Entry for June 08, 2008

يكشنبه نوزدهم خرداد 87 – راه وساختمان
..
چند روزي بخودم مرخصي داده بودم ..از همه دنيا فارغ …البته روزهاي زياديست كه ياد گرفتم كه بايد فارغ بود ….از همه چيز …راستش را بخواهييد …روز شماري ميكنم كه بهار آخرين نفسهاش رو بكشه …با گلها و درختان عداوتي ندارم ..اما فصل بهار هميشه برام سرشار از ماجراهاي عجيب و غريب بوده و هست ..گاهي فكر ميكنم كه ديگر دلم ظرفيت هيچ ماجرايي رو نداره …نميدونم چرا امروز تشويش عجيبي دارم …يكجور دلهره از جنس دلهره هاي روزهاي بي تابي …از نوع دلهره هاي شبهاي امتحان نهايي روزهاي مدرسه …. خوب كه نگاه ميكنم …نتيجه هيچ امتحاني انگار برايم مهم نيست….لبخند ميزنم ..لبخند ميزنم ..هر روز به زندگي و صبح ها زندگي در گوشم نجوا ميكند …بيدار شو …بيدار شو ….داستاني نو در حال تولد است….من لبخند ميزنم …بيدار ميشوم…ميدانم كه دنيا كوچك شده است …خوووب ميدانم
بلاگ شادي رو ميخوندم …متوجه شدم كه «نادر ابراهيمي» پنجشنبه 16 خرداد درگذشته …دلم برايش تنگ ميشود ..اين روزها براي همه دلم تنگ ميشود….
ابراهيمى، نويسنده و سينماگر چهاردهم فروردين ماه سال۱۳۱۵ در تهران به دنيا آمد. نخستين كتاب خود ـ خانه اى براى شب را در سال۱۳۴۲ منتشر كرد. «مؤسسه همگام با كودكان و نوجوانان» را باهمكارى همسرش تأسيس كرد كه اين مؤسسه عنوان ناشر برگزيده آسيا و ناشر برگزيده نخست جهان را از جشنواره هاى آسيايى و جهانى تصويرگرى كتاب كودك دريافت كرد. ابراهيمى در زمينه ادبيات كودكان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسكو و جايزه كتاب برگزيده سال ايران را هم دريافت كرده است. او عنوان نويسنده برگزيده ادبيات داستانى۲۰ سال بعد از انقلاب را نيز به خاطر داستان بلند و هفت جلدى «آتش بدون دود» به دست آورده است. نادر ابراهيمى تا سال۱۳۸۰ علاوه بر صدها مقاله تحقيقى و نقد، بيش از صد كتاب نيز چاپ و منتشر كرده است كه دربرگيرنده داستان بلند و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايشنامه، فيلمنامه و پژوهش در زمينه هاى گوناگون است. تعدادى از آثار نادر ابراهيمى كتابهاى بزرگسالان: بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم، مكانهاى عمومى، غزل داستانهاى سال بد، مقدمه اى بر فارسى نويسى براى كودكان، تكثير تأسف انگيز پدربزرگ، مردى در تبعيد ابدى (براساس زندگى ملاصدرا)، سه ديدار با مردى كه از فراسوى باور ما مى آمد (براساس زندگى امام خمينى) و… نمايشنامه ها: يك قصه معمولى و قديمى درباب جنايت، وسعت معناى انتظار (سه قصه نمايشى)، اجازه هست آقاى برشت؟ فيلمنامه ها: صداى صحرا، آخرين عادل غرب نوشته هاى كودكان ونوجوانان:كلاغها، سنجابها، دور از خانه، قصه هاى ريحه خانم، قصه هاى انقلاب براى كودكان، ايران را عزيز بداريم، قصه سار و سيب، نوسازى حكايت خوب قديم براى كودكان و… فعاليتهاى سينمايى: صداى صحرا، علم كوه و تخت سليمان، گلهاى وحشى ايران، آتش بدون دود، استاد كهنه، تاريخ نو، ارگ بم، گلاب قمصر، روزى كه هوا ايستاد و… سروده ها: اى وطن، سفر براى وطن و… ساره دستاران : اينجا اتاق كار بابانادر نويسنده است . اينجا لايه نازك غبار روى ميز، گرد گذشته واميد آينده است . كمتر دستى به اتاق مى كشى تا چيزى جابجا نشود، تا او برگردد وبنشيند پشت ميزش وبنويسد؛ همه اميدت همين است. مردنويسنده رفته بالاى قله دماوند، هفت جفت كفش كوهش اينجاست هنوز و چندجفت جوراب سفيد شسته شده روى كاناپه است. مرد نويسنده عود مى نواخت وحالا چندتار و سه تار به ديوار است. سال ۷۸ شروع تارنواختن بود، اما همانطور كه برنامه نوشتنى هايش كه از سال ۶۸ شروع شده بود وهنوز به ديوار است ، در