هذیان

خب ، احوالاتم مزخرفه ، بی حوصلگی هم که انگار داره مهمان همیشگی میشه وقصد رفتن نداره ، بارها بخودم گفتم که پسر! وقتی احوالت مزخرفه نشین بلاگ بنویس … اما خب ، این نوشتن ها بهم کمک میکنه ، حداقل مثل یک مسکن تا مدتی احساس بهتری دارم ، حالا کرور کرور هم وبلاگم خواننده نداره که نگران کم شدن یا زیاد شدنشون باشم ، معدودی رفقا محبت می کنند سر می زنند و از سر لطف چند خطی کامنت میگذارند ، تقصیر من نیست که اینقدر تلخ شده ام ، تقصیر من نیست که بی حوصله ام ، تقصیر من نیست که سیگارها تازگی طعم زهر مار میدهد ،تقصیر من نیست که تیراژ نشریه ام کمتر از یک پنجم قبل شده است ، تقصیر من نیست که مجله ای با 24 کارمند حالا فقط 2 کارمند دارد ، تقصیر من نیست که حتی چند ماه یکبار هم به دفترم سر نمی زنم ، تقصیر من نیست که هیچ قراردای به فرجام نمی رسد ، تقصیر من نیست که کتابهای تلنبار شده ام را نمی خوانم ، تقصیر من نیست که اصلا» شاد نیستم … خوب که نگاه می کنم …خوب که نگاه می کنم …همه تقصیر من است …عین خر در گل مانده ام حتی دستم به نوشتن این بلاگ کذایی متروکه هم نمی رود ، جمله ها با هم چفت نمی شود ، نوشته های گذشته ام را که می خوانم خیلی خوب می فهمم که دچار یبوست شده ام …انگار که چیزی نیست اصلا» گاهی فکر می کنم بودن یا نبودن چه فرقی دارد ؟ از آخرین مقاله ای که نوشته ام چهار سالی می گذرد ، از آخرین سخنرانی که اصلا» یادم نمی آید …چه اهمیتی دارد … همان بهتر که همینطور خفه شده بنشینم و دلم را خوش کنم به آپدیت کردن این چهار دیواری … آنهم با افتضاح ترین شیوه ممکن…بعد هم نگران این باشم که دیگران در موردم چه فکری می کنند ! یعنی سیما نگران می شود بیشترکه دیگران چه می گویند وگرنه من مدتهاست که نگران هیچ چیزی نیستم و مهم هم نیست که دیگران چه می گویند …مردشور قلمی را ببرم که بخواهد نگران این باشد که دیگران چه فکر می کنند ، نگرانی من این روزها این است که گند زده ام …گند زده ام و هرچه سعی میکنم گندهایی را که زده ام درست کنم گندش بیشتر می شود . شده ام مثل یک نقاشی بی روح که لبخندی کذایی روی لبهایش خشکیده است …گاهی چند رکعتی نماز می خوانم و در وسط نماز متحیر می شوم که در پایان چه درخواستی از محضر باریتعالی بکنم …طلب هدایت می کنم …خوب می دانم که هدایت شده ام …این خودم هستم که رستگار نمی شوم …انگار که گیر کرده ام … یک جایی چیزی جا مانده است و از بس به دنبال آن گشته ام خسته شده ام… خسته شده ام از شوق هایی که رفته است…مسافرت خارج کشور هم که می روم حتی از محل اقامت بیرون هم نمی آیم …یعنی حوصله دیدن چیزی یا جایی رفتن هم ندارم…هیچ چیزی مدتهاست که به هیجانم نمی آورد …روزها هم که آنقدر کش می آید که در مرز بی حوصلگی تمام شود و برود پی کارش … روانشناس هم که دارد مرا دیوانه می کند ، مثل احمقها توی چشم هایم ذل می زند و می گوید حال شما خوب است !!! طبیعی هستید !!! فقط کمی خسته هستید !!! من در رویش می گویم آخر این چه خستگی لعنتی ای است که سالهاست من را رها نمی کند ؟ لبخندی تحویلم می دهد و تلویحا» بهم می فهماند که نباید پولم را صرف جلسات مشاوره بی انتهایش کنم … رهایش می کنم و بیرون می آییم از آن چهار دیواری و آنقدر راه می روم که پاشنه هایم کوفته می شوند ، نیمکتی پیدا می کنم کمی می نشینم… سیگاری روشن می کنم …و با خودم می گویم…فردا شاید روز بهتری باشد

قاصدک هان! چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی اما .. اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ

قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

مهدی اخوان ثالث

Advertisements

About this entry