Entry for June 21, 2008

Matilde Zelingerباد و آفتاب اثر
.
شنبه اولين روز تابستان 87 – راه و ساختمان
.
چه روز گرمي…فكر نكنم كوره هاي آدم سوزي آشويتس هم در جنگ جهاني دوم به اين گرمي بوده باشند…به هر تقدير امروز صبح كلي كار داشتم و بايد به دنبال دستي هم ميرفتم فرودگاه مهر آباد..از ترافيك ميدون آزادي هم چيزي نميگم كه حالتون بد نشه
.
برم يه چاي بريزم و يكمي فكر كنم كه امروز در باره چي بنويسم…
.
دو باري ميشه كه چاي ريختم و اينقدر به صفحه مانيتور خيره شدم كه سرد شده..تا الان بلاخره ..افشار اومد تو اتاقم برام يه سيگار روشن كرد و قفلم باز شد…امروز خيلي عجيب شدم ..انگار كه به نوعي آرامش مطلق رسيدم ..يك سكون عجيب همراه با سكوت…يكچيزي مثل ماهيگيري در صبح هاي زود…تا بحال صبح ها ماهيگيري رفتيد ؟…سكوت عجيبي داره ودرياچه ها انگار كه صبح ها در در يك وجهي از سكوت با من مشترك هستند …گاهي حتي انگشتانم هم از من فرمان نميبرند…يك نيروي جاذبي من را به سكوت فرا مي خواند …و مي انديشم كه نبايستي بيانديشم
.
الان دارم با «زهرا م» چت ميكنم …دوست خيلي خوبيه وخيلي آروم(اگرچه خودش اينطور فكر نميكنه) …هيچ وقت در مورد چيز خاصي با هم صحبت نميكنيم…مثل همان آرامش درياجه ها در صبح گاه…صحبتمان هم به همان آرومي ادامه پيدا ميكنه…و با ديدن آفتاب …هردو از هم خداحافظي ميكنيم
.
مدتهاست كا ماهيگيري نرفتم …حتي دارم فراموش ميكنم كه فصل مناسبش كي ميتونه باشه..راستش را بخواهيد ..شوقم را دارم از دست ميدهم..انگار كه انبوهي از تجارب و داستانهاي زندگيم راه را برايم تنگ كرده …يك حسي مثل شهود ..به من ميگه كه در يك دور باطل گرفتار شده ام…انگار كه همه چيز بارها و بارها روي ميدهد..انگار كه هيچ گريزي از اين تكرارها نيست…حتي آدمهاي اطرافم هم محدود شده اند….يك داستان تكرار ميشود …بارها …فقط شخصيتهاي قصه هايم با هم فرق ميكنند…وبعد خوب كه ميبينم حتي اسامي و ماه ها هم تكراري شده اند ….گاه افسوس ميخورم به ولع سيري ناپذيرم در شناخت جهان..واينكه چه زود تمام شده است…خيلي زود
.
فكر ميكنم دچار افسردگي شده باشم ..يكجور حالت كسالت…نميدونم كه اين از گرماي تابستانه يا از ماجراهاي بي پايان بهاري من؟؟ خدا رو شكر كه بهار تمام شد…ميدونم كه دلم برايش تنگ ميشود ..اما خوب ..بهار هم بايد ميرفت..تا سال ديگر دوباره بيايد..با لباسي سبز…يا شايد به رنگ دلگيري هاي سردبير مقيم در شماره 22
بهر صورت امروز شروع تابستان را جشن ميگيريم…طعم گرم آفتاب و خيابانهايي با سنگفرشهاي داغ ..شايد هم بوسه هاي داغ …تابستانها حتي بوسه ها هم داغتر ميشوند ..اگرچه در بهار بوسه ها عاشقانه ترند …در پاييز غم انگيز و در زمستان ..مثل طعم قهوه ..تلخ ولي ناگهاني و دلپذير
.
در مورد بوسه – فكر كنيد كه توي ويكي پديا در مورد هر چيزي نوشتن
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87
.
و البته بوسه فرانسوي..كه خيلي دوست دارم
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C
.
و اين هم نحوه آموزش فرنچ كيس!!!! فكر كنيد …بايد همه چيز رو به اين اروپايي ها ياد داد
http://www.wikihow.com/French-Kiss
.
بهر صورت بوسه خيلي زيباست و بي نهايت شيرين..فكر كنم همه ما بوسه هاي اولمون رو كمابيش به خاطر مياريم…شيرين ..ساده ..كمي كودكانه و به ياد ماندني..همراه با حس غريب كشف كردن …لذتي همراه با نگراني كه در تمام رگها مون مي پيچه
.
نامه هفدهم فروغ فرخزاد به پرويز شاپور
.