سال۷۸ نيمه تمام ماند، نواختن تارهم به جايى نرسيد. در گوشه گوشه اتاق چيزهايى را نوشته براى به خاطرماندن: « شور، عشق. روزى حداقل ۳ساعت ورزش: پياده روى ، كوهنوردى ، شنا. ۶ صفحه نوشتن، ۵۰صفحه خواندن، ۱ ساعت خدمت وعبادت، ۱ ساعت براى فرزدين دخت، ۱ ساعت براى رايكا خانم. ۲۴ساعت ، ۶ ساعت خواب» و باز به خودش يادآورى كرده: «بازگشت به خطاطى، ساز، زبان‎/ مهربانى ، ادب، ايمان ، آرامش ، طهارت، پرهيز‎/ كار ـ كار ـ كار ـ كار ، با خط قرمز درشت». نادر ابراهيمى زياد كار كرده وكارهاى مختلف، خودش در دو كتاب «ابن مشغله» و «ابوالمشاغل» به شغل هايش پرداخته است: كمك كارگرى تعميرگاه سيار در تركمن صحرا، كارگرى چاپخانه، حسابدارى وتحويلدارى بانك، صفحه بندى روزنامه و مجله وكارهاى چاپ ديگر، ميرزايى يك حجره فرش در بازار، مترجمى و ويراستارى ، ايران شناسى عملى و چاپ مقاله هاى ايران شناختى ، فيلمسازى مستند وسينمايى، مصور كردن كتابهاى كودكان ، مديريت يك كتابفروشى ، خطاطى ، نقاشى ونقاشى روى روسرى و لباس ، تدريس در دانشگاهها و … هرگوشه اتاق كار نادر ابراهيمى نشانى از كار وزندگى جارى است ، نشانى از اراده سربلندمردى كه مى نوشت ومى نوشت وكار مى كرد: ۲۵خودنويس كه هميشه پراز جوهر بوده، «هواى تازه» ى سال ۴۶ كه لابد زياد مى خواندش. شعرهاى شاملو را بسيار دوست دارد، هرچند مى گويد رفيقان بدعنادى بوده اند. سهراب هم هميشه
برايش دوست داشتنى بوده است . سهراب ، شاملو و اخوان ثالث، همه او را گريانده اند. «بى اشك چشمان تو ناتمام است » (۱). نادر ابراهيمى همانطور كه امروز گهگاه هاله زلالى از اشك در چشمانش خيره ات مى كند، هميشه بدون احساس كمترين خجالت به پهناى صورت گريستن را دوست داشته است و در نامه اى به همسرش از او خواسته جاى كوچكى براى «انتخاب گريستن» باز كنند. (۲) تابلوهاى اتاق پذيرايى هم گاه او را به خنده انداخته اند وگاه به گريه. مى نشيند به تابلوها چشم مى دوزد و به احساس آرامش وخلوص مى رسد، تابلوهاى خط ونقاشى كه بسيارى شان را بزرگان هنر به او داده اند، بعضى را دختران نقاشش كشيده اند وبعضى يا اهدايى دانشجويان است يا خود، آنها را به خاطر علاقه وحمايت از هنر جوانترها خريده است. در جاى جاى خانه روح تپنده هنر جارى است . عكس منظره اى از عباس كيارستمى به ديوار است و صندوقچه قديمى بزرگى ، اهدايى او كنار خانه. مجسمه اى از ژازه طباطبايى روى ميز است وشعرهاى سهراب به ديوار. آخرين نوشته هاى نادر ابراهيمى هم روى ميز كارش است: «سالهاى شيرين و دشوار آوارگى». صدصفحه اى تا پايان كار مانده بود ، چيزى حدود يك ماه كار كه اسفند ۷۸ رسيد. نادر ابراهيمى كه مى گفت كوه را بردوش خود از كوه بالا مى برد، او كه پياده تا شهرهايى از ايران رفته بود، او كه تا بالاى قله ها رفته بود، او كه همه را همسفر خود كرده بود در داستانهايش، حالا بيمار شده بود. توان حركت و خواندن و نوشتن نداشت و حرف هم نمى زد. كم كم البته روبه بهبودى رفت، به تدريج شروع كرد به حرف زدن، راه رفتن و غذا خوردن. حالا فقط تخت گوشه پذيرايى يادآور روزهاى سخت بيمارى است. حالا نادر ابراهيمى خاطراتش را به ياد مى آورد، قلم به دست مى گيرد و چند كلمه اى مى نويسد، تلويزيون مى بيند و از كتابهايش مى گويد، هر چند با همراهى هميشگى همسفر هميشه همراهش كه «يك عاشقانه آرام» را به او تقديم كرده است: «به همسرم فرزانه كه با مهر بى حدم به او، تنها كسى بوده ام كه پيوسته عذابش داده ام.» علاوه بر عشق به همسرش، فرزانه، كه از علاقه و دوست داشتن شروع شده، عشق به وطن و خدا و مبارزه هم همواره در زندگى نادر ابراهيمى حضورى پررنگ داشته است. اوبه خاطر علاقه به ايران به عكاسى رسيده