Entry for June 11, 2008

چهارشنبه بيست و دوم خرداد 87 – راه وساختمان
چند روز پيش ..»تينا ا» به اتفاق دوستش «بنفشه» اومدن دفترم …كمي گپ زديم..تينا لطف كرده بود برام يك كتاب آورده بود به رسم امانت كه بخونمش …به نام «سه گانه ي نيويورك» اثر » پل استر» ..ديشب ساعتاي 12 شب فرصت كردم يك نگاهي روش بندازم ..با خوندن اولين بخش اين سه گانه به نام «شهر شيشه اي» ..كاملا» ميخكوبش شدم و تا 6 صبح داشتم ميخوندمش …ميتونم بگم فوق العاده خاص بود و زيبا…چقدر شخصيت كوئين شبيه من بود…اميدوارم عاقبتم مثلش نشه …چرا نه …عاقبت خوبي داشت..شايد هم نه
..
كتابشناسي پل استر در ايران
http://www.p-khorshid.ir/view.php?page=viewketab&id=38
.
کلمات عوض نمی‌شوند، اما کتاب‌ها همیشه در حال تغییرند. عوالم مختلف پیوسته تغییر می‌کنند، افراد عوض می‌شوند، کتابی را در وقت مناسبی پیدا می‌کنند و آن کتاب جوابگوی چیزی است، نیازی، آرزویی.
پل استر
.
قضيه از يک شماره تلفن اشتباه شروع شد. نيمه شب بود كه تلفن سه بار زنگ زد و صدای آن طرف خط كسی را خواست كه او نبود. بعدها كه هوش و حواسش سرجايش آمد و توانست به چيزهايی كه سرش آمده فكر كند، فهميد كه هيچ چيز واقعی‌تر از شانس نيست . هر چند اين هم مدت‌ها بعد معلوم شد. اوایل فقط اين رخداد و عواقب آن در كار بود. مهم نيست كه ممكن بود طور ديگری هم باشد يا همه چيز با اولين كلماتي كه از دهان آن غريبه بيرون می‌آمد از قبل مشخص شده بود، اصل خود داستان است و اين كه معنی در كار باشد يا نباشد، اصلاً ربطی به روايت آن ندارد.
در مورد كوئين معطلي در كار نيست . اين كه او كه بود، اهل كجا و چه كاره بود، چندان اهميتی ندارد. مثلاً می‌دانيم كه سي و پنج ساله بود. می‌دانيم كه يك بار ازدواج كرده و بچه‌دار شده و زن و پسرش هر دو مرده‌اند. هم چنين می‌دانيم كه نويسنده بود. يا دقيق‌تر اينكه ، نويسنده داستان‌های پليسی . كارهايش را با اسم مستعار ويليام ويلسون چاپ می‌كرد و تقريباً هر سال يک رمان می‌نوشت كه درآمدش برای زندگی آبرومندانه‌ای در آپارتماني كوچک در نيويورک كفايت می‌كرد. چون نوشتن يک رمان بيش از پنج شش ماه وقتش را نمي‌گرفت ، بقيه اوقات سال آزاد بود تا هر كار می‌خواهد بكند. كتاب‌های زيادی خواند، نقاشي‌های زيادی ديد و فيلم‌های بسياری تماشا كرد. در تابستان از تلويزيون مسابقه بيس بال تماشا می‌كرد و در زمستان به اپرا مي‌رفت . با اين حال، از همه بيش‌تر دوست داشت قدم بزند. تقريباً هر روز، مهم نبود كه آفتابي باشد يا باراني ، سرد باشد يا گرم ، آپارتمانش را ترک می‌كرد تا در شهر قدمی بزند، هرگز به جای خاصي نمي‌رفت، به جايی می‌رفت كه پاهايش اتفاقاً او را مي‌بردند.
