Entry for July 26, 2008

شنبه پنجم مرداد ماه 87 – راه و ساختمان
.
مثل پيانيستي كه سالهاست پيانو زدن را كنار گذاشته نشستم پشت كيبورد…و البته به محض اينكه آب جوش بياد براي خودم يك نسكافه هم درست ميكنم بعلاوه سيگار…خوب… مالبرو نباشه زياد هم بي ايراد نيست ..كاريش هم نميشه كرد تقلبيش زياد شده..منم مدتيه ..وينيستون اولترا لايت ميكشم….خيلي هم بد نيست
.
راستي شادي نوشته بود كه باران آمد …بله باران آمد ….بارانهاي تابستاني هميشه بي مقدمه هستند …مثل عشق يكدفعه سرو كله اشان پيدا مي شوند و حسابي خيست ميكنند…حسابي خيست ميكنند
بوي كافي ميكس..هوش از سرم برد …عطرها….
.
راستي داشتم در مورد باران ميگفتم …بارانهاي تابستاني …غير منتظره بودنشان رو خيلي دوست دارم .واينكه هميشه در گرم ترين روزها به خاطرم مي آرند كه هنوز زندگي ميكنم و هنوز مي توانم از موسيقي لذت ببرم كتاب بخوانم و افتضاح رانندگي كنم …هنوز مي تونم مثل همه اشتباه كنم و مثل همه كارهاي درستي هم بكنم…مهمتر از همه صبح ها كه در آينه نگاه ميكنم ..ميبينم هنوز هم لبخند ميزنم
.
چند شب پيش فيلمي ديدم به نام هتل رواندا
Hotel Rwanda
http://en.wikipedia.org/wiki/Hotel_Rwanda
«هتل رواندا» را تری جرج کارگردانی کرده و دان چیدل با بازی در آن نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود.
از دیگر نامزدی‌های این محصول مشترک کشورهای ایالات متحده، بریتانیا، ایتالیا و افریقای جنوبی در اسکار سال 2005 می‌توان به نامزدی اسکار بهترین بازیگر زن نقش مکمل برای سوفی اوکنودو و اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی برای کایر پیرسون و جورج اشاره کرد.
داستان «هتل رواندا» درباره آشوب‌های قبیله‌ای در کشور افریقایی رواندا و نسل‌کشی فبیله توتسی و کشته‌شدن بیش از یک میلیون نفر در تنها سه ماه است. در این میان صاحب هتل رواندا با کمک به برخی از آوارگان، جان عده زیادی را از مرگ نجات می‌دهد. از دیگر بازیگران این فیلم که جوایز متعددی هم از مجامع حقوق بشری برده، می‌توان به نیک نولتی اشاره کرد
.
داشتم فكر ميكردم اگر شايد اونجا بودم همه توتسي ها كه عامل نسل كشي بودن را ميفرستادم جهنم…ميدونيد يهو ياد چي افتادم ؟؟؟
….راسكلنيكف شخصيت كتاب جنايت ومكافات «داستايفسكي» وقتي پيرزن نزول خور رو ميكشه ميگه
…من يك شپش رو كشتم ..ولي باكشتن اون شپش خودم به شپش ديگه اي تبديل شدم پس تعداد شپش ها در دنيا ثابت موند
..
در مورد داستايفسكي
Fyodor Dostoevsky
فئودور ميخائيلويچ داستايفسكي در سال 1821 ميلادي در شهر مسكو و در همان بيمارستاني كه پدرش پزشك آن بود زاده شد. پدر فئودور داستايفسكي مردي تندخو و خشن بود. فئودور، كه كودكي حساس و عصبي بود، پدرش را دشمن خود مي‌پنداشت و هماره آرزوي مرگ او را مي‌كرد. اما، از قضاي روزگار، مادر مهربان و غم‌زدة او زودتر درگذشت.
پدر كه از نااميدي به الكل پناه آورده بود و توانايي سرپرستي فرزند را نداشت، فئودور را به مدرسه مهندسي سن‌پطرزبورگ فرستاد. داستايفسكي هجده ساله بود كه از شنيدن خبر كشته شدن پدرش به دست دهقانان شورشي به وحشت افتاد و از اينكه پيوسته در آرزوي مرگ پدر به سر برده بود شرمنده گشت. از همين تاريخ بود كه اولين حملة بيماري صرع در او ظاهر شد. پس از پايان تحصيلات در رشتة مهندسي در يكي از اداره‌ها مشغول كار شد و زندگي سختي را آغاز كرد. اما چندي نگذشت كه از كار اداري دست كشيد تا همة وقت خود را به ادبيات اختصاص دهد. او حتي براي امرار معاش به كار ترجمه نيز پرداخت.
داستايفسكي در سال 1846، در 35 سالگي، اولين داستان خود به نام مردم فقير را نوشت و از همان جا به شهرت رسيد. اما داستانهاي بعدي او چندان اقبالي به دست نياورد و اين شهرت يك‌شبه زود رنگ باخت.
داستايفسكي به گروه جوانان آزاديخواه، كه يكي از مرامهايش القاي قانون بردگي بود، پيوست و در جلسه‌هاي آنان شركت جست. اما در سال 1849 به جرم شركت در فع
ليتهاي ضدتزاري بازداشت شد و به زندان افتاد و در 22 دسامبر، رأي دادگاه مبني بر اعدام تمام اعضاي انجمن اعلام شد.
پس از تيرباران گروه اول، همين كه نوبت به گروه دوم، كه داستايفسكي جزء آن بود، رسيد اجراي حكم اعدام متوقف شد. بدين طريق مجازات اعدام داستايفسكي به چهار سال زندان در سيبري با اعمال شاقه تبديل شد.
داستايفسكي كه از كودكي رنجور و ناسالم بود در زندان دچار بحرانهاي شديد صرع مي‌گشت و روزها به حال گيجي مي‌افتاد.
پس از آنكه دوره زندان به پايان رسيد بنابر حكم دادگاه عالي چند سال نيز به عنوان سرباز در سيبري به خدمت پرداخت. در همان دوران با بيوه‌زني مسلول و فقير به نام ماريا ديميتريانا آشنا شد كه فرزندي از شوهر اول داشت. داستايفسكي از روي دلسوزي با او ازدواج كرد. پس از مرگ تزار وقت روسيه داستايفسكي از جانشين او چند بار تقاضاي عفو كرد و سرانجام در سال 1859 بخشوده شد و اجازه يافت تا پس از دَه سال با همسرش به سن‌پطرزبورگ بازگردد.
داستايفسكي زماني شهرت خود را بازيافت كه رمان خاطرات خانة اموات را در سال 1861 منتشر كرد. اين رمان با اقبال مردم مواجه شد و حتي شخص تزار با خواندن ‌آن گريست.
در سال 1864 حوادث ناگواري زندگي داستايفسكي را تيره و تار ساخت. ابتدا همسرش و سپس برادر عزيزش، ميخائيل، را از دست داد. پس از مرگ برادر، داستايفسكي در مقابل طلبكاران برادر ايستاد و جوانمردانه پرداخت وامهاي او را بر عهده گرفت.
داستايفسكي در 46 سالگي با دختر 21 ساله‌اي كه منشي و تندنويسش بود ازدواج كرد. او سرانجام از ترس طلبكاران ناچار شد با همسر جوان خود از روسيه فرار كند و به اروپا برود. آنان در اروپا زندگي سختي را پشت سر گذاشتند و حتي فرزند اول خود را تنها چند روز پس از تولد از دست دادند. ضمن اينكه داستايفسكي از حال اعتدال خارج شده بود و تا پولي به دستش مي‌رسيد به قمار پناه مي‌برد.
رمان جن‌زدگان در 1870 از مهم‌ترين آثار داستايفسكي به شمار مي‌آيد كه در دورة زندگي‌اش در خارج از كشور نوشته شده است. پس از پايان يافتن كتاب داستايفسكي با پولي كه ناشر براي او فرستاد وامهاي خود را پرداخت و با تني فرسوده و بيمار اما معروف و محبوب به سن‌پطرزبورگ بازگشت.
رمان برادران كارامازوف در سال 1879 شهرت داستايفسكي را به اوج رساند. داستايفسكي سرانجام در 28 ژانويه 1889 بر اثر خونريزي شديد به مرگي ناگهاني درگذشت و با تشييع جنازه باشكوهي به خاك سپرده شد.
.
خلاصه داستان جنايت و مكافات