نامه ی شماره 17
12 اوت رم
پرویزم امروز از تهران یک نامه داشتم فهمیدم که تو به تهران آمدی یک دنیا خوشحال شدم . چون حالا دیگر کامی تنها نیست و اگر من نیستم تو هستی که او را زیاد دوست داشته باشی چون خودت می دانی که دیگران هر قدر هم که به آدم محبت کنند هیچ وقت نمی توانند جای خالی پدر یا مادر آدم را پر کنند . پرویز تا حالا اقلا 10 تا نامه برایت نوشته ام و نفرستاده ام. نمی دانم چرا ؟ فکر می کردم که تو دیگر دوستم نداری چون اصلا به نامه هایم جواب ندادی و چند روز پیش هم که یک کتاب برایم فرستاده بودی هر قدر صفحات آن را ورق زدم و زیر و رو کردم بلکه یک کلمه برایم نوشته باشی دیدم که نه هیچ چیز نیست . سخت اندوهگین هستم قرار بود برایم نامه بنویسی قرار بود مال هم باشیم اما تو یا فراموشم کرده ای یا آن قدر مرا لایق ندانستی که دو مرتبه برایم نامه بنویسی اما پرویز من همیشه به یاد تو هستم . در اینجا که محیط به کلی عوض شده در اینجا که آزادی روی دوشم سنگینی می کند و در اینجا که این قدر زیبایی هست و من میتوانم استفاده کنم . هرگز جز تو هیچ چیز نمی خواهم . هر روز صبح و هر روز بعد از ظهر می روم و صندوق پست را نگاه می کنم و هر شب به خودم می گویم که قردا حتما فرا می رسد . پرویز تو حق داری اگر مرا دوست نداشته بشای هیچ وقت برای تو زن خوبی نبودم همیشه اذیت ات می کردم و توی رؤیاهای خودم غرق بودم . اما لااقل برایم بنویس که نمی خواهی با من مکاتبه داشته باشی . پرویز اینجا حالم نسبتا بهتر شده چون دیگر در پانسیون اتاق گرفته ام . یک پسر کوچولو هست که پسر صاحب خانه است . موهایش بور و چشم هایش آبی است . اسمش «اریکو » است صبح ها و شب ها که خانه هستم او می اید پش من به یاد کامی او را زیاد دوست دارم هر قدر اذیتم می کند هیچ چیز نمی گویم چون فکر می کنم کهمبادا کامی کسی را اذیت کند و او را تنبیه کنند و او گریه کند و من نباشم که اشک هایش را ببوسم و او را روی سینه ام فشار بدهم . ایتالیایی یاد گرفته ام یعنی آن قدر که در مدت یک ماه می شود یاد گرفت . حالا می توانم احتیاجاتم را رفع کنم . خیال ندارم به پروجا بروم چون در رم مدرسه های زبان زیاد است ولی حالا چون تعطیلات تابستانی است همه جا بسته . دو ماه دیگر باز می شود و من می روم مدرسه سرامیک یعنی کاشی سازی مدرن که فکر می کنم در ایران خوب بشود کار کرد و شعر سه چهار تا گفته ام . می خواهم از فرصت استفاده کنم و یک کتاب بنویسم حالا دارم در فکرم موضوع آن را می پرورانم اما همیشهاز لحاظ وضع مالی ناراحت هستم . برای مجلههای تهران خیلی مقاله تهیه کرده ام که خیال دارم اول ماه اینده بفرستم اما این پول ها به کجا می رسد و به علاوه اگر بخواهم هخمه ی وقتم را صرف مقاله نوشتن کنم کجا می توانم شعر بگویم یا کتاب بنویسم یا درس بخوانم و مطالعه کنم . سخت درمانده شده ام . حالا دلم می خواهد زیاد پول داشته باشم . حالا حس می کنم که پول برایم یک مسئله حیاتی شده در هر حال همه چیز درست می شود . باید یک فکر دیگر بکنم . بالاخره تو را در جریان همه ی کارهایم می گذارم و تو خواهی فهمید که چه طور پول پیدا می کنم .