نيويورک فضايی بي‌انتها بود، هزار تویي از مكان‌های بي‌انتها؛ و مهم نبود چه قدر راه می‌رفت و چه قدر محله‌ها و خيابان‌هاي شهر را مي‌شناخت ، هميشه احساس مي‌كرد گم شده است . نه فقط در شهر بلكه در خود هم گم شده بود. هر بار كه قدم می‌زد، احساس مي‌كرد گويی خود را به جا مي‌گذارد و با تسليم شدن به چرخش خيابان ها، با تقليل خويش به چشمي نظاره‌گر قادر مي شود از اجبار فكر كردن بگريزد و اين بيش از هر چيز لحظه‌ای آرامش و خلايي درونی و خوشايند برايش به همراه داشت . دنيا بيرون از وجودش، در اطرافش و روبه رويش بود و با چنان سرعتي تغيير مي كرد كه امكان نداشت به چيزی بيش از لمحه‌ای فكر كند. تحرک اصل بود، گذاشتن قدمي از پس قدم ديگر و آزاد گذاشتن خويش تا حركت تن خود را دنبال كند. از بی‌هدف گشتن ، همه مكان‌ها مثل هم شدند و ديگر مهم نبود كه كجاست . در بهترين حالت می‌توانست حس كند كه هيچ جا نيست . و بالاخره اين همان چيزی بود كه می‌خواست : اين كه هيچ جا نباشد. نيويورک ناكجايی بود كه در اطرافش ساخته و دريافته بود كه اصلاً قصد ندارد آن را ترک كند.
اینها سه پاراگراف ابتدایی داستان «شهر شیشه‌ای» از سه‌گانه نیویورک «پل استر» بودند.
.
شهر شيشه اي
.
طبق معمول آثار استر، اين اثر هم از ويژگى هاى خاص خودش برخوردار بود و باز هم به مخاطب يادآورى مى كند با چه نويسنده قدرى، طرف شده. داستان زياد هم پيچيده نيست. يك تلفن عجيب در نيمه شبى آرام، سكوت و سكون نويسنده را مى شكند. نويسنده هم كسى نيست جز دانيل كوئين كه او خود، فردى است خاص با روحيات كاملاً متفاوت نسبت به اطرافيان. صداى پشت تلفن با استمدادى ويژه، خواهان صحبت با پل استر است و كوئي
كه طبعاً اين نام را نمى شناسد، گوشى تلفن را بى اعتنا مى گذارد سر جايش و اين پايان مكالمه نخست است.
نويسنده اما دوست ندارد هيچ چيز مبهمى در زندگى اش باقى بماند، پس آرزو مى كند يك بار ديگر تلفن به صدا دربيايد و فرد مورد نظر، بخواهد با پل استر حرف بزند. چنين هم مى شود و اين بار كوئين، خودش را استر معرفى كرده و با صاحب صدا دقايقى را به گفت وگو مى نشيند. شما در تمام اين مراحل گاهى اوقات، پل استر مى شويد و بعضاً، كوئين و اين همان نكاتى است كه در «بوستون گلاب» چنين نقل شده: «… استر، نكاتى را به ذهنيت ما از انسان، اضافه كرده است…»
كوئين پس از يك قرار ملاقات كوتاه با صاحب صدا و رفتن در غالب يك كارگاه خصوصي، مثل اكثر كارآگاهان اين چنينى، غرق در پرونده مى شود تا جايى كه گذشته اش را نيز فراموش مى كند. پرونده «استيلمن» براى كوئين، پولى در بر ندارد چون صاحب صداى پشت تلفن، چك دستمزد را در وجه پل استر صادر كرده نه كوئين. اما جذابيت پرونده، كوئين را مجاب مى كند اين پرونده را به سرانجام برساند. پل استر در تعامل بين مخاطب، كوئين و استيلمن، كاملاً حرفه اى و زيركانه عمل مى كند و حتى اين زمينه را فراهم كرده كه بخشى از ناگفته هاى داستان در ذهن مخاطب، شكل بگيرد. اين كتاب اگرچه در ژانر پليسى، تعريف شده اما به كتاب هايى از اين دست، شباهت كمترى دارد. بايد اذعان كرد، استر نويسنده اى است كه برداشت متفاوتى از پديده هاى عصر حاضر دارد.

در باره پل استر
http://en.wikipedia.org/wiki/Paul_Auster
..
