سایه ها

عصر جمعه نزدیک غروب و روزها که کوتاه شده اند اما انگار هرچه روزها کوتاه تر می شوند انتظارها طولانی تر می شوند ،آفتاب هم نیمه جان شده است …بلند می شوم تا لای درب تراس را باز کنم ، سایه های عصر های پاییز را دوست دارم سایه هایی که بلند هستند و می روند و از ما دور می شوند ، می روند جایی در افق دور دست این شهر شلوغ و خاموش …می روند و دلتنگی های عصرهای جمعه برای ما می ماند

باید بایستم ، می گویند که ایستادن خوب است …خوب می دانم که این روزها نشستن عین جان سپردن است ، همانطور که می گویند عطسه عافیت می آورد …عافیتی جاویدان …پس به دیوارها نگاه می کنم

تنها سایه ات بر دیوار کش می آید

و می پلاسد

سنگفرش خیابان

در ازدحام قدم هایت گم می شود

و یک رشته نگاه

کشیده می شود

از آن سوی روز های کودکی

شعر از :فرهاد راد

سه شنبه با سیما ،مهسا و امیرپیوند رفته بودیم کافه گل رضاییه

موسیقی بلوز و جز هم چاشنی نهارمان بود که خیلی خوش گذشت …اگرچه که وقتی دیدم پرده های قرمز کافه با رنگ آبی عوض شده اند خیلی خوشحال نشدم …رنگ قرمز را بیشتر دوست دارم اگرچه که این روزها همه جا به رنگ سرخ است…شاید کمی آبی هم بد نباشد …حداقل رنگ  آسمان است و به یادمان می آورد که آسمان چه بلند است

چند روزی سرم به افتتاح وبلاگ جدیدی گرم بود به نام پیشنهاد سردبیر

در این وبلاگ سعی کردم مجموعهای از وبلاگهایی را که دوست دارم و می خوانم را جمع کنم …خوشبختانه خودش بطور خودکار از روی آخرین پستهای نویسندگان به روز می شود

آفتاب هم از نفس افتاد و آدینه ای دیگر را به خاک می سپاریم ، گمان کنم به خاک سپاری ها باید عادت کنیم…باید عادت کنیم به بدرقه دوستان و عادت کنیم به روزهای سرد زمستانی که می رسد …اما هنوز خوب میدانم که بهاری سبز در پس زمستان خواهد بود … بهتر است بروم یک فنجان چای بریزم بایستم کنار پنجره و آفتاب را بدرقه کنم

Advertisements

About this entry