باران پاییزی

باران و برق آسمان …پاییز هم آمد ، اما کمی دلم گرفت ، شاید به روزهای بلند آفتابی تابستان عادت کرده بودم ، یکسره باران می آید و چند بلبل خرمای خوشحال بی وقفه می خوانند ، پنجره را باز کردم تا صورتم نسیم پاییز را احساس کند ، حس خوبیست حسی است با مزه خاطرات و کمی اندوه …کمی شادی …انگار که پرتابت می کند به روزهای مبهم گذشته یک جایی که در میان خاطرات بلندت گم شده است و امروز آن را پیدا می کنی ، وقت باران باید صورتم رو اصلاح کنم و بروم بیرون تا کمی قدم بزنم ، همیشه پاییز برای من احساس وصف ناپذیری دارد هر پاییز مثل این است که زمانی جدید و مکانی جدید را کشف کره باشم …دلپذیر و اسرار آمیز است ..مثل پچ پچ های عاشقانه و مغارله ای طولانی
کمی دلگیر هستم ولی خوب که نگاه می کنم هیچ چیزی برای دلگیری نیست ..شاید حوصله ام سر رفته است … نیم ساعتی به تلفن خیره شدم که به کسی زنگ بزنم و احوال پرسی کنم …دستم به طرف تلفن نمی رود …بی خیال زنگ زدن می شوم در ذهنم حالش را می پرسم و مثل همیشه برایش لبخند آرزو می کنم … این روزها نمی دانم چرا » کرو » هم بلاگش را آپدیت نمی کند من هم حوصله هیچ بلاگ دیگری را ندارم
من هم پرسه ای در بلاگها می زنم ، این روزها همه از سیاست حرف می زنند ، خب شاید حق دارند مساله روز است و من خسته شده ام از این همه مساله روز و فکر می کنم وقتی همه از آسمان می گفتند من از سیاست می گفتم و حالا وقتی همه از سیاست می گویند من از آسمان می گویم …لبخندی می زنم …می خندم …فکر می کنم که همه چیز سرجای خودش هست و پیش می رود و من هم باید راضی باشم …راستش را بگویم روزهاست که فکر می کنم چیزی عوض نمی شود…اما چیزی در من لجوجانه می گوید همه چیز عوض می شود …هردویشان را رها می کنم تا آنقدر با هم سرو کله بزنند تا خسته بشوند
سالهاست که خواب نمی بینم ، اگر کل خوابهایی را که در زندگی دیده ام را جمع بزنم به اندازه انگشتان دو دست هم نمی شود ..اما چند شبی است که خواب خانه ای را در جایی عجیب میبینم …به گذشته ها هم که نگاه می کنم انگار که در همان خوابهای معدود هم بارها آن خانه را دیده ام…سردرگم می شوم که این بازتاب چه خاطره ایست که به سراغم آمده است؟
بهتر است بروم صورتم را اصلاح کنم ، چند قدم راه رفتن در باران برایم خوب است

ابرها و ابرها…
و در آن: پرخاشگر ، بی صبر- چون ببر- رعد، برق
و سپس باران ، چه بارانی . چه بارانی
. رشته ای آویخته از آب .
در پناه چادر الوان یک دکان بسته- صبح آدینه –
رهگذرها مانده از رفتار .
منتظر تا چنته ی ابر کریم از سکه ی باران تهی گردد.
من ، تو را – ای بس ز هر عابر نشان جسته ولی نایافته هرگز –
ناگهان یافتم در کنار خویش – خیس خیس –
زیر چادر الوان .
کاش باران همچنان تا عصر می بارید .
.
محمد زهري -بخشي از شعر ديدار 1346
در مورد محمد زهری اینجا بخوانید
https://pejmansh.wordpress.com/2009/04/06/entry-for-april-07-2009/

Advertisements

About this entry