پل استر نيز مانند ساموئل بکت نويسنده يي است که بيشتر به هويت مي انديشد و نحوه ساخته شدنش از ميان داستان ها و واژه هايي است که انسان را احاطه مي کنند. از اين رو قصه گفتن براي او اهميت ويژه يي دارد. شخصيت هاي رمان هاي او آدم هاي کنجکاو و پر تحرکي هستند که درباره زندگي پرسش هاي بي پاياني دارند، يا از اين سو به آن سوي قاره امريکا به تنهايي سفر مي کنند، براي رسيدن به هدف هايي که حتي براي خودشان ناشناخته است، و اگر به بيرون سفر نکنند، همواره به درون سفر دارند. آنها کساني هستند که مي خواهند به موجوديتي مستقل برسند. استر مانند بالارد بر اين باور است که تنها به وسيله برساختن واقعيت است که مي توانيم واقعيتي را که در آن مجبور به زندگي هستيم به درستي مشاهده و به طور منطقي درک کنيم. او در هم شکستن مرز ميان زندگي و آنچه مي خوانيم و تجربه ملموس، با آنچه نوشته مي شود را بسيار جذاب مي يابد.
پل استر که هم اکنون 60 سال دارد در نيوجرسي به دنيا آمده و بيش از 30 سال است که در نيويورک به سر مي برد. استر مانند وودي آلن اين شهر و خيابان ها و گوشه هاي پنهان آن را به عنوان صحنه بسياري از آثار خود برگزيده است. اين نويسنده که فارغ التحصيل دانشگاه کلمبيا است در دهه 1970 به فرانسه رفت و چهار سال در آن کشور اقامت کرد. او پس از بازگشت به امريکا اشعار، مقالات و ترجمه هاي خود را منتشر کرد. اما در اواخر دهه 70، مرگ پدر تاثير عميقي بر زندگي او گذاشت و با توجه به ارثيه يي که به او رسيده بود، توانست وقت بيشتري را به نوشتن اختصاص دهد. او در سال 1982 با انتشار «آفرينش تنهايي»، کتابي که از خاطرات، زندگينامه پدرش و خودش تشکيل مي شود، در صحنه ادبيات امريکا مطرح شد و پس از مدتي سه گانه نيويورک را به چاپ رساند. از آن پس او چندين رمان و سناريوي فيلم هاي «دود»، «چهره کبود» و «للو روي پل» را منتشر کرده است.
يکي از ويژگي هاي آثار استر اين است که خودش هميشه حضور دارد و زندگي شخصي اش به نوعي به رمان هايش نفوذ مي کند. نه فقط از طريق کاربرد طرح هاي زندگينامه يي، بلکه با آوردن نام خود و همسرش. کين، قهرمان شهر شيشه يي وانمود مي کند کارآگاهي به نام پل استر است که همسري به نام سيري دارد. در رمان هيولا (لوي ياتان)، همسر راوي ايريس نام دارد (که با پس و پيش کردن نام سيري، زن پل استر همراه است). سيدني ار، کاراکتر اصلي رمان شب پيشگويي (2004)، مثل خود استر در ساختماني سنگي در بروکلين زندگي مي کند و نام پيتر آرون در رمان هيولا بي شباهت به نام پل استر نيست. البته بهتر است بيش از اين بر اين نکته تاکيد نکنيم، زيرا يکي از ويژگي هاي اجتناب ناپذير نوشتن است، رولان بارت هر چه مي خواهد بگويد، اما هيچ نويسنده يي نمي تواند کاملاً از متن اثري که مي آفريند غايب باشد.شايد اين که کتاب مورد علاقه استر دن کيشوت است تعجب آور نباشد، زيرا آثارش مانند رمان سروانتس چند لايه هستند. هر داستان در داستان ديگري پيچيده شده و در کل داراي تاثير عروسک هاي روسي است؛ با اين حال هر داستان به گونه يي با داستان ديگر در پيوند است، به طوري که داستان هاي چندگانه به اتفاق به نحوي نامنتظر با يکديگر هماهنگ مي شوند و به کليت کتاب کيفيتي مانند آواز دسته کر مي بخشند، اگرچه در اصل هياهووار و نگران کننده است. آوايي با آواي ديگر کامل مي شود و کاراکتري با کاراکتر ديگر و همه چيز چنان با دقت کنترل شده و ماهرانه با فنون نويسندگي عجين گشته است که خواننده به شدت جذب داستان مي شود و حس اين که در واقع صرفاً يک رمان را مي خواند، از دست مي دهد.بسياري از قهرمانان استر ن
يسنده اند، بسياري از رمان هايش با کاراکتري آغاز مي شود که رويدادي مربوط به گذشته را بازنگري مي کند. شب پيشگويي مردي را توصيف مي کند که بر اثر بيماري و وقايع ناگوار زندگي آزرده است. قهرمانان استر مي کوشند تا از طريق تحقيق و بازنگري گذشته و فرآيند داستان نويسي، نه تنها حس خود بودن، بلکه ايجاد مکاني براي خود، در دنيايي که از آن کنده شده بودند را بار ديگر تجربه کنند. رمان هاي استر در حالي که واجد دلمشغولي هاي خاص او – از جمله اهميت نويسندگان و نوشتن، پيدا و ناپديد شدن، غياب و حضور – هستند، در عشق و از دست دادن، نقاهت و گذشت نيز کندوکاو مي کنند و شايد از اين طريق جهت گيري تازه آثار آينده او را مي نمايانند.
