روز تولد من

روز تولد-یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 88

.
یکشنبه 13 اردیبهشت و روز تولد …یک چیزی از جنس آغاز و با طعم گس بهار و بوی شکوفه های نارنج و مزه تلخ ودکا…و لحظاتی که میگذرند مثل دود سیگاری که وصل است به چوب سیگاری بلندی که بوی روزهای روزهای دور را میدهد …بوی کافه نادری و سوت زدن عابری غریب در لابلای همهمه روزهای بهاری…..
و چه خوشبختم من که طعم ها را می شناسم …تلخی ها شیرینی ها شوری ها …تندی ها …گم شدنی طولانی در کوچه هایی بلند …عصرگاه و یک آغوش گل….و دیرهنگام شب …پس کله ام را میخارانم و انگشت ها بروی صفحه کلید سر میخورند …و من که ناتوان شده ام از ثبت ثانیه های بهار…دنیا گرد سرم میچرخد و من را به یاد رقص های بی پایان والس در سالن های بلندی می اندازد که روزهاست فراموش شده اند … و تو که مرا به بوسه ای مهمان میکنی …به بو سه ای بلند …. و من بوسه های بلند را دوست دارم
……..
………………
نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:

(( چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه تنهايي است. ))

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

– قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

– و نوشداروي اندوه؟

– صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

***

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چاي مي خوردند.

***

– چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

– چقدر هم تنها!

– خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

– دچار يعني

عاشق

– و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

– چه فكر نازك غمناكي!

– و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

– خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

– نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

– غرق ابهامند.

– نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

– هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

Advertisements

About this entry