی از کارهایی که آقای «لئونارد مید» بشدت به آن علاقه داشت قدم زدن در سکوت ساعت هشتِ ‏شبهای نوامبر بود؛ راه رفتن روی پیاده روی سیمانی، گام نهادن روی باریکه های چمنی، دست در جیب نهادن و پیشروی در میان این سکوت. او ‏در گوشه چهارراهی می ایستاد و در امتداد پیاده روهای مهتاب زده به چهار جهت چشم می دوخت تا تصمیم بگیرد که به کدام طرف برود. اما در حقیقت هیچ فرقی نمی کرد؛ او در این دنیای سال 2053، تنهای ‏تنها، یا می شود گفت تقریبا تنهای تنها می زیست. سرانجام تصمیم خود را ‏می گرفت، جهتی را انتخاب می کرد و با گامهای بلند، در حالی که ابر یخ زده ای از هوا را چون دود سیگار از دهان بیرون می فرستاد، به راه خویش ادامه می داد.
‏بعضی اوقات ساعتها و کیلومترها قدم ‏می زد و نیمه شب به خانه باز می گشت. در راه، به کلبه ها و خانه ها با پنجره های تاریکشان نگاه می گرد و این بی شباهت به ‏قدم زدن در میان گورستانی نبود که تنها نور قابل رویت آن، کورسوی کِرم شب تاب در ورای پنجره های تاریک بود. جاهایی که همیشه پرده ها کشیده شده بود، اشباحی ناگها‏نی و خاکستری رنگ، به روی دیوارها ظاهر می شدند و یا از پنجره های باز ساختمانهای مقبره مانند صدای پچ پچ و زمزمه به گوش می رسید.
آقای مید درنگ می کرد. سر خود را به ‏طرف صدا کج میکرد. ‏گوش میداد، نگاه میکرد و در حالی که هیچ گونه صدایی از برخورد پاهایش با آسفالت زمخت شنیده نمی شد، به راه خود ادامه می داد. از مدتها پیش تصمیم عاقلانه ای گرفته بود و موقع راهپیمایی شبانه، دمپایی می پوشید، چون سگها که در گروههای پراکنده رژه می رفتند از صدای کفشهایش به طرف او جلب می شدند و در نتیجه ممکن بود چراغها روشن شوند و اهالی خیابان متوجه عبور رهگذری تنها در شب اوایل ماه نوامبر شوند.
‏در این شبِ بخصوص، او سفر خود را به سوی غربِ شهر و دریای پنهان شروع کرد. هوا به شدت سرد بود، بینی را کرخ می کرد و ریه ها چون درخت کریسمس احساس سوزش می کردند، یعنی درختی که روشن ـ خاموش شدن چراغهای سرد آن بخوبی ‏احساس می شد و گویی کلیه شاخه های آن از برفی نامرئی پوشیده اند. او با رضایت به ‏صدای برخورد کفشهای نرمش با برگهای پاییزی گوش فرامی داد، به آرامی در ‏سکوت سوت میزد و گاهگاهی دولا می شد و برگی را بر می داشت و ساختمان ترکیبی آن را در زیر نور متناوب چراغ برق نگاه میکرد. آن را می بویید و به راه خود ادامه می داد.
‏در راه خود به هر خانه ای که می رسید ‏زمزمه کنان می گفت: «هی، تو که اون تویی، سلام، امشب کانال 4 ‏چی داره؟ کانال 7 ‏چطور؟ کانال 9 ‏چطور؟ ‏اینم از سواره نظام که برای عملیات نجات روی تپه مقابل ظاهر میشه».
‏خیابان ساکت، طولانی و خالی بود و تنها سایه او مانند عقابی در بیابان حرکت ‏می کرد. اگر چشمانش را می بست و بی حرکت می ایستاد، می توانست خود را در مرکز صحرای بی آب و علفی بپندارد که تا هزاران کیلومتر هیچ اثری از تمدن وجود ندارد و خیابانها چون بستر خشک رودخانه ها در اطراف او قرار دارند.