در شب پيشگويي سيدني ار که از بيماري کشنده يي بهبود يافته و دوران نقاهت را مي گذراند هنگام پياده روي برحسب تصادف به يک دفترچه جلد پارچه يي ساخت پرتغال برمي خورد و آن را مي خرد. دفترچه فوراً او را مجذوب مي کند و ار آن را به مثابه وسيله آفرينش دوباره مي بيند. از يافتن دفترچه بسيار راضي است و با اين که آن را «بي احساس، معمولي و يک وسيله» مي يابد، با لمس آن «حسي شبيه به لذت» به او دست مي دهد. دوست نويسنده اش تراوز بخشي از رمان شاهين مالت، اثر داشيل همت را به او يادآوري کرده است و او پس از يافتن دفترچه با الهام از داستان همت، شروع به نوشتن روايتي براساس آن مي کند. با اين حال به رغم يقين به بازيافتن قدرت نويسندگي، ار سفري مارپيچ را آغاز مي کند که طي آن وجود خود و اطرافيانش را از ياد مي برد. يک روز چنان غرق نوشتن در دفترچه مي شود که همسرش حضور او را در خانه احساس نمي کند. در واقع شب پيشگويي را مي توان مانند يک داستان اشباح خواند، با اين تفاوت که اشباح نه تنها بروني، بلکه دروني اند. شب پيشگويي مانند رمان «ترومناول» اثر آرتور شنيتسلر که الهام بخش استنلي کوبريک براي ساختن فيلم «چشمان باز بسته» بود، رويايي در بيداري است، جايي که سايه ها و اشباح کمين کرده اند و بيش از همه در ذهن راوي خودنمايي مي کنند؛ راوي که از خود مي سازد و باز مي سازد به سرعت ناپديد مي شود و هنگام بازگشت لرزان است و با اين که مانند گذشته است، از جنبه هايي تغيير کرده که تصورکردني نيست.
داستاني که سيدني ار در دفترچه اش مي نويسد چيزي به جز يک افسانه شهري نيست، داستان مردي که يک زندگي را ترک مي کند و ناپديد مي شود، تا در جايي ديگر زندگي ديگري براي خود بسازد. اين ايده که آدم مي تواند با عمل ساده گريز، زندگي خود را به کل تغيير دهد، يکي از تم هاي مشترک در آثار استر است. شخصيت هاي او از زندگي خود دور مي شوند، هويت هاي تازه مي گيرند، محدوده ها را به تجربه مي گيرند و زندان هويت فردي را برنمي تابند. در رمان هيولا، بنيامين ساچز از يک بالکن سقوط مي کند و از آن پس زندگي اش زير و رو مي شود و در مون پالاس (1989) باربر به افينگ تبديل مي شود.
صداي روايي استر راحت و توأم با يقين و به رغم اشتغال ذهني او با مسائل انتزاعي و اگزيستانسياليسم، به نحو اعجاب انگيزي محاوره يي است. در واقع او در رسيدن به شيوه يي نادر در ادبيات موفق است؛ جمع آوردن رمان ايده ها با سبکي بسيار شيرين و خواندني. کتاب هاي استر را نمي توان زمين گذاشت. مانند گراهام گرين هيجان و تنش خارق العاده يي مي آفريند، و مانند نويسنده رمان صخره برايتون، ژرفاي روشنفکرانه يي در کار خود ايجاد مي کند که کمبود آن در بيشتر آثار داستاني جديد احساس مي شود. استر يادآور دابليو.جي سبالد و ميلان کوندرا نيز هست، زيرا مانند آن دو از پرداختن به پرسش هاي بزرگي همچون سرنوشت، طبيعت هستي و راز خوشبختي نمي هراسد.
