حیاط خلوت

فروردین 89
باران …رشته ای آویخته از آب

این صدای قطرات باران شب هنگام وقتی به سقف حیاط خلوت یا کانال کولر می بارد موسیقی غریبی دارد ، احساس عجیب و دلپذیری را به من هدیه می دهد ،گفتم حیاط خلوت … حیاط خلوت هم جای خوبیست ! ترکیب لغوی جالبیست …حیاطی که خلوت است !جایی که می شود سیگاری آنجا کشید و گاهی وقتی مهمانی خیلی شلوغ می شود می توانی پناه ببری به آنجا و نفسی تازه کنی، رفیقی را دلداری بدهی ، شاید شماره ای رد وبدل کنی و گاهی محل خوبیست برای بوسه های دزدکی ، حالا صدای بارش باران مرا یکسر می برد به این خاطرات ، لبخندی میزنم …

امروز حوالی عصر وقت پیاده روی روزانه باران شدیدی می آمد ، بقول مرحوم محمد زهری (برای آشنایی بیشتر روی نامش کلیک کنید) : …باران ..رشته ای آویخته از آب … ، قدم زدن زیر باران را بدون چتر همیشه دوست داشته ام ، حس خوبی دارد وقتی که قطرات باران خیست می کنند و حس می کنی که شسته شده ای ، شسته شده ای از همه گرد و غبار و تیرگی های این شهر … این روزها که قدم می زنم دو چیز را بیشتر نگاه می کنم ، یکی جوانه های درختان است که به سبب آمدن بهار فضا را سرشار کرده اند از شور … گفتم شور … میدانم که اشتیاق یعنی چه… هرکس هم در این شهر نداند من خوب می دانم که یعنی چه…اشتیاق را تجربه کرده ام …تجربه کرده ام………اما برسیم به سرگرمی دومم، سرم را گرم می کنم به دید زدن ماشین های مختلف ، به کوری چشم آقای جرج گالووی ( برای آشنایی بیشتر روی نامش کلیک کنید) امسال ماشینی میخرم که آن چشمان دریده اش از جا در بیاید و آن سیگارهای برگ گران قیمتش هم کوفتش بشود.

حالا دارم از خنده ریسه می روم به سبب این خصومت من با جرج بدبخت ، خیلی کودکانه است …میدانم… اما از لج بازی و غیض کودکانه ام لذت می برم.

راستی یک مواقعی دیده اید که هوش آدم می شود مثل این لامپهای کم مصرف یارانه ای! ..وقتی کلید را میزنی با تاخیر لامپ روشن می شود ! امروز با یک تاخیر یک سال و اندی مکتشف شدم که دوست مجازی سابقی به نام dibafarzaneh در حقیقت چه عزیزی بوده است (توضیح واضحات نخواهید …اما هویت واقعی اش روشن شد ) … صادق باشم باید هوشش را هم تحسین کنم…این خنگی من درد بی درمانیست ،حالا مثل ارشمیدس در حمام آمده ام اینجا بگویم که یوریکا !! یوریکا (لری اش می شود …یافتم …یافتم) … حالا این چه ربطی دارد که اینجا می نویسم … خودم هم نمی دانم !!!؟؟؟حالا درست یا نادرست …خیلی هم نباید جدی گرفت شاید لامپ کم مصرف یارانه ای ام سوخته باشد !!!

خیلی هم سخت نگیریم ، همان بوسه های دزدکی حیاط خلوت و باران را عشق است …حالا بی خیال …زیاد هم رمانتیک نشویم… این روزها عشق را حتی در دکان ها هم نمی فروشند ، از آخرین دکانی که سراغش را گرفتم …گفت که : تمام شده است، خیلی وقت است برایمان نمی آورند! باید بروی دروازه دولت …یا شاید منوچهری … همان عتیقه فروش ها …. ، من سوت زنان دستم را در جیب بارانی ام فرو کردم ( آخر …هوا بدجوری سرد بود) و راهم را به طرف خیابان منوچهری کج کردم.

Advertisements

About this entry