Entry for May 29, 2008

پنج شنبه نهم خرداد 87 -ساعت 11 شب
مهمان داشتم ..و همين الان رسوندمش خونه…وچه ترافيك وحشتناكي دارد اين شبهاي جمعه تهران .مهمان يعني كسي كه نمي ماند و بلاخره ميرود چه ناگهاني مثل امشب وچه فردا ظهر …انگار قرار نيست كسي بماند …شايد از اول هم همين بوده …همه مشغول رفتنيم …سرم از مستي گيج ميخورد و نگاه ميكنم به صفحه كذايي لپ تاپ و سير نوشته هايي كه نوشته ميشوند ..ومن تنها نگاه ميكنم…اين ديوارهاي كذايي خانه چه بلندند و ما آدمها چه كوتاه شده ايم …شده ايم ريشخندي از عشق هاي يكساله …يك ماهه …يك هفته اي و شايد چند ساعته ….ميخندم به اين داستاني كه در من پايان نميپذيرد….يادم باشد …يادم باشد …تنها هستم …..ماه بالاي سر تنهاييست
..
ميدانم كه من شوخي را شروع كردم كه دنيا از آن گريه كرد …ميدانم كه روزها و شبها در كره ماه زندگي ميكنم …فضايي خالي …سرد…تاريك …ومن مثل كرم شبتابي سمج …با سماجت هنوز به روشنايي معتقدم…
اين كرم شبتاب سمج در كره ماه ..روشنايي ميجويد …وخوب ميداند كه هيچ كس در بركه تاريكي نميتواند مرواريدي را صيد كند
..
پيك ديگري ميخورم به سلامتي هيچ كس …ميخندم…به اينكه هيچكس هرگز نمي آيد و من بيهوده به انتظار روييدن گل از درختچه هاي مصنوعي نشسته ام ..وباز با سماجتي ابلهانه اميد دارم كه روزي ….چه اهميتي دارد كه به چه اميد دارم…بله سلحشوري با فضيلت حيرت …حيرت از اينكه هيچ چيز درست نيست..انگار كه تنها هستم… گاهي فكر ميكنم هيچ روحي نيست …همه جسمهايي هستيم كه فقط خاطره زنده بودن را يدك ميكشند
..
هنوز ميجنگم و هنوز بر پاهايم ايستاده ام ..اگر چه كه جنس زمين از ترديد است ….روياهايي دارم ..روياي يك شب گرم تابستاني …كه بروي صندلي كنار باغچه بنشينم و به آواز جير جيركها گوش كنم وچيزي از بوي درخت نارنج….چيزي از جنس مستي گلهاي ياس …….روياهايي دارم …خوب ميدانم …خوب ميدانم
..
اگر هنوز ميسرايم …براي گلها و درختان است ..وگرنه سالهاست آدميان …كورند و كرند …..نه كور من هستم و كر ….ولي واي به حال من …واي به حال اين گنگ خوابديده
من هنوز با سماجت …روياهايي دارم
..
من هنوز روياهايي دارم
Advertisements

About this entry