بازي پسامدرن و جابه جايي واقعيت فرضي با خيال، از ديگر جنبه هاي سبک استر هستند؛ اما برخي از منتقدين او را به خاطر آنچه «متافيکشن» ناميده مي شود، يعني داستاني که با خود گفت وگو مي کند، يا روايتي که توجه را به چگونگي روايت کردن جلب مي کند، نديده مي گيرند. در حالي که اين شيوه در اروپا، به ويژه در فرانسه بسيار مورد توجه است و شايد به همين خاطر باشد که غالباً آثار استر در فرانسه بسيار پرفروش هستند. ظاهراً در امريکا و انگلستان که داراي فرهنگ روشنفکري محافظه کارتري هستند، هراسي از اين شيوه نگارش مشاهده مي شود، به طوري که غالباً آن را کار انديشه يي گم شده در آفرينش توأم با خودبيني، يا ناشي از عدم يقين نويسنده مي شمارند و به همين نحو اتيکت مي زنند. با اين حال براي خوانندگاني که در جهان بيني استر شريک اند، باور به سيلان وجود به شيوه کيشوت، هرج و مرج جهان، فقدان نظم، وابستگي امور به رويدادهاي پيش بيني ناپذير و پيچ و خم سرنوشت، تصادفي بودن و حالت بخت آزمايي وار زندگي- چنان که در شب پيشگويي مي گويد؛ «تصادف هر روز از زندگي سايه وار در تعقيب ما است»- را در آثار او ناشي از ناآرامي انديشمندانه يي مي يابند که حول آن يقين به زيبايي تراژيک زندگي شکل مي گيرد؛ ناآرامي که به رغم سادگي ظاهري داراي ريتم است. نثر استر داراي موسيقي ويژه يي است که تعجب آور نيست، زيرا او چند مجموعه شعر منتشر کرده است. موسيقي يي که از گرد آمدن انديشه هاي انتزاعي به وجود مي آيد، از جست و جويي روشنفکرانه که نه با الفاظ آکادميک، بلکه با زباني که فوراً درک مي شود، ابراز مي گردد. پل استر تقريباً هميشه به اول شخص مفرد مي نو
سد و مهارت او در رفتن به قالب شخصيت هايش به اين آثار سرزندگي مي بخشد. او چه در قالب زني گمشده در پس زمينه کشوري فرورفته در فساد سياسي و دستخوش سقوط (کشور آخرين ها) و چه در لواي نويسنده يي جوان و آرمان گرا که در پي نابودي ارزش هايي که باور دارد، دست به اقداماتي مي زند که با بازي مرگ و زندگي همراه است (هيولا) خواننده را قانع و مجذوب مي کند.در سال 2001، ماهنامه آتلانتيک، سابقه بسياري از نويسندگان مطرح امريکا – از جمله دن دليلو، آني پرو و ديويد گاترسن را مورد انتقادي ظالمانه و خشم آلود قرار داد. بي.آر ميرز با لحني گزنده در مورد پل استر نوشت؛ «او مهمترين اصل شبه روشنفکرانه نويسي را مي داند… اين که هر چه دسترسي به ايده ها مشکل تر باشد، پنهان کردن اين که نويسنده هيچ ايده يي ندارد آسان تر است.» اين گفته ظالمانه است، زيرا چنين وانمود مي کند که حقيقتي واحد و جهاني وجود دارد و نويسندگان بايد در آن کند و کاو کنند؛ و ديگر اين که دست آخر بايد به توافقي رسيد. حال آن که استر در آثار خود دغدغه ذهني بودن زندگي را دارد، چندگانگي ديدگاه ها و شيوه هاي ادراک را، همراه با ترس از نبود هويتي ثابت. ايده هاي او اينها هستند و آثار تحسين انگيزي را براي کند و کاو در اين ايده ها به ثمر رسانده است. او به چيز قابل ملاحظه يي دست يافته و به اين خاطر استحقاق تجليل را دارد؛ استر بازتاب هرج و مرج توأم با تصادفي بودن زندگي روزانه را در قالب رمان به هنر تبديل کرده است.
تشكر از لطف خجسته كيهان بابت اطلاعات ذي قيمتشون درباره استر
Advertisements

About this entry