سردرد

چهارشنبه پنجم فروردین 87 – سردرد
.
خوب حتما» اینقدر پیام عید مبارک و شادباش و تبریک دریافت کردید که دیگه حالتون از هرچی تبریکه بهم میخوره …بهرصورت سال نمیدونم چندم میترایی و خدا میدونه چندم زرتشتی و احتمالا» 87 شمسی مبارک …
.
حق دارید جدیدا» مثل کوفت شدم ..حتی مثل قهوه تلخ هم نیستم یک چیزی مثل زهرمار!..هرچی هم سعی میکنم این تلخی رو از خودم دور کنم مثل اینکه غیر ممکن شده این سردرد کوفتی هم که امشب ول کن نیست مدام توی سرم یکچیزی رو میکوبن …فکر میکنم از این سینوسهام باشه …هیچوقت نتونستم قبول کنم از کلاه استفاده کنم
.
و اما از مسافرت بگم که چند روز سفر رو فقط راه رفتم …دارم به پیاده روی های طولانی معتاد میشم …البته اگه این زانو درد بزاره …سعی میکنم که هر روز دو ساعتی پیاده روی کنم…هوا صبح های زود ..مثل لندن مه آلود بود و مزه ودکا هم مثل همیشه گزنده و دوست داشتنی ..همه چیز مثل همیشه بود …منهم مثل همیشه بودم …کمی تلخ تر ….کمی ساکت تر ….کمی متفکر تر …گاهی نمیشود کاری کرد…و گاهی بهتر است بشینی و تنها به عقربه ای ساعت نگاه کنی و عبور لحظات را نگاه کنی ..مثل جریان رودخانه ..مثل موجهای کوچکی که قطرات باران بهاری بروی آبگیرها ایجاد میکند …مثل قدم زدن های عصرگاهی در هایدپارک لندن …مثل خوابهای عصر…مثل خیره شدن به جوانه زدن ها
.
باید برای این کسالت کذایی راه حلی پیدا کنم …و سردرد که آسپیرینی حواله اش میکنم…شاید جایی دیگر مکانی دیگر ..در زمانی بعید ..بهار آمده باشد…میگویند بهار آمده …لای پنجره باز میکنم …سیگاری روشن میکنم …و به چهارچوب پنجره تکیه میکنم…میگویند بهار آمده …خیابان را نگاه میکنم …باید راست گفته باشند …درختی هنوز جوانه میزند
….
درختی هنوز جوانه میزند
…………..
Advertisements

About this entry