هفت و نیم صبح و فراموشی

عکس از : Aiwa Irene

ساعت هفت و نیم صبح چهارشنبه ، بی خوابی به سرم زده سیگاری روشن می کنم و می آیم اینجا که چند کلمه ای بنویسم ، سیاست را قلم می گیرم ،مسایل اجتماعی هم تکراری شده است از اقتصاد هم چیز زیادی سر در نمی آورم بعد احساس می کنم که مثل خر در گل مانده ام و مثل احمق ها به صفحه مانیتور خیره می شوم …چند دقیقه پیش در «فیس بوک» بودم و داشتم لیست دوستانم را مرور می کردم …یکدفعه بسرم زد اسامی کسانی را سرچ کنم که زمانی جزو دوستانم بودن یا می شناختمشان ، بعضی ها را پیدا می کردم و از بعضی اثری نبود …بعضی ها را فراموش کرده بودم و بعضی ها فراموشم کرده بودند و شاید هم اصلا» فراموشی از هیچ کداممان در کار نبوده فقط شاید ترجیح می دادیم همدیگر را فراموش کنیم و خدا می داند که چند بار همدیگر را سرچ کرده ایم …بعد خیره شده ایم به عکس پروفایل همدیگر..صفحه را بسته ایم …مثل شماره دوستانی که در دفترچه تلفن موبایلمان هست ولی هرگز به آنها زنگ نمی زنیم ولی هرگز هم پاکشان نمی کنیم ..انگار که نمی خواهیم فراموششان کنیم و همانطور جا خوش می کنند آنجا و گاهی که دلتنگ می شویم می رویم سراغ آن شماره های چند رقمی …تماس نمی گیریم …فقط نگاهشان می کنیم …حسی بهمان دست می دهد مثل مرور دفترچه تلفن های خاک گرفته که ته کتابخانه یا در کمد پنهان شده اند ، مثل دفترچه خاطرات های قدیمی …یا بلاگ هایی که دیگر نوشته نمی شوند ..آلبومهای گذشته …انگار که بعضی از رشته ها هیچ وقت گسسته نمی شوند…خوب که نگاه می کنم اینها یک مشت خاطرات نیستند ..بلکه لحظات با ارزشی هستند که در زندگی من وجود داشته است و من را در طول روزها، هفته ها و سالها شکل داده است

فراموشی شاید هرگز وجود ندارد …تنها گاهی خاطره ای را پس می زنیم و می فرستیمش به تو در توی حافظه مان ، اما آن خاطره همانجا هست و زندگی می کند ، زنده است با ما زندگی می کند ، بزرگ می شود ، با غم هایمان اندوهگین می شود و با شادیهایمان لبخند می زند …مواظب ما هست …گاهی مارا دلداری می دهد…خاطرات همیشه با ما می مانند حتی اگر به یادشان نیاوریم و فکر کنیم فراموش شده اند …همیشه با ما زندگی می کنند …ما را دوست دارند …حتی اگر به یادشان نیاوریم

نيم شب بود و هوا ساكت و سرد

تازه ماه از پس كهسار برون آمده بود

تازه زندان من از پرتو پر الهامش

كز پس پنجره اي ميله نشان مي تابيد

سايه روشن شده بود

و آن پرستو كه چنان گمشده اي داشت ، هنوز

همچنان در طلبش غمزده بود

ماه او را دم آن پنجره آورد و به وي

با سر انگشت مرا داد نشان

كاين همان است ، همان گمشده ي بي سامان

بخشی از شعر «فراموش» مهدی اخوان ثالث

برای مطالعه بیشتر در مورد این شاعر لینک زیر را ببینید

https://pejmansh.wordpress.com/2008/12/16/entry-for-december-16-2008/



Advertisements

About this entry