Entry for November 06, 2008

پنجشنبه 16 آبان 87 – مابرای وصل کردن آمدیم !!!!ا
..امروز مشغول امور خیر برای …یکی از دوستان بود م…الحق و تعالا این یه کار رو توی زندگیمون انجام نداده بودیم که شکر خدا ..جنسمون جور شد …البته محللی هم هنوز نکردم یادم باشه بذارمش توی لیست …خلاصه مشغول چسبوندن دو نفر بودم اونم با یک پیت پر چسب رازی ….بهر صورت تا حدی حق با دوستان هستش من میتونم یک بنگاه وصل کنی(شادمانی سابق) راه بندازم …حداقل استعداد نهفته اش رو تا امروز داشتم که خوشبختانه شکوفا شد
.
اصول کار بسیار ساده و راحته
ابتدا به یک پسر خوب احتیاج داریم از نوع خوش تیپ و پاستوریزه که کمی گوشهاش از حد معمول بلندتر باشه یا حداقل بنا به گواهی پزشک ..گوشهاش در حال رشد باشن
سپس به یه دختر خانم گل دم تخت …آخ منظورم دم بخت بود ..که آمادگی پوشیدن لباس سفید داشته باشه ومهارت کافی در رشته سوارکاری با مانع
در انتها به مقداری چسب رازی یا غفاری ..یا باکلاسترش چسب پاتکس …و چند متر سیم رابط
یک فقره کافه دنج وخلوت …بافضای نه خیلی رمانتیک که اوضاع بیخ پیدا نکنه ..وگرنه شغل مبارک از بنگاه شادمانی داری به امور زبونم لال مبتذل افت پیدا میکنه
موسیقی لایت نه از نوع جلال ذولفنون…تو مایه های ریچارد کلایدر من…البته من با جز و بلوز بیشتر حال میکنم ولی خوب مورد مصرفش جای دیگس …انشال… در امور آتی
.
بگذریم …قرار نیست اسرار حرفه ای رو همینطوری مفتی به خلق ال… یاد بدم که
.
اومدم طرف خونه …به سلامتی کمک فنر های جلوی ماشین به سبب رانندگی مثل اسب …و بلا نسبت قاطر مرخص شده و وقتی سوار ماشین میشم انگار سوار گاری شدم ….شازده دوماد هم دم در خونشون کاشتم ….رفتم پیتزا زرین ..یه پیتزای پپرونی خریدم اومدم خونه ….دیدم که یکی از کانالهای هوایی داره فیلم سلطان کمدی اثر مارتین اسکور سیزی رو پخش میکنه …منم خیلی وقت بود که تو کف بودم که این فیلم رو ببینم
.
سلطان کمدی
King of Comedy
http://www.imdb.com/title/tt0085794/
کارگردان – مارتین اسکورسیزی
http://en.wikipedia.org/wiki/Martin_Scorsese
با بازی جری لوییس و رابرت دنیرو
http://en.wikipedia.org/wiki/Jerry_Lewis
http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_De_Niro
.
روپرت پاپکین: شب بخیر خانم ها آقایان.بذارید خودمو معرفی کنم.اسم من روپرت پاپکینه.من در «کلیفتون» «نیوجرزی» به دنیا اومدم، که البته در اون زمان یه توهین دولتی به حساب نمی اومد! کسی اینجا هست که اهل کلیفتون باشه؟ اٌه خوبه! حالا دیگه همه گی خیال مون راحت شد.دوست دارم با گفتن این شروع کنم که والدین من اونقدر فقیر بودن که از عهده ی هزینه ی بچه گی من بر نمی اومدن! اما حقیقت اینه که هیچ کس مٌجاز نیست در کلیفتون فقیر باشه، چون که وقتی تو از یه حدی فقیرتر بشی اونا تو رو به اقیانوس آرام تبعید می کنن! والدین من دو تا قسط اولیه رو برای طفولیت من پرداخت کردن، اشتباه نکنین، اما اونا منو به عنوان یه جنس مشکل دار به بیمارستان مرجوع دادن! اما من هم مثل هر کس دیگه ای بزرگ شدم، که بابتش از مادرم ممنونم.اگه اون امروز اینجا بود من بهش می گفتم «هی مامی، اینجا چی کار می کنی؟ تو الان 9 ساله که مٌردی!»… اما جدی می گم، می بایست مادرمٌ می دیدید. اون زن خیلی فوق العاده یی بود، بلوند، زیبا، باهوش، الکٌلی! ما، بعد از مدرسه عادت داشتم با هم شیر بخوریم! مالِ من بهداشتی بودٌ خالص، مالِ اون مخلوط! یه روز اونو به خاطر سرعت جریمه ش کردن آخه 50 تا سرعت داشت، خب، اما توی گاراژمون! و وقتی که مستیِ مادرمو تست کردن متوجه شدن که در الکلِ بدنش 2 درصد خون موجود بوده! اِی بابا… وقتی من و مامانم اون قدیما با ه