است. در سفرهايش به دور ايران هميشه دور بينى به همراه داشته و عكاسى كرده است، از كاشى زيبايى روى ديوارى قديمى گرفته تا درختى چند هزارساله. عشق نادر ابراهيمى به ايران البته نمودهاى ديگرى هم داشته است. از ۱۳ سالگى وارد مبارزات سياسى شده و بارها دستگير و بازجويى و زندانى شده است. ردپاى عشق به مبارزه و سياست در جاى جاى آثار او حضور دارد، از مبارزات «آتش بدون دود» تا نامه هايش به فرزانه منصورى، آنجا كه مى نويسد: «بانو! آيا وصيتنامه آلنى براى مارال را كه در كتاب چهارم آمده خوانده اى؟من اما اگر نتوانستم آلنى او جاى دلاور باشم آرزومند آنم كه تو همچون مارال در قلب يك جهاد سياسى بزرگ، حضورى مؤثر داشته باشى. اين حضور در سرنوشت فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما اثرى عميق و تعيين كننده خواهد داشت… عصر ما عصرى است كه عاشق ترين مردم، عاشقانه ترين آوازهايشان را در سنگر سياست مى خوانند…» نادر ابراهيمى « چهل نامه كوتاه به همسرم » را بسيار دوست دارد و با علاقه خاصى از اين نوشته ها مى گويد، نامه هايى كه از دوران نامزدى شان براى «فرزان» نوشته است، نامه هايى كه سالها دست به دست شده اند، در خيابان از لابه لاى كتاب بيرون آمده اندو سرك كشيده اند و خود را به نادر ابراهيمى نشان داده اند. در «يك عاشقانه آرام» هم گيله مرد از تفرجگاه عاشقان، زندان، قزل قلعه ـ بند سه براى عسل بانو نوشته است، از عشق، درد و مبارزه. درآرامش اين عاشقانه هم مأموران با لگد كتابها را پرواز مى دهند، «ناصر خسروقباديانى» كوبيده مى شود. «تهوع» سارتر به مهر لگدى گلين ممهور مى شود. «حافظ»… تكه تكه مى شود، «گزيده غزل هاى مولوى»، «اجازه هست آقاى برشت؟»، «چشم هايش»بزرگ علوى، «جاى خالى سلوچ» دولت آبادى، «همسايه ها»ى محمود، «صد سال تنهايى» ، دوجلد قرآن جيبى، چندين جلد از كتابهاى «برگزيده شاهكارها» (۳) و … هم. زندگى اما ادامه مى يابد. گيله مرد و عسل بانو باهمند باز. به تماشاى فيلمهاى كيارستمى، مخملباف، حاتمى كيا و حاتمى مى روند و به نمايشگاه طباطبايى، نامى، صادقى، جعفرى و شباهنگى. زير ريز باران شبانه پياده مى روند… گيله مرد و عسل بانو با تمام شدن كتاب به پايان نمى رسند، همان گونه كه با كتاب شروع نشده اند. نادر ابراهيمى و فرزانه منصورى با هم زندگى مى كنند، همديگر را مى فهمند و با هم آشنايند. اگر آن روزها وقتى نادر از پياده روى برمى گشت، تندتند يادداشت هاى در هم ريخته اش را سروسامانى مى داد و بلند بلند آن را براى فرزان مى خواند، حالا هم گهگاه فرزانه كتابها را به دست مى گيرد و براى نادر مى خواند و باز مارال و آلنى و گيله مرد وعسل بانو جان مى گيرند. در كلام جارى نادر ابراهيمى و فرزانه منصورى. نادر ابراهيمى با قامتى بلند و همچنان استوار، هرازگاهى بلند مى شود، كفشهاى پارچه اى سرمه اى رنگش را مى پوشد و در سكوت خانه قدم مى زند. فرزانه ريزنقش هم حتماً آن روزى را انتظار مى كشد كه نادر پشت ميز كارش بنشيند و كارهاى نيمه تمامش را به پايان برساند، هرچند معتقد است تا همين جا هم معجزه بوده است. حالا نادر ابراهيمى با تجديد چاپ كتابهايش ادامه مى يابد و زندگى مى كند، در كنار فرزانه، هليا، اليكا، رايكا و سه نوه اش. نقاشى چند سال پيش ارس
لان هنوز در اتاق كار نادر ابراهيمى است: «بابانادر نويسنده است.»ا
.
من از تو ميپرسم:
قفس به فتح کدام قله ميرود؟
قفس کدام نفس را به آسودگي ميکشد؟
قفس به کدام نام خواهد نازيد؟
….

نقاشي ها و دستخط نادر ابراهيمي
http://zarre.multiply.com/photos/album/15
نادر ابراهيمي ..به روايت پدرام رضايي
http://www.natoor.com/2004/04/265.php
Advertisements

About this entry