تی اس الیوت T. S. Eliot

يكشنبه پنجم خرداد 87- ساعت 5 بامداد
.
همين الان رسيدم خونه …يك بلبل خرما با زيبايي تمام داره ميخونه …درموردشون توي بلاگاي قبلم نوشتم …صداشون واقعا» منو به وجد مياره
خيلي گرسنه بودم …نيمرو با سس خردل و 2 عدد سوسيس آب پز ..خوب صبحونه بدي براي يك آدم خسته نيست…اما صبحونه تنديه ..هميشه عاشق غذاهاي تند هستم …در حد سوزنده ترينشون
.
اما اصل مطلب اينكه كجا بودم ؟
.
تا نيمه شب كه «ست آپ» ماشينها توي تاپ فيول طول كشيد …بعدش هم «تست درايو» و رفع ايرادهاي پيش اومده كه مطمنم توضيحش از حوصله خودمم خارجه …چه برسه به شما…تمام ريختم هم الان روغني و خاكيه …بايد برم يه حمام درست و حسابي
.
لعنت بر شيطون ..الان يادم افتاد كه با مدير گروه عمران دانشگاه علوم تحقيقات ..فردا 10 صبح جلسه ..دارم..ببينم ميشه اونجا تدريس كنم يا نه؟ فكر كنم يه بهانه اي بتراشم كه قرار فردا رو كنسل كنم ..واسم بهتره تا ظهر يكمي استراحت كنم ..تمام بدنم خورد خميره
.
بي اختيار با شنيدن صداي بلبل خرما در صبح ياد «تي اس اليوت» افتادم و اشعار جاودانه اش
.
اينهمه انتظار، چه تعداد منتظرند؟
چه اهميتی دارد در چنين روزی؟
می‌آيند؟
نه ، هنوز نه!
می‌توانی پرندگان را ببينی و صدای شيپور را بشنوی؟
آنان می‌رسند.
آيا او هم همراه است؟
طبيعت بيدار حيات «من «، خودش يك هوشياری است.
می‌توانيم منتظر بمانيم با سوسيس‌ها و صندلی‌های تاشويمان.
اول چه می‌رسد؟ می‌بينی؟ بگو!
آنجا
اليوت رو شاعري كمي پوچ گرا ميدونم …علي رغم مخالفتم با اين جهانبيني …براش احترام زيادي قايلم و قدرت دركش در ديدن ناديدني ها و تسليم نشدنش در مقابل زندگي تلخي كه داشت و شهامتش در بيان تلخي ها..بسياري صاحب نظران ادبي فروغ فرخزاد را تحت تاثيرخاص از اشعار اليوت ميدونند
.
تي اس اليوت T. S. Eliot
http://en.wikipedia.org/wiki/T._S._Eliot
.
روزي که توماس استرنر اليوت در سنت لوييز به دنيا آمد، پنجاه‌وچهارسالي مي‌شد که افراد خانواده‌اش در ميسوري آمريکا زندگي مي‌کردند. اين خانواده به رغم نفوذ زبان و فرهنگ و معتقدات مردم جنوب و غرب آمريکا همچنان«انگليسي»، از نوع انگليسي‌- آمريکايي‌هاي نيوانگلند باقي مانده بودند و از اين رو عجيب نبود که اليوت حتي زماني که در هاروارد بود، شيوة لباس پوشيدن و لحن سخن گفتن انگليسي‌ها را داشت و به سال 1927 به تابعيت بريتانيا درآمد و هميشه نگران بود که مبادا اروپا آمريکايي شود.
اليوت تحصيلات متوسطه را در آکادمي اسميت در سنت‌لوييز به پايان برد، خود در بارة اين سال‌ها مي‌نويسد: «زبان‌هاي لاتين و يوناني را آموختم و تاريخ يونان، روم، انگليس و آمريکا را دقيقاً مطالعه کردم. با رياضيات تا حدي آشنا شدم و بعد به سراغ زبان‌هاي فرانسه و آلماني رفتم و جالب‌تر از همه زبان انگليسي را به درستي آموختم. شکسپير را خواندم؛ گرچه اگر اختيار دست خودم بود ابداً لاي کتاب او را باز نمي‌کردم و در عوض فقط وفقط ترجمه فيتزجرالد از عمر خيام را مي‌خواندم؛ که برايم هم لذت‌بخش بود و هم دردناک. من تحت تأثير اين اشعار، شروع به سرودن رباعي کردم؛ رباعياتي که خيال‌انگيز و غم‌افزا بودند.»