شوخی می کردیم، اون کلی اشک می ریخت و بعد استفراغ می کرد! و کی تمیزش می کرد؟ پدر؟ نه، اون خودش توی توالت با استفراغ خودش مشغول بود! آره… در واقع تا وقتی 16 سالم شد فکر می کردم استفراغ کردن علامت بلوغه! در حالی که بچه های دیگه توی جنگلا پنهونی سیگار می کشیدن من پٌشت خونه مون مخفی شده بودمٌ انگشت تو حلقم می کردم! تنها مشکلی که وجود داشت این بود که هیچ وقت به جایی نرسیدم، تا جایی که یه روز پدرم مٌچمو گرفت و درست وقتی داشت آخرین لگدو تو شکمم می زد موفق شدم روی کفشای تازه ش بالا بیارم! همین: فکر کردم خودشه! بالاخره موفق شدم! من دیگه یه مرد شدم!.اما بعد معلوم شد که اشتباه می کردم؛ اون تنها توجهی بود که پدرم نسبت به من داشت… بله… اون معمولا با توپ بازی کردن با خواهرم «رٌز» توی پارک مشغول بود.و اما امروز باید بگم ممنونم ازش به خاطر اون همه ساعت تمرین، چون خواهرم رٌز دیگه حالا برای خودش مردی شده! من، من اصلاً علاقه ای به قهرمانی و ورزش نداشتم.تنها ورزشی که من انجام می دادم وقتی بود که بچه های دیگه اذیتم می کردن؛ بله، اونا عادت داشتن هفته ای یه بار منو کتک بزنن… معمولا سه شنبه ها. و بعد از یه مدتی مدرسه کلاسهای آموزشی گذاشت! یعنی هر کس که منو ناک اوت می کرد نمره ی اضافی می گرفت!
***
مارتین اسکورسیزی را کم تر سینما دوستی نمی شناسد.آنقدر فیلم های معروف و درجه یک دارَد که حتا بی خبر ترین مخاطبان سینما هم از دیدنِ شان محروم نمانده باشند.در کشور خودمان که یکی از مظاهر سانسور در دنیاست تعداد قابل توجهی از فیلم های او به شکل رسمی پخش شده است و در مطبوعات هم اغلب آثار او تحلیل شده اند.خودش هم از روی مصاحبه های مختلفی که راجع به فیلمسازان دیگر انجام داده کاملا شناخته شده است.مارتین اسکورسیزی یکی از آن هالیوودی های زرنگ و نخبه ای ست که هم در میان مردم عادی طرفدار دارد هم بین منتقدان و کسانی که جدی تر و موشکافانه تر به هنر سینما نگاه می کنند.فیلمسازی نه پیچیده که با طیف گٌسترده یی از تجربه در کار با مصالح.فیلم های بدی مثل «بوکسکار برتا»، «عصر معصومیت»، «آخرین وسوسه ی مسیح» و «کوندون» دارد و فیلم های خوبی که تعدادشان البته خیلی بیشتر است مثل «رفقای خوب»، کازینو، «گاو خشمگین»، «نجات دادنِ مٌرده»، «رنگ پول»، «هوانورد»… جدا از مستندها و کلیپ های تکان دهنده ای که در این دسته بندی جا نمی گیرند، در این میان تعدادی فیلم های متوسط هستند که حالتِ سرگردانی و موشکافی تجربه گونه یی در جستجوی «زبان» دارند، که مثلا «دیروقت»، «خیابان های پایین شهر» و نیویورک نیویورک نمونه هایش هستند.مارتین اسکورسیزی در سال 1983 و دٌرست پس از شاهکار عجیب و روانشناختی اش گاو خشمگین به همکاری «رابرت د نیرو» -آکتور و اسپانسر فیلم قبلی- و کمدین شیرین و مشهور «جری لوئیس» «سٌلطانِ کٌمدی» را ساخت.