پرویز رم خیلی قشنگ است. آن قدر چیزهای دیدنی هست که آدم گیج می شود اما مردم خوبی ندارد . مردها همه هرزه و بی تربیت هستند و زن ها هم همه فکرشان این است که جیب مردها را خالی کنند اما روی هم رفته زیبایی ها زیادتر هستند و آدم می تواند خودش را با این ترتیب تسکین بدهد اینجا ایرانی ها زیاد نیستند و اگر هم باشند من با آنها کاری ندارم آن قدر چیزها هست که پشت ویترین مغازه ها می بینم ارزان و زیبا و بی اختیار آرزو می کنم که پول داشته باشم و برای تو و کامی بخرم و بفرستم اما بلافاصله یاد وضع ناهنجار و عجیب خودم می اافتم و قدم هایم را تند می کنم و چشمهایم را م یبندم که دیگر چیزی نبینم و چیزی نخواهم . تا حالا بیشتر موزه ها را دیده ام موزه واتیکان آخ کاش تو هم اینجا بودی و می دیدی که هنر تا چه درجه امکان ترقی و ارج گرفتن دارد و چه طور آدم در مقابل عظمت آن خودش را گم می کند . برای تو امکان آمدن هست . چون در رم خرج ارزان است با ماهی 50000 لیر یعنی 600 تومان به پول خودمان می توانی زندگی کنی البته خوب . یعنی اتاق خوب داشته باشی . غذایت هم مرتب باشد و بتوانی شب به سینما بروی و یا روز موزه تماشا کنی و اما بیشتر از این دیگر نمی شود یعنی لباس و مسافرت و مریضی و خلاصه بقیه ی خرج ها باید پول بیشتر داشت.
پرویز دلم می خواهد خیلی چیز ها برایت بنویسم اما وقتی فکر می کنم می بینم چه فایده دارد اگر صد هزار مرتبه هم بنویسم که دوستت دارم دیگر تو باور نخواهی کرد اما حقیقت نیست حقیقت این استکه اینجا در رم میان یک مشت دختر و پسر ایرانی که دارند حدکثر استفاده را از آزادی خودشان می کنند من شب و روز به تو فکر می کنم و نام تو اشک به چشمم می آورد و هر وقت کسی از من می پرسد که چرا چهار دیوار اتاقم را ترک نمی کنم و به گردش و تفریح نمی روم توی ددلم می خندم .چون برای من دیگر این گردش و تفریح این رقصیدن ها و دور هم جمع شدن ها و وقت را با حرف های بی معنی تلف کردن کار احمقانه و بی معنی شده برای من خلوت خودم خلوتی که با اندوه از دست دادن تو و سعادت گرشته ام رنگ گرفته خیلی گواراتر و شیرین تر است . به تو فکر می کنم به تو به حرف های تو به چشمان تو به خنده های تو به مسخرگی های تو به گردش هایی که با تو رفته ام به لحظاتی که با تو گذرانده ام به شب ها به صبح ها به نصف شب ها به بوسه ها به اشک ها به دعواخا به قهرها به آشتی ها به خانه مان به کامی و گاهی اوقا
ت به رؤیاهای خودم می خندم و زمانی هم می رسد که سرم را می گذارم روی بالش و گریه می کنم . چون دیگر هیچ چیز برایم تجدید نمی شود . وقتی تو رفتی می دانستم که برای همیشه داری می روی اما دندان هایم را به هم فشار دادم و گفام باید تمام شود . چون نمی خواستم کثیف بشود
پرویز حالا مثل این است که این حرف تو را دارم به خود تو می زنم . مثل این است که تو کنارم نشسته ای گودی چشم هایت را که دوست داشتم و لب هایت را که می بوسیدم و موهایت را که وقتی می شستی و صاف می شد خیلی قشنگ بود و دزدکی به تو نگاه می کردم که مبادا بفهمی و خودت را بگیری . حالا همه جلوی چشمم زنده شده اند . سرم را تکان می دهم چون یاد تو همیشه همراه اشک می اید . نمی خواهم گریه کنم چون دیگر خسته شده ام خسته شده ام . تا کی می شود به تو فکر کرد . تو را آرزو کرد تو را با همه ی وجود و همه ی احساس خواست و به تو دسترسی نداشت . دلم می واهد تنم از حرارت تن بسوزد . خیلی وقت است که دیگر تنم عرق نکرده و داغ نشده . خیلی وقت است که بوسه های تو از روی لب هایم فرار کرده اند . برایم جز تو هیچ کس دوست داشتنی نیست . دنبال عشق می روم و پشیمان بر می گردم . چون عشق و لذت من از وجود توست و نمی توانم خودم را گول بزنم …وثتی به لذت فکرمی کنم و تنم کشیده می شود به یاد تن تو می افتم و به یاد شب ها و روزها ودقایقی که در وجود تو غرق می شدم و تو دستم را می گرفتی و دنیای زیبایی را که ساخته بودی نشانم می دادی و پیشانی ام عرق می کرد . آه پرویز خیلی دیوانه شده ام . نمی دانم چه می نویسم . این قدر هست که می دانم دروغ نمی نویسم تنها از تو یک خواهش دارم برای من نامه بنویس حتی اگر یکی باشد فقط یکی باز هم راضی هستم چون دوستت دارم و همین قدر که بدانم یادم هستی و فراموشم نکرده ای کافی ست . از کامی هم برایم بنویس . تو را از دور صدهزار مرتبه می بوسم
.
فروغ
…..
خوب هذيانهاي تابستاني منهم تمام شد…روز اول تابستان همه به خير …و البته پر از بوسه
Advertisements

About this entry