فئودور داستايفسكي در سال 1865 ميلادي رمان معروف جنايت و مكافات را منتشر كرد. اين رمان اولين اثر بزرگ داستايفسكي به حساب مي‌آيد و اثر بزرگ ديگر او يعني برادران كارامازوف چهارده سال بعد انتشار يافته است. داستايفسكي در هنگام انتشار جنايت و مكافات 44 ساله بود و حدود يك سال بود كه همسر اول و برادر عزيزش را از دست داده بود. اين رمان سبب شد داستايفسكي در خارج از روسيه به شهرت برسد. جنايت و مكافات امروزه نيز معروف‌ترين و پرخواننده‌ترين اثر داستايفسكي محسوب مي‌شود.
قهرمان رمان جنايت و مكافات دانشجوي جواني است كه به سبب فقدان وسايل تحصيل ناچار به ترك دانشگاه است. سپس بر اثر تنگدستي و فقر و همچنين به پيروزي از نظريه‌هاي اجتماعي خود، به كشتن پيرزني رباخوار دست مي‌زند، كه برحسب تصادف، به قتل خواهر پيرزن نيز مي‌انجامد.
كل داستان بيشتر بر عوامل گوناگوني تكيه مي‌كند كه پديدآورندة جنايت است. دو انديشه پيوسته در روح جوان وسوسه برمي‌انگيزد. يكي آنكه با پول زن رباخوار، كه در واقع از مردم بدبختي كه از او وام گرفته‌اند دزديده شده است، مي‌توان كار نيكي انجام داد و ديگر آنكه با اين پول مي‌توان استعدادهاي شگرفي را كه مافوق و مستقل از هرگونه قرارداد اجتماعي وجود دارد به كار انداخت.
جنايت و مكافات داستان ويراني و نابودي زندگي است. اما در عمق خود، نوري دارد و در جايي كه به نظر مي‌آيد همة اميدها در حال نابود شدن است، ناگهان جرقه‌اي از نو مي‌جهد و بشري را كه همانند حيوان شده است، به ‌طبع فرشته‌آساي گذشته خود بازمي‌گرداند.
Advertisements

About this entry