Entry for May 20, 2008

اين مطلب حاصل يك سوتفاهم كوچيك بود كه در ساعت 2 شب با چندتا ماچ حل شد …و لي من يادگاري نگهش داشتم …از ابراز لطف دوستان جهت پرسش احوالاتم ممنونم…دشمنان هم چشمشون دراد….
….
سه شنبه 31 ارديبهشت 87 -راه و ساختمان
..
نه …يك ساعت به پايان ماه ارديبهشت امسال بيشتر نمانده است…و ارديبهشت به رسم هميشه برايم تلخ تمام مي شود… سرم گيج ميره وتمام تنم درد ميكنه …و تلخ هستم مثل قهوه سياه
فكر كردم كه بايد عكست رو بردارم از صفحه بلاگم و بلاستم رو عوض كنم و چندتا بلاگ رو پاك كنم …اما نه …ميزارم باشه ..تا هرگز فراموش نكنم…كه در من سبز شدي…
خسته هستم ….و چقدر خسته و فكر ميكنم انگار هيچ چيز آرامم نميكند …حتي نميدونم چرا دارم مينويسم…اصلا» چرا بلاگاي منو ميخونيد …؟ دنبال چي ميگرديد…؟ اصلا» چرا من مينويسم؟
اين سوالات در سرم ميچرخند و من بي فاييده ..بدون هيچ جوابي رهايشان ميكنم
..
خداي من بعد از سالها ..اينقدر اندوهگينم كه حتي نميتونم يك سيگار روشن كنم …انگار چيزي دستهاي منو به اين كيبورد لعنتي براي نوشتن گره زده
..
انگار چيزي منو به اينجا زنجير كرده
آشنايي با شور
و جدايي با درد
انقدر دوستت دارم كه حتي نميتونم اشتباهي كه كردم رو پاك كنم …ميدوني …دوستت دارم به اندازه همه ستاره هاي دنيا ..به اندازه …تمام شنهاي ساحل اقيانوسها …منو ببخش عزيزم …منو ببخش …دوستت دارم
Advertisements

About this entry