تراوشات یک ذهن دیوانه

باید اواخر اسفند باشد ، یا حداقل اینطور امیدوار هستم اصلا» چه فرقی دارد که در چه زمان ومکانی باشی ، مهم آن نیمکتی است در مقابل دریاچه اسفند ماه و کلبه ای در کنار آن … میفهمم که آن نیمکت تو را کم دارد …من را کم دارد تا آنقدر آنجا بنشینیم و به صدای وزش باد از میان شاخ و برگهای درختان گوش دهیم تا پایان این روزهای لعنتی فرا برسد ویکراست برویم به همان عدم ، عدم باید جای خوبی باشد ، جایی است که مجبور نیستیم مثل دیگران باشیم ، شاید بشود آنجا هم چند خط نوشت ، اصلا» چه اهمیت دارد ، همین که رها بشوی در روزهایی که به هیچ جا ختم نمی شوند کافیست ، خسته نیستم و اندوهگین هم نیستم ، تنها می خواهم بروم ، تنها می خواهم رها شوم در همان دریاچه ، گاهی از میان رویاهایم می گذری ، همان رویاهایی از جنس اسفند ماه ، همیشه اسفند ماه برایم سرشار بوده است از حس رهایی رهایی از چیزهایی که این روزها و شاید همیشه به من پیجیده اند ، گاهی باید رفت و تنها نشست روی یک نیمکت روبروی دریاچه ای در ناکجا آباد و تنها نگاه کرد و تنها غرق شد در لحظاتی که باد از میان درختان می گذرد ، پرنده ای …پرنده ای آمد … گفت که بهار می آید … نگاهش کردم … نگاهش کردم … گفتم : صادق باشم …اصلا» اهمیتی نمی دهم … اصلا» مهم نیست … روی نیمکت چوبی نشسته ام ولحظات را مزه مزه می کنم و فکر می کنم ( مدتهاست که از فکر کردن متنفرم ) .. وفکر می کنم که چقدر زیباست غرق شدن در لحظاتی که می توانستیم داشته باشیم ، هیج زمانی نبودی … هیج زمانی نبودی … تو را در هیج زمان و مکانی پیدا نکردم … این کلمات مر حوم صادق هدایت در سرم می پیچد و زمزمه می کند …

«زندگي من به‌نظر همان‌قدر غيرطبيعي، نامعلوم و باور نکردني مي‌آمد که نقش روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم – گويا يک نفر نقاش مجنون وسواسي روي جلد اين قلمدان را کشيده – اغلب به اين نقش که نگاه مي‌کنم مثل اينست که به‌نظرم آشنا مي‌آيد. شايد براي همين نقش است… شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن مي کند »

Advertisements

About this entry