سنت خانوادگي اليوت او را به هاروارد پيوند داد؛ هم‌اکنون مجموعه‌اي از وسايل و اشياي مربوط به دوران تحصيلش در هاروارد نگه‌داري مي‌شود. او چهار سال در هاروارد بود و بعد، به مدت يک سال، براي خواندن ادبيات و فلسفه به سوربن رفت و سپس براي پي‌گيري مطالعاتش به هاروارد برگشت و در نهايت در آلمان و آکسفورد به تحصيل پرداخت. در نامه اي به تاريخ 23 آوريل 1928 به سر هربرت ريد، شاعر انگليسي، مي‌نويسد: «تصميم دارم در بارة شيوة فکري يک آمريکايي بنويسم که در جنوب آمريکا به دنيا آمده ولي آمريکايي نيست؛ و خود نمي‌داند که کجايي است. گاهي فکر مي‌کند بيشتر فرانسوي است تا آمريکايي و بعضي اوقات خود را فقط و فقط انگليسي مي‌داند، حال آن‌که صد سالي مي‌شود که خانواده‌اش آمريکايي هستند.»
به هنگام تحصيل در هاروارد اليوت تحت تأثير ايروينگ بابيت، منتقد مشهور و استاد ادبيات تطبيقي، قرار مي‌گيرد؛ رمانتي‌سيسم را رد مي‌کند و به کلاسي‌سيسم روي مي‌آورد و آن را چنين تعريف مي‌کند: «کلاسي‌سيسم يعني ذهنيت بالغ، يک‌سره واقعيت‌گرا، بدون توهم و خي�
�لپردازي و با توکل بسيار.» سفر به فرانسه، و آشنايي با فلسفة هانري برگسون و فرضيه‌هاي او در زمينه زمان و کشف و شهود، اثر فراواني روي تفکر و ذوق اليوت مي‌گذارد. خواندن آثار شاعران سمبوليست، نظير بودلر و مالارمه، در شکل دادن به فکر وسليقة او موثر مي‌افتد و بعد از آشنايي با ازراپاوند، ژول لافورگ، شاعر سمبوليست فرانسوي را کشف مي‌کند و لافورگ و دانته سبک‌آفرينان شعر اليوت مي‌شوند. پاوند در بارة لافورگ گفته: « شعر لافورگ در واقع رقص هوش در جمع واژگان است.»ا
در سپتامبر 1914، در حول‌وحوش شروع جنگ جهاني اول اليوت به انگلستان مي‌رود تا رسالة دکتري خود را زير نظر پرفسور برادلي بنويسد که به علت بيماري استاد موفق نمي‌شود. با اين حال سال‌هاي 1914 و1915 را در انگلستان مي‌ماند و دليل اقامتش ديدارهاي متعدد با ازرا پاوند بوده است. خودش گفته:«بهترين ساعات عمرم را در آپارتمان ازرا پاوند، در کنزينگتون، و به هنگام بحث و گفت‌وگو با او گذرانده‌ام.»ا
بين سال‌هاي 1910 و 1912 اليوت چهار منظومه به زبان انگليسي و يک منظومه به فرانسه منتشر کرده بود و خودش را تا حدي در جهان ادبيات به ثبوت رسانده بود؛ اشعار او با شعرهايي که پيش از آن به چاپ مي‌رسيد متفاوت بود. وقتي شعر پروفراک را سرود، ازرا پاوند آن را براي ماهنامه ادبي شعر فرستاد؛ اليوت در اين‌باره مي‌نويسد: «اشعار اوليه خود را بين سال‌هاي 1911 تا 1915 سروده بودم، به استثناي دوره‌اي که کنراد ايکن براي چاپ آن‌ها در لندن تلاش کرد و موفق نشد، آن‌ها در کشوي ميزم خاک مي‌خوردند. تا بعدها با تلاش پاوند نخستين جلد اشعارم به چاپ رسيد.» نام کتاب کوچک چاپ شده«پروفراک و ديگر ملاحظات» بود و با«آواز عاشقانة چي.آلفرد پروفراک» آغاز مي‌شد که در بردارندة تخيلات شاعرانة مردي بود که نمي‌تواند تصميمش را بگيرد و به زني اظهار عشق کند. چاپ اين کتاب، اليوت، کارمند بانک لويد در لندن، را رسماً وارد جرگة اديبان کرد.
