حال افتضاح

مانده ام بین خنده و گریستن …تاریخش برود به درک
.
نه هیچ چیز بدی نیست ….حالم خیلی خیلی هم خوب است …اینقدر خوبم که صبح ها در آینه با تعجب بخودم نگاه میکنم …که چرا اینقدر سرحالم …هنوز هم فیلمهای کمدی که میبینم از ته دل میخندم …راستش رو بخواهید متعجبم …حالم خوب است ..خوبتر از همه روزها …انگار که هیچوقت به این خوبی نبوده…یک چیزی درست نیست …مغز ریاضی سابقم ..میگوید معادلات حاصلش عددی گنگ است …خیلی گنگ …اما هنوز خوبم …یکچیزی قطع شده و بریده شده ..مثل یک سیم یا فیوز
.
خونسرد به همه فاجعه ها گوش میدهم …انگار که اصلا» نیستم …یکجوری از همه چیز جدا شده ام… راحت شده ام ..انگار که چیزی حل شده است…مثل آب نبات در لیوان چای
.
روزهای دور اعتمادم را به عقل ازدست دادم …بعد اعتمادم به چشمانم …و روزی نوبت گوشها شد ….این روزها اعتمادم را به دلم هم از دست میدهم…خوب است که هنوز اصل عدم قطعیت هایزنبرگ وجود دارد …وگرنه به موجودیت جهان هم شک میکردم
.
نیشم تا بناگوش باز است خیلی خوشحالم ..از خوشحالی زیاد دارد حالم بهم میخورد…تهوع دارم
احساس حماقت میکنم …نه بهتره بگم از این احساس لذت میبرم…یکجور خنگی از نوع گنگ و سعی میکنم سعی میکنم بفهمم …و عاجز شده ام از فهمیدن خیلی چیزها …اینکه چرا هنوز لبخند میزنم …و صدای صبح …همیشه فکر میکردم جایی چیزی ..جا مانده است …حالا میبینم …یکجایی خودم را جا گذاشته ام …سعی میکنم دست هایم رانگاه کنم …دنبال اطمینانی میگردم که اینجا هستم …یک نگاهی به تاریخ روزنامه امروز میکنم …نه …من اینجا هستم…..فیزیک این را میگوید….راستش را بخواهید …هایزنبرگ هم همین را گفته …قطعیتی در پدیده های فیزیکی نیست
.
مضطرب شدم …عجب اضطرابی…و سیفون لعنتی هم کار نمی کند….مانده ام با این بوی گند چه کار کنم …انگار هیچ آبی این بوی گند را نمی برد … …توهم دارم …بوی گندی در کار نیست…اصلا» بویی نیست …حالا چه خوش و یا چه گند
.
فیلتر سیگارم را میبرم تا بفهمم حداقل سوزش خوشایند دود را بر گلو…ویک لیوان آب آلبالو ..مخلوط با کوکاکولای لایت…میشود گفت که خوب کوفتی است…احتیاج به یک نیشگون دارم …شاید یک پس گردنی …یک چیزی از این دست…سرگیجه هم که چاشنی بشود …تبدیل میشود به بهترین معجون دنیا …راستش را بخواهید دنیا به کام است…راستی صدای اذان آمد …همیشه احساس خوشایندی به سحر دارم ….و همیشه هم این حس را پنهان میکنم …بهتر است بروم 2 رکعتی نماز بخوانم …سعی کنم هنوز چیزهایی بخاطر میاورم…خدابزرگ است …همیشه بوده
.
سرت گرم و دمت خوش باد …به رسم لوطی های قدیم …فکر کنم بروم بازار …کمی قدم بزنم …باید برایم خوب باشد …شاید هم ماشین را بشورم …این روزها خیلی دلش از من گرفته …روغنش را هم عوض کنم ….خانه لاکپشت را هم تعمیر کنم …آب آکواریوم را عوض کنم …و قفس پرنده را …بهار است ..باید برایش شوهری دست وپا کنم …سری به دوستهای قدیمی بزنم …احوالی بپرسم …روی یک دیوار یادگاریی بنویسم…بروم به دیدن مادر…کارت ویزیتم رابدهم به چاپخانه …چند گلدان جدید بخرم …کمی شعر بخوانم
..
کمی شعر …کمی شعر
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها …
بخشی از آیه های زمینی اثر فروغ فرخزاد
.
.
.
خواب را آرزو میکنم …کاش مهمان چشمانم شود
Advertisements

About this entry