صبح جمعه تابستانی

یک وقت هایی انگار لالمونی می گیرم و یک حرفهای نزده و نوشته نشده ای همانطور روی لبهایم خشک می شوند یا سر قلم گیر می کنند …بعد فراموش می شوند ..انگار که می روند به یک جای دور و دست نیافتنی ..عجیبتر اینکه جای خالی اشان با آدم می ماند ..برای همیشه ..یک وقتهایی حیران این جاهای خالیی می شوی که خودت نمی دانی از کجا آمده است …روی تخت خواب هی این پهلو و آن پهلو می شوی…باز نمی دانی چرا
ساعت هفت و نیم صبح جمعه است ، نشسته ام تا بنویسم تا مبادا چیزی از یادم برود ، چند روز پیش بلاگ «کروکودیل» رو می خوندم » لینکش همین پایین ها هست» …رفیق عجیب من از درهایی نوشته بود که نتونسته بود کلیدی برایش پیدا کند ..راستش را بخواهید همیشه از این درها هست و در زندگی همه ما وجود دارد ..خوب که بخودم نگاه می کنم میبینم گاه اصلا» دری وجود نداشته و وقتی که دست دراز کرده ام دستم در فضای خالی بی انتهایی در جستجوی دستگیره ای که وجود ندارد سرگردان شده ..یک حس عجیب مثل وقتی که در تاریکی از پله ها پایین می روی و در پله آخر و قتی انتظار پله دیگری داری قدمهایت بلاتکلیف سرگردان می شوند
این روزها روزگارم بد نیست ، عادت پیاده روی های طولانی را به مدد روزهای طولانی و گرم و دلگیر تابستان از دست داده ام ، راستش را بخواهید حتی یک صفحه هم کتاب نمی خوانم ..کتابهای نا تمام را هم در گوشه و کنارهای خانه پنهان کرده ام که چشمم بهشان نیافتد …گاهی موسیقی گوش می دهم ..یکجوری نشسته ام تا ته نشین بشوم در خودم ..مثل لیوانی که در آن طوفان آمده باشد همه چیز در هم شده و من نشسته ام تا همه چیز ته نشین شود
چند روز پیش صبح زود برای کاری به دفترم رفتم راستش را بخواهید حس عجیبی بود ..انگار همه چیز از آنروز ساکن شده بود و زمان متوقف . با بی حوصلگی نگاهی به میزهای کارمندها انداختم …دیدم همه چیز به خوبی پیش می رود …حتی بدون من …خنده دار است حتی منشی جدید دفتر من را نمی شناسد من فقط برایش اسمی هستم و چند خط که گاهی برایش می نویسم که کاری را برایم انجام دهد ..حس عجیبیست وقتی صبح های زود یا شبها به دفتر سر می زنم.
این روزها رویدادهای زیادی رخ می دهد ، نمی دانم چرا من اینچنین تابستان آرامی را در درونم تجربه می کنم ؟ خیلی آرام و ساکت..خبر جدیدی نیست جز اینکه بیشتر سراغ خدا را می گیرم و نگاهم رو به آسمان است…خوب می دانم که او هم دارد به من نگاه می کند …پس لبخند میزنم …لبخندش را می بینم

Advertisements

About this entry