در همين سال‌ها است که اليوت ازدواج مي‌کند. برتراند راسل، فيلسوف انگليسي، در اين باره گفته: « به نظر مي‌آيد اليوت از ازدواج خود شرم‌سار است.» و الدوس هاکسلي، داستان‌نويس انگليسي، مي گويد:«همسر اليوت آدمي است مخصوص به خود؛ يک زن عامي که اصراري ندارد سليقة عوام‌پسندانة خود را پنهان کند.» اليوت اما با همسر خود و نامرادي‌هاي ديگر مي‌ساخت؛ از بانک به خانه‌اي برمي‌گشت که در آن کمترين نوري از شادي نبود و به‌رغم اين که روح و جسمش بسيار خسته و فرسوده بود تا ديرگاه شب مي‌نوشت، تا اين‌که در پاييز 1921 به شدت بيمار شد و به توصية پزشکان، به مرخصي سه ماهه، به لوزان سويس رفت. حاصل اين مرخصي شعري شد که بنيان تازه‌اي در ادبيات منظوم زبان انگليسي گذاشت. اليوت شعر خود را، که قريب هشت‌صد سطر بود، براي ازراپاوند به پاريس فرستاد. پاوند در اين باره نوشته است:«اليوت در دوران مرخصي اجباري خود «سرزمين ‌هرز» را سروده است؛ که شاه‌کار است. اي‌کاش مي‌شد که او خدمت در بانک را ول کند.» و پاوند مشغول جمع‌آوري پول شد تا شايد اليوت را از کارمندي بانک در لندن نجات دهد.
ازرا پاوند در شعر اليوت تغييرات بسياري به وجود آورد و بر بسياري از سطور آن خط بطلان کشيد؛ به نظر او يک شعر سمبليک نمي‌بايست چنين شروع شود و آميخته به صناعات و توضيحات اضافي باشد. در نتيجه از قريب هشتصد سطر فقط چهارصد‌وسي‌وسه سطرباقي گذاشت. اليوت با آن‌که با همة نظريات پاوند موافق نبود سر تسليم فرود آورد و گفت: «پاوند انبوهي از ابيات و بندهاي آشفته و درهم‌برهم را به شعري منقح تبديل کرده است.» و بعدها، در 1928، برتري تام‌وتمام و منحصر به‌فرد ازراپاوند را در مقام استاد نوع ادبي شعر ستود و گفت:«شعر پاوند پيوسته رو به بهبود داشته» و در 1936 نقد پاوند را«بزرگ‌ترين نقد مؤثر قرن تا زمان حاضر» دانست و از اين‌که«اهميت خطير نقد آقاي پاوند به حدي که سزاوار آن است شناخته نيست» اظهار تأسف کرد و دريک ستايش شخصي و پرشور در 1946، به ويرايش سرزمين‌ هرز، توسط پاوند، اشاره کرد و آن را «شاهد غيرقابل انکار نبوغ انتقادي پاوند» دانست و در 1954 گزيده‌اي از مقالات ادبي ازراپاوند را از درون شماره‌هاي قديم مجلات بيرون کشيد و ويرايش و منتشر کرد.
سرزمين‌ هرز در اکتبر 1922 در مجلة ادبي کرايتريون،معيار، به سردبيري خود اليوت، در لندن منتشر شد و يک ماه بعد نشرية ادبي دايال در آمريکا آن را به چاپ رساند. اين شعر، مرگ‌وزندگي بشر و روياهاي او را، که همه واهي و پوچ هستند، تصوير مي‌کند.
انسان درمانده است،
و رنج‌کشيده،
زنده است،
اما در واقع مرده.