*
سلطان کمدی داستان آدم های ساده ای ست که دل به یک قهرمان می بندند و خود را در او می جویند! سرخورده گی ها و شکست های خود را با هواداری از او می پوشانند، و مثل هر طرفدار دیگری که در رویای خویش به کالبدِ قهرمان خود فرو می رود، این آدم های ساده هم، رویای قهرمان شدن را در خود می پرورند.اما، رویا امکاناتِ محدودی دارد و در محیط های واقعی به کوچک ترین امکان تحقق آن نمی شود اتکا کرد.هواداران هم وقتی پا به جامعه ی خشن و بی رحم می گذارند و به دنبال رویای خود می گردند با آخرین سرعت ممکن و با سر به دیوار بتونی بی توجهی برخورد می کنند.زیرا قهرمان حالا دیگر همان ژستِ دوست داشتنی پیشین نیست، قهرمان حالا موجود عصبی خودخواهی ست که کم ترین رابطه یی با اطراف اش ندارد.
این مضمون را در چند فیلم دیگر خالق هم می شود رد گیری کرد.داستان آدم هایی که از محیط خویش در رنج اَند و به اصلاح آن بر می خیزند، که نمونه ی مشهورش «راننده ی تاکسی» است.داستان مرد تنهایی که از نیویورکِ تاریک و ترسناک و بی اعتنای روزگارش ناراضی است و رویای یک شهر تازه را در سر دارد و به اصلاح وضع موجود کمر می بندد، ولیکن او تنها می تواند خودش را از این گندآب بیرون بکشد، او با تلاش اش نهایتا بتواند از آن احساس اولیه قدری فاصله بگیرد. نه این که کٌلیت تعریف زیستن در نیویورک را واژگون کند.همانطور که رستگاری «فرانک پیرس» در نجات دادن مٌرده نیز یک رستگاری فردی است، نه نتیجه ی اصلاح جامعه یا پیوند با افراد دیگر آن.مسیری درونی که فرد بایست به تنهایی آن را بپیماید. در سلطان کمدی اما اسکورسیزی امکان تحقق عینی رویای روپرت پاپکین را –هر قدر هم از موقعیتِ رویاگونه ی دو فیلم یادشده فاصله داشته باشد- به او می دهد.مهم امکان رویاست. پیوندِ بی فاصله ی خیال و واقعیت در این فیلم نشانه ای ست از بینش خالق نسبت به زنده گی هوادارها در آمریکا.طوری که انگار این هر دو یکی –و در جریان یک قصه ی واحد و منطقی- هستند.پیوند اولین دیدار روپرت پاپکین با جری لانگفورد به صحنه ی نهار خوردنِ خیالی با او
جزئی از این نشانه هاست.
*
کمدی به خودی خود ویژه گی غم ناک غریبی دارد که بیشتر کمدین های اصیل هم به آن دچار هستند.نوعی پس زدن تلخی و سرخورده گی در ماهیت زنده گی کمدین ها وجود دارد که بیشتر ایشان از آن به عنوان شوخی سود می برند و خود را دست می اندازند.همانطور که روپرت مردی سی چند ساله است و تمام عمر خود را برای جمع کردن امضای هنرپیشه ها گذرانده و تمام عمر خود را در رویای یک اجرا بوده و حالا به تلخ ترین شکل ممکن باید آن را به دست بیاورد.اجرای او نیز چیزی جٌز دست انداختن زنده گی خودش نیست.زنده گی خالی و ساکت جری لانگفورد در فیلم، و تنهایی سختی که در راهروهای خلوط و شب های سوت و کور او را احاطه کرده نمایه ای از تلخی کمدین هاست.و بازی جری لوئیس نابغه که همیشه یک دست از کمدین های هم نسل –و حتا پیشین اش- بالاتر بوده و حالا در برابر یک عمر اجرای عقیم به کهولت رسیده است در نقش خودش «جری»لانگفور تمام این ها را باور پذیر کرده.وقتی فیلم با آن قطعه ی نوستالژیک جَز و چهره ی رابرت د نیرو که با دستهای «ماشا / ساندرا برنارد» سانسور شده شروع می شود و آن فونت های غول پیکر روی تصویر درج می شوند انگار دری باز می شود به روی تمام این ها.به روی زنده گی بی سرانجام و تٌهی کمدین ها، و طرفداران شان.غیر از آن حضور ستاره ی اعجوبه یی مثل د نیرو که خودش تصویر عینی نوستالژی در سینماست و به تعداد تمام ستاره ها و به جای ایشان در بیشمار فیلم های غم ناک و ممهور به «گذشته» و «خاطره» بازی کرده است.که این البته بخشی مربوط است به شخصیت خودش (که حتا در آثاری مثل «رونین»، «ملاقات با والدین»، «تحلیلش کن»، استارداست، «آرزوهای بزرگ» و «جکی براون» هم وجهه ی غم ناک اش را حفظ کرده) و دیگر استعداد شگرف اَش در بازی و شانس حضور در کنار بیشتر فیلمسازان معرکه ی هم عصرش -که تبدیل شده به یک لیست دور و دراز از آثار مشهور و گم نام، چون «روزی روزگاری در آمریکا»، «عاشق شدن» که این یکی فیلم فوق العاده ویژه یی ست، «مخمصه»، «مدداگ و گلوری»، «پدرخوانده»، «شکارچی گوزن» و…-.
