Entry for May 13, 2008

چهارشنبه يك بامداد 25 ارديبهشت ماه 87-راه و ساختمان
.

Mes chers Liseron

رفتم براي يك قدم زدن نيمه شبانه …تهران شبها چه معصوميتي دارد ..انگار كه همه چيزش فرق ميكند …خيابانها مهربان ترند و پياده رو ها صميمي تر…در تمام زندگي قدم زدن را دوست داشته ام …يادش بخير …چقدر دلم براي جاده چالوس تنگ شده است…چقدر براي قدم زدن در كوچه هاي سبز شمال…براي اسكله در انزلي …براي روزهاي شگفت انگيزي كه گذشته است
.
هنوز ايمان دارم كه باز اتفاق ميافتد …هنوز ايمان دارم ..كه باز مزه اش را در وجودم حس خواهم كرد ….و هنوز هم لحظه هاي بيتابي مرا در ميان خواهند گرفت ….چيزي در من ميپيچد ….و چيزي سبز مي شود …انگار كه تاريكي رفته است…ومن هر ساعت منتظر سپيده دم هستم …روزهاست كه منتظرم روشنايي هستم …گاه از خودم ميپرسم كه آيا يافته خواهد شد؟
..
بعد از روزهايي طولاني و تكرارهايي مداوم ..اين روزها ..نور مي جويم …اين روزها همه چيز در ابري از مه گم شده است ..اين روزها طعم ها هم متفاوتند…ديگر تلخ نيستم …
.
هر شب دل ميدهيم به نجواهاي شبانه همديگر …وآرزوي خوابهاي شيرين ميكنيم…هر روز گلهاي باغچه را باهم آب ميدهيم …موسيقي گوش ميكنيم…و به رنگها فكر ميكنيم…اين روزها تو هستي و آرام آرام مرا در مي نوردي…امشب چند ستاره طلوع كرده است…تو از من مي پرسي…. و من تا صبح همه را برايت مي شمارم
1
2
3
4
….
من تا صبح همه را برايت مي شمارم
.
Advertisements

About this entry