خودش در بارة اين شعر مي‌نويسد: «به نظر من عالي‌ترين راهي که براي بيان انديشه در يک شعر وجود دارد به کارگيري سبک دراماتيک،نمايشي، در شعر است.» و سراسر شعر سرزمين هرز پر است از صحنه‌هايي از زندگي انسان‌ها. آدم‌ها به سرعت مي‌آيند و در حداقل زمان نقش خود را ايفا مي‌کنند و مي‌روند؛ بي‌هيچ شرح‌وبسطي. گاهي يک کلمه يا يک اشاره بيان‌کننده داستاني است که بايد براي آن کتابي نوشت و شعر، در ميان بندها، به گونه‌اي است که خواننده حس مي‌کند پرده افتاده و پردة ديگري بالا رفته است. اما بايد ‌به خاطر داشت که اين شعر با نمايشنامه‌هاي شکسپير و ديگر درام‌هاي منظوم کاملاً متفاوت است؛ اوج مشخصي ندارد و نقش‌آفرينان آن، به خلاف ديگر نمايش‌ن�
�مه‌ها، بي‌شمار هستند، و گاهي چند شخصيت نمايش‌گر يک تن است و يا گفت‌وگوي جمع زيادي بيان‌کننده يک فکر.
طي سال‌هاي آتي، کار اليوت سرودن شعر، خدمت در بانک، او خود را اين‌طوري توصيف کرده است: «قدوبالاي کارمندي»، سردبيري مجلة کرايتريون، نمايندگي دو نشرية دايال و نوول‌روفرانس، و نوشتن نقد بود. اگر او مشهورترين شاعر زمانش نشده بود، بي‌شک به عنوان ممتازترين منتقد ادبي روزگارش شناخته مي‌شد و حتي مي‌توان گفت که تميز دادن اليوت شاعر از اليوت منتقد محال است؛ زيرا نقد او از حساسيت شاعرانه‌اش سرچشمه مي‌گيرد و شعر او را به وسيلة نقدش مي‌توان توضيح داد و تفسير کرد.
خودداري، سرکوب تمايلات شخصي و جست‌وجو براي يافتن اصول ساختاري، در خود اثر، از ويژگي‌هاي اليوت منتقد است. او تفسير و نقد حکمي را رد مي‌کند و تفسير را فقط در موردي جايز مي‌داند که اصلاً تفسير نباشد و فقط ارايه داده‌هايي به خواننده باشد که اگر به او ارايه نمي‌شود از آن غافل بماند. مي‌گويد: «منتقد نبايد اعمال زور کند و نبايد به داوري‌هاي مربوط به بدتر و بهتر بپردازد.» گرچه منع داوري و رتبه‌بندي را خيلي از جاها، عملاً خود زير پا مي‌گذارد؛ و شايد راز موفقيت و جذابيت او در مقام منتقد هم همين است. اليوت در نقدهايش با رمانتي‌سيسم به شدت مخالفت مي‌کند و ميلتن و سنت ميلتني را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و شاعران سمبوليست فرانسه را نمايندگان شعر طراز اول به شمار مي‌آورد. او به شعر«عاري از جنبة شخصي» معتقد است و مي‌گويد: «شعر رها کردن عنان عاطفه نيست، بلکه گريز از عاطفه است. بيان شخصيت نيست، بلکه گريز از شخصيت است.» و به عبارتي شعر را رونوشت بلاواسطه احساس نمي‌داند و مي‌گويد: «شاعر به طور غير مستقيم به بيان شخصيت خود مي‌پردازد.» گرچه در جاهايي اين گفته خود را نقض مي‌کند و مي‌گويد: «هنر پالايندة رنج شخصي هنرمند است.» اليوت از کاربرد«گفتار محاوره‌اي» در شعر دفاع مي‌کند؛ ولي خود در بسياري از شعرهايش از آن طريق فرسنگ‌ها منحرف مي‌شود؛ ويژگي و سبک شعر او با نظريات و عقايدش هم‌خواني ندارد واز گفته‌هاي بعضاً متناقض اليوت چنين برمي‌آيد که مفهوم شعر نزد او، هم از لحاظ خاست‌گاهش در ذهن شاعر و هم از نظر تأثيرش در خواننده، صرفاً عاطفي است.