‏در حالی که به ساعت خود که 8.30 ‏بعدازظهر را نشان می داد نگاه ‏میکرد، اندیشید: «حالا تو تلویزیون چی نشان میده؟ نوبت چند تا جنایت جالب، آزمایش کوتاه، نمایشنامه ای انتقادی و یا کمدیه که یک نفر از روی صحنه پایین بیفته؟»
صدای زمزمۀ خنده ای به گوش رسید. آیا این صدا از درون یکی از خانه های مهتاب زده بود؟ ‏لحظه ای درنگ کرد و چون دیگر صدایی نیامد به راه خود ادامه داد. در قسمتی از پیاده روی ناهموار سکندری خورد. آسفالت داشت کم کم در زیر علفها و گلها ناپدید می شد. طی ده سال قدم زدن روزانه و شبانه اش هرگز حتی به یک عابر پیاده دیگر برخورد نکرده بود. اکنون به چهار راهی رسید که دو بزرگراه از روی یکدیگر عبور می کردند و ورودی و ‏خروجیهای آن چون برگ شبدر به نظر می آمدند. در مدت روز این محل موج خروشانی از عبور اتومبیلها بود، پمپ بنزینها باز بود و این موج خروشان چون حشره ای عظیم می خروشید و در حالی که دودی خفیف از اگزوزها بیرون می تراوید، به هر طرف روان بود. اما اکنون این بزرگراهها نیز چون نهری در یک فصل خشک، تنها بستری سنگی و مهتاب زده می نمود. او در خیابان بعدی دور زد و به ‏طرف خانه برگشت. دیگر چیزی به خانه ‏نمانده بود که ناگهان اتومبیلی تنها از گوشه خیابان پیچیده، نزدیک شد و نورافکن های کورکننده ‏اش را بر او تاباند. او چون پروانه ای مدهوش از نور و سپس مجذوب برجای ایستاد.
‏صدایی زنگ دار فریاد زد:» حرکت نکن، سر جای خودت بایست، تکون نخور!»
‏او ایستاد.
‏ـ «دستتو ببر بالا…»
‏او گفت: «آخه…. »
‏ـ «دستتو ببر بالا وگرنه تیراندازی می کنیم…. »
‏البته، این پلیس بود. ‏ولی چه حادثه نادر و عجیبی! در این شهر سه میلیونی تنها یک خودروی پلیس مانده ‏بود. آیا حافظه او اشتباه ‏نمی کرد؟ از یک سال پیش، سال 2053 ‏و سال انتخابات، نیروی پلیس از سه خودرو به یکی کاهش یافته بود. رشد آهنگ جنایت رو به کاهش بود. اکنون دیگر جز این خودروی گشت تنها که در خیابانهای خلوت شهر پرسه می زد دیگر احتیاجی به پاسبان نبود.
‏خودروی گشت پلیس با صدایی فلزی پرسید: «اِسمِت؟»
‏او به علت نور شدیدی که به چشمهایش می تابید نمی توانست سرنشینان را ببیند. گفت: «لئونارد مید.»
‏ـ «بلندتر حرف بزن لئونارد مید! کارت چیه؟‏»
ـ «فکر می کنم به من میگن نویسنده.»
‏صدایی که گویی با خودش صحبت می کرد از اتومبیل پلیس آمد: «بیکاره»
‏نور شدید او را در جا میخکوب کرده بود. درست مثل یک نمونۀ موزه که با میخی از میان سینه به دیوار متصل شده باشد.
‏آقای مید گفت: «شاید اینطور باشه.»
سالها بود که دیگر چیزی ننوشته بود. مجله و کتاب دیگر فروش نداشت. با خود فکر کرد حالا دیگر همه چیز شبها در خانه های مقبره مانند خلاصه می شود.
‏مقبره هایی که با نور خفیف تلویزیون روشن شده اند و مردم مانند مرده های متحرک د‏ر مقابل آن نشسته اند و انوار خاکستری ‏یا رنگارنگ چهره شان (و نه قلبشان) را روشن می کرد. آن صدای بیروح در حالی که صفیر می کشید گفت: «بیکاره! بیرون چه کار می کنی؟»
‏لئونارد مید گفت: «قدم می زدم.»
‏ـ «قدم می زدی؟ »
‏او به سادگی گفت: «بله، فقط قدم می زدم». اما در درون احساس سردی می کرد.
‏ـ «قدم می زدی؟ فقط قدم می زدی؟ »
ـ «بله آقا.»
