فرودگاه

فردا

باید بروم به فرودگاه تا مسافری را بدرقه آنسوی آبها کنم ، اگرچه که در سالهای گذشته فرودگاه همیشه جزو جدا ناپذیری از زندگی من بوده است اما هرگز به آن عادت نکرده ام ، این شتاب و دلهره آدمها برای رفتن و رسیدن کلافه ام می کند ، بهترین لحظات برایم وقتی مسافر هستم همان لحظه ای است که border pass تمام شده و نسکافه ای گرفته ام و طبقه پایین روبروی آن شیشه بلند پارکینگ هواپیما ها را نگاه می کنم و سیگاری دود می کنم، لحظات آرامیست ، خوشبختانه تعداد سیگاری ها هم هر روز کمتر می شود ( مردم به سلامتی اشان علاقمند شده اند!؟) پس طبقه زیرین سالن خروجی هر روز خلوت تر می شود ، راستش را بخواهید اگر دست خودم بود ترجیح می دادم مثل درخت در خاک ریشه کنم و اصلا» به سفر نروم ، راحت بگویم که در تمام دنیا یا حداقل در جای جایی که من رفته ام آسمان همین رنگ است ، برای تنوع بد نیست اما هیچ جا خانه و مسیر پیاده روی روزانه ام نمی شود ، فرودگاه رفتن یک لذت دیگر هم دارد ، می توانی وقتی از اتوبان وارد جاده فرودگاه که می شوی آنقدر تخته گاز بروی که کیلومتر شمار اتوموبیل بچسبد به آخر و کلی کیف کنی که هیچ پلیسی حالت را نمی گیرد .

وقتی

میخواهم کسی را بدرقه کنم ، اغلب لال می شوم ! خوب نمی دانم که چطور باید خداحافظی کرد ، خداحافظی همیشه یا توام است با بی تفاوتی یا همره است با اندوهی بی پایان ، یادم می آید که تلخ ترین  خداحافظی عمرم را با عزیزی در دوم اردیبهشت ماه دو سال پیش در دفتر نشریه کردم ، این سه  نوشته یادگاری آن روزها است ( دوم اردیبهشت ، سوم اردیبهشت ، هفتم اردیبهشت )  حالا انگار از آن روزها صد سال گذشته است و باز انگار که همین چند روز پیش بوده است.

امروز

هم روز بدی نبود مثل روزهای گذشته گذشت ، چندتا از دانشجوهای قدیمم زنگ زدن و عید را تبریک گفتند ، چند روزی هم هست که سرگرم مطالعه وب نوشتی به نام حبسیات هستم (برای بازدید روی نامش کلیک کنید ) نمی دانم با ذائقه شما جور در می آید یا نه ؟ اما من بخش زیادی از مطالبش را دوست داشتم ، مطلب هزار و سیصد و هشتاد و هشت و یک ماهی کوچک زندانی را  و تقریب به ذهن با عشق اگر دوست داشتید مطالعه کنید

این

نوع روایت کردن نویسنده را دوست دارم

«لای پنجره را باز می گذارم و خودم را توی کاناپه جا می دهم. ساعت از یازده گذشته. می روم به آشپزخانه. صدای زندگی روی گاز نفس می کشد.بخارگرفته و تب دار است.هیچ چیزی مثل این چای تازه دم آرامش بخش نیست وقتی که اتاق پر از هوای تازه است و انگار نرم نرمک باران می آید.»

Advertisements

About this entry