بين سال‌هاي 1935 تا 1941 توجه اليوت معطوف شعري مي‌شود که بعضي از شعرشناسان انگليسي آن را شاه‌کار او مي‌دانند؛ چهار کوارتت. اين شعر که در چهار بند سروده شده است، در هر بند پنج پاره دارد و در آن طرز ارايه تصويرها، و بازگشت مکرر آن‌ها، که به هيچ‌وجه صورت تکرار ندارد، ياد‌آور موسيقي است.
انجام، مقدم بر آغاز است،
و انجام و آغاز هميشه آن‌جا بوده است،
پيش از آغاز و پس از انجام
.
بيشتر منتقدان مي‌گويند که انتشار اين شعر باعث اعطاي جايزه ادبي نوبل به او شد.
«آقاي اليوت! اعطاي اين جايزه به شما بيشتر به خاطر قدرداني از موفقيت‌هاي درخشاني است که شما به عنوان يک شاعر پيشرو در شعر امروز به دست آورده‌ايد… با درود بسيار از سوي فرهنگستان سوئد، از شما خواهش مي‌شود که جايزه خود را از دست والاحضرت وليعهد سوئد دريافت داريد.»
اليوت به نمايش‌نامه‌نويسي هم علاقه‌مند بود. اولين نمايش‌نامه‌اي که نوشت، سوئيني اگونيستس، هر چند از موسيقي سرشار کلام برخوردار بود اما براي همگان قابل فهم نبود و ظاهراً خود اليوت هم متوجه اين نکته شده بود که تا هشت سال بعد در زمينة تئاتر اثري منتشر نکرد، و بعد به سال 1934 نمايشنامه صخره و سال بعد از آن نمايش‌نامه قتل در کليساي جامع را نوشت که در آن استفاده از صحن و محراب کليساي جامع به جاي صحنة نمايش، تأثير دراماتيک فوق‌العاده‌اي ايجاد کرد. در نمايش‌نامه کوکتل‌پارتي کسالت‌بارترين چشم‌اندازهاي دنياي مدرن و همة ابتذالات دادوستدهاي اجتماعي مورد پژوهش قرار داد:
آيا قادريم که فقط به چيزي،
که تصورمان آفريده عشق بورزيم؟
و به راستي در توانمان نيست که دوست بداريم و دوستمان بدارند؟
انسان چه‌قدرتنهاست
.
سه نمايش‌نامه قتل در کليساي جامع، اجتماع مجدد خانواده و کوکتل پارتي ويژگي‌هاي باله را دارند و بر اساس تضاد بين قهرمان و هم‌سرايان بنا شده‌اند. اليوت به معناي بسيار خاص و بسيار محدود نمايش‌نامه‌نويس است؛ اما محدوديت‌هاي خود را مي‌شناسد و شکل خاص نمايش‌نامه او منسجم، قائم‌بالذات و فوق‌العاده اجرايي است و بيشتر عناصر يک نمايش‌نامه عملاً در نمايشنامة ديگر او تکرار مي‌شود. خود او در چهار کوارتت مي‌گويد:
مي‌گوييد تکرار کنم،
آن‌چه را پيشتر گفته‌ام.
و من دوباره و دوباره آن‌ها را خواهم گفت
.
در مقاله«گفت‌وگو در شعر نمايشي» اليوت اين مطلب را پيش مي‌کشد که نمايش بايد از نظر صوري به باله نزديک شود و نمايش منظوم به نمايش منثور ترجيح دارد: «زيرا هرگاه بخواهيم امر دائم و کلي را بيان کنيم، بايد به نظم روي آوريم.» و در مقاله«چهار نمايش‌نامه‌نويس عصر اليزابت» مي‌گويد که موفق‌ترين نمايش‌نامه‌نويسان عصر اليزابت در واقع موفق‌ترين شاعران هستند و شعر و نمايش در چنين نمايش‌نامه هايي از يک‌ديگر تفکيک‌پذير نيستند.
