Entry for December 21, 2008

karyokinez (tembel herif) عکس اثر
http://karyokinez.deviantart.com/
.
یکشنبه دوم دی ماه 87

.
این دلشوره های لعنتی آخر من را می کشند … نیم ساعتی هست که تپش قلب گرفتم و همش دنبال علتش میگردم …باید قبول کنم که برای هر چیزی علتی نیست …همان که بارها گفته ام و با تکرارش دیگردچار سرگیجه می شوم ..باید چیزی …جایی … زمانی جا مانده باشد …حس کسی را دارم که موقع پرواز با هواپیما بلیطش را گم کرده..کاش بلیطی گم میشد…میدانم هر وقت چیزی را گم می کنیم ..کسی پیدایش می کند ..همیشه هم اینطور نیست ..بعضی چیزها وقتی گم می شوند هیچ وقت پیدا نمی شوند …یکجایی جا می مانند … ته صندوقچه ای …لای کتابی…یکروز هم گاهی سرو کله شان پیدا می شود بدون مقدمه …وقتی که داری غبار کتابی را می گیری که سالها پیش خوانده ای ..یا وقتی خیابانی را میبینی…شاید گوشه یک دیواری…یک یادگاری که عابری نوشته است …همیشه چیزی گم می شود ..گاهی به یاد نمی آوریم..تنها می گذریم…گاهی نشانه ای به ما بازگو می کند
.
خوب که نگاه می کنم ..میبینم..چیزی جا مانده است
.
نگران می شوم..و فکر میکنم سفر آرام آرام به انتها میرسد…دلهره ای مرا می گیرد…نگران می شوم….سرم را گرم میکنم …هروقت دلم میگیرد …چیزی .برای ماشینم میخرم…یا برای خودم…یک هدیه کوچکی…گاهی هدیه می دهم ...خوشحالم می کند این کار …احساس مسافری را دارم چمدان بدست که اصلا» یادش نیست قرار بوده به کجا برود …مرتب ..صبح ها درآینه از خودم میپرسم …کسی که مقابل آیینه ایستاده من هستم یا تصویری کج و معوج از چیزی که میخواستم باشم
.
کودک که بودم ...رویاهایی داشتم...میخواستم همه دنیا را نجات بدهم …کمی بزرگتر که شدم تصمیم گرفتم کشورم را نجات بدهم …خیلی زود دریافتم که باید سعی کنم دوستانم را یاری کنم …حالا صبح ها مردی را در آیینه میبینم که لجوجانه می کوشد حداقل خودش را نجات بدهد …گاهی…. گاهی …بوی رستگاری میآید …یک بویی شبیه نسیم …با کیفیتی عجیب ..یک چیزی از جنس دیگری…و من را در برمیگیرد ..مثل راه پیمایی های طولانی عصرهای سه شنبه
.
یقه پالتو را بالا میکشم …کمی سوت میزنم ..سیگاری روشن میکنم …ابرهای آسمان را نگاه میکنم ..باید منتظر برف سنگینی باشیم…شاید هوا سردتر شود …اما خاطره بهار را که به یاد می آورم…لبخندی میزنم…خوب است …من هنوز دارم لبخند می زنم…خوب است

Advertisements

About this entry