‏ـ «کجا قدم می زدی؟ برای چی قدم می زدی؟»
‏ـ «برای هواخوری، برای تماشا.»
ـ «آدرس محل زندگی؟»
‏ـ «شماره 11‏، خیابان سنت جیمز.»
ـ «د‏ر خانه شما هوا فراوان است. شما یک تهویه مطبوع در خانه دارید، درسته آقای مید؟»
ـ «بله.»
ـ «و یک تلویزیون برای تماشا؟»
ـ «خیر. »
‏ـ «خیر؟» سکوتی انفجار آلود برقرار شد که خود نشانه یک اتهام بود.
‏ـ «آیا شما ازدواج کردید؛ آقای مید؟»
‏ـ «نخیر.»
‏صدای پاسبان در پشت آن پرتو آتشزا گفت: «ازدواج نکرده!»
‏ماه در میان ستارگان می درخشید و خانه ها، خاکستری و ساکت بودند. لئونارد مید با لبخند گفت: «هیچ کس منو نمی خواست.»
‏ـ «تا از تو سوال نشده صحبت نکن.»
‏لئونارد مید در سرمای شب منتظر ماند.
ـ «آقای مید، فقط قدم می زدید؟»
‏ـ «بله.»
‏ـ «اما شما هنوز توضیح ندادید که مقصود شما چی بود.»
‏ـ «من توضیح دادم: هواخوری، تماشا و فقط قدم زدن.»
‏ـ «آیا قبلا هم این کار رو کرده اید؟»
‏ـ «بله، سالهاست که هر شب این کارو می کنم.»
‏خودروی گشت در میان خیابان ایستاده بود و بی سیم آن به طور خفیفی زمزمه می کرد.
‏ـ «بسیار خوب، آقای مید. »
او مودبانه پرسید: «دیگه کاری ندارید؟»
‏صدا گفت: «بله، بفرمایید.» صدای یک آه و سپس تلق بلند شد. درِ عقب خودرو کاملا باز شد. «سوار شو»
‏ـ «یه دقیقه صبر کنید، ‏من که کاری نکردم.»
‏ـ «سوار شو.»
ـ «من اعتراض دارم.»
ـ «آقای مید.»
‏‏او ناگهان مانند افراد مست شروع به حرکت کرد. در حالی که از جلوی خودرو می گذشت نگاهی به داخل آن انداخت. همان طور که انتظار داشت، ‏هیچ کس داخل خودرو نبود.
‏ـ «سوار شو.»
‏او دستش را روی در گذاشت و نگاهی به داخل که مانند سلولی کوچک بود انداخت. زندانی سیاه ‏و کوچک با میله های آهنین که بوی آهن روغن خورده ‏می داد. بوی ضد عفونی، تمیزی و سختی فلز در آن موج می زد. هیچ چیز نرمی در آن دیده ‏نمی شد.
‏ ‏صدای آهنین گفت: «حالا اگر ازدواج کرده بودی، زنت می تونست ضمانت بدهد، ‏ولی…»
ـ «منو کجا می برید؟»
‏خودرو درنگ کرد، صدای تیک تاک ‏وزوز مانندی بلند شد؟ گویی در محلی دیگر اطلاعات زیر نظر چشم الکترونیکی ثبت می شد. آن گاه صدا گفت: «به مرکز شست و شوی مغزی.»
‏او سوار شد. در با صدای خفه ای بسته شد. اتومبیل در حالی که نور پایین خود را به جلو می تاباند، میان خیابانهای شب زده شروع به حرکت کرد. در لحظه ای بعد از کنار خانه ای عبور کردند، خانه ای در میان خانه های تاریک شهر. تمام چراغهای این خانه روشن بود و تمام پنجره ‏ها نور زرد پررنگ و گرمی را در میان تاریکی سرد پخش می کردند.
‏آقای مید گفت: «اونجا خونۀ منه.»
‏هیچ کس به او جواب نداد.
‏خودرو در امتداد خیابانهای خالی حرکت کرد و دور شد. در تمام طول آن شب سرد پاییز، خیابانها و پیاده روهای خلوت بدون صدا و حرکت باقی ماندند

پایان !

Advertisements

About this entry