در سال 1928 اليوت در مقاله‌اي ديدگاه و شخصيت خود را اين‌طور خلاصه کرد: «کلاسي‌سيست در ادبيات، سلطنت‌طلب در سياست و انگلو-کاتوليک در مذه
ب.» ليبرال‌ها و راديکال‌ها از اين واکنش صادقانه او يکه خوردند و او را از دست‌رفته خواندند، در چاپ بعدي مقاله، اليوت اين قسمت مبهوت‌کننده را حذف کرد و گفت که اين سخن سوءتفاهمي پيش آورده و خوانندگانش را به اين فکر انداخته است که در ذهن او اين سه، اهميتي يک‌سان دارند، حال آن‌که تأکيد اصلي او روي مذهب است. اين کارمند بانک که هر روز با بيزاري سرکار مي‌رفت اعلام کرد که: «سازمان جامعه بر پاية سود شخصي و نابودي عمومي قرار گرفته و اين به مسخ انسانيت از طريق صنعتي شدن بي‌نظم و قائده و نابودي منابع طبيعي منجر مي‌شود.» و گفت که: «اشتباه راديکال‌ها در عدم درک نقش مذهب در فراهم آوردن پشتوانة فوق طبيعي براي قوائد اخلاقي سست و نااستوار است.» و اعلام کرد که: «تنها اعتقاد به خدا مي‌تواند انسان را در مبارزه‌اش عليه گناه و وحشت مرگ، ياري دهد.» گرچه به نظر نمي‌رسد اليوت در مذهبي که خود تبليغ مي‌کرد چندان آرامشي به دست آورده باشد، چرا که آخرين اثر او سرشار است از احساس درماندگي و مرگي که هيچ اميد ملموسي نسبت به زندگي شادمانة پس از مرگ را نويد نمي‌دهد. گرچه او نمي‌توانست يکسره در بدبيني خود پابرجا باشد؛ چرا که چند سالي پس از مرگ همسر اولش، و درشصت‌وهشت سالگي، با زني بيست‌ونه ساله پيوند زناشويي بست. دوست نزديک او الدوس هاکسلي به طور کنايه‌آميزي گفته: «تام اليوت به حد حيرت‌آوري ملال‌انگيز شده و دليل اين امر، نمي‌دانم، شايد به خاطر اين باشد که در ازدواج دوم خود آدم خوشبختي است.»ا
اليوت و همسر تازه‌اش بارها به آمريکا سفر کردند. کسي از او پرسيده بود که فکر مي‌کند به کدام جامعه تعلق دارد؛ آمريکا يا انگليس؟ و او پاسخ داده بود: «من از اين‌که اين شانس را داشتم که بين دو فرهنگ زندگي کنم سپاسگزارم و اگر حقيقتش را بخواهيد از بعضي جهات خيلي آمريکاييم، ولي خب، در عين حال خيلي انگليسي.» او سال‌هاي آخر عمر را در جزاير هند غربي گذراند و بارها بيمار شد و به پزشک مراجعه نکرد و سرانجام در چهارم ژانوية سال 1965 در هفتادوشش سالگي بدرود حيات گفت و اين در حالي بود که بيشتر شاعران موفقت انگليسي زبان اليوت را به عنوان پيش‌کسوت پذيرفته بودند و بعضي از آن‌ها از شيوه وسبک او تقليد مي‌کردند. گرچه بيشتر آن‌ها به«مانيفست کمونيست» نظر داشتند و به خداي اليوت وقعي نمي‌گذاشتند. اليوت در سراسر عمرش تنها بود و جز چند سالي بسيار کوتاه، از جهان، جز غم بي‌حاصلي و بيهودگي نديد و شايد مناسب‌ترين سخن در بارة او سرودة خودش در نمايش‌نامه کوکتل‌پارتي باشد
T S Eliot در آن جا دري بود
که من توان گشودنش را نداشتم.
نمي‌توانستم به دستگيره‌اش دست بزنم.
نمي‌توانستم از زندان خويش خلاصي بيابم.
دوزخ چيست؟
دوزخ درون خود انسان است.
مکاني است که امکان گريختن از آن نيست.
و تنهايي است و تنهايي و تنهايي.

Advertisements

About this entry