*
سلطان کمدی به عدم امکاناتِ عملیِ آرزو در یک شهر مدرن می پردازد.شهری که به هر حال تحت حکومت رسانه است.چرا که از طریق رسانه است که «قهرمان» به وجود می آید و از طریق رسانه است که «هوادار» به وجود می آید، آرزوها و رویاها، جبران ناکامی ها و تاب این زیستن سخت، همه و همه تنها با دست آویزی به رسانه ممکن است، که رسانه خود اصل توهم است (جایی که روپرت شوی شهیرش را در دالان سفیدی که یکی از راهروهای خیال –و بل که کابوس- اوست برای پوستر تماشاگران اجرا می کند).رسانه اصل رابطه ی دروغین و معیوبِ آدم هاست با هم.و رسانه پرده ای ست که با زٌل زدن به آن می توان رویا کرد و در آن رویا قدم زد.رسانه اجازه رشد را از آدم ها می گیرد.نمی گذارد کامل تر فکر کنند.نمی گذارد فکر کنند.هوادران فیلم مٌشتی آدم بچه صفت هستند که آمال کودکانه و خنده دار دارند.(نمونه اش مجادله ی کودکانه ی روپرت با ماشا مقابل دفتر جری در خیابان که نشان از صداقت آمیخته به بلاهت ایشان دارد).همانطور که فیلم برای برداشتن مرز توهم و واقعیت گاهی رویاها را با دوربین تلویزیونی مخصوص «شو» نمایش می دهد.آنجایی که جری روپرت را با دعوت کردن مدیر دبیرستان اش به برنامه سورپرایز می کند –و به آن ازدواج مضحک با «ریتا / دایان آبوت» می انجامد- با همان دوربینی ضبط شده که اجرای نهایی روپرت به جای جری (که به ظاهر این یکی در واقعیت اتفاق می افتد و آن، در خیال.اما اسکورسیزی می گوید هیچ توفیری میان خیال و حقیقت نیست، با رسانه و آرزو و رویا هیچ توفیری بین این دو باقی نمی ماند)ا.
*
اسکوسیزی این قصه ی منسجم و کامل را به موجز ترین شکل روایت می کند.با سبکی متعادل و استوار که دقیقا مربوط به همین فیلم است.البته تا حدودی از آن المان های آشنا مارتی را (مثل برداشت اسلوموشن و سوبژکتیوی که آدم های اصلی را از بقیه جدا می کند، یا حرکت های پیچیده ی دوربین که در رفقای خوب و کازینو به اوج حدت خود می رسند) می توان در این فیلم جستجو کرد.کمدی ظریفی که در راه بازگوی این داستان غم ناک به عنوان فاصله گذاری استفاده می شود نیز یکی از بداعت های خالق است.توجه نکردن به زنده گی جاری در نیویورک و به دنبال آن رسیدن به یکی از بهترین برداشت های مارتی از زنده گی در نیویورک که موضوع مورد علاقه ی اوست نیز اینجا نسبت به فیلم های قبلی اش با تبحر و پخته گی بیشتری وجود دارد.شخصیت پردازی ها و پیشبرد رئالیستی فیلم همه و همه از این پخته گی در سبک می آیند.
ممنون از آقای «آرمین ابراهیمی» بابت اطلاعات فیلم
….
Advertisements

About this entry