Entry for May 04, 2008

يكشنبه پانزدهم ارديبهشت -87
..
سه بلاگ در يك روز..خوب گاهي اوقات هم حرف براي زدن زياده وگاهي حرفهايي براي نزدن
اين صفحه قرار بود به دوستي اختصاص يابد كه ..نيافت …نميدونم چرا گاهي مثل قطارهاي بدون ايستگاه ميشوم ..جايي توقف نمي كنم و مدام مي روم …راستي چند روزيست كه كساني به شيشه ام سنگ ميزنند …خنده ام ميگيرد …خنده ام ميگيرد ..به روياي ابلهانه متوقف كردن قطار با سنگهاي تيره كينه…فكر ميكنم كه كينه در نوع خود احمقانه ترين احساس بشريست…احساسي كه خواستگاهش از ضعف است …از خود كم بيني..خوب يادم هست كه شخصي ميگفت كه هرگز نمي توان با روشن كردن آتش مانع بارش باران شد….به هرصورت قطار حركت ميكند و زمان ميگذرد..حتي قانون «جاي و گاه» آلبرت اينشتين هم نمي تواند مانع تسري حكومت زمان بر چرخها شود
نظريه نسبيت عام آلبرت اينشتين
http://www.linkestan.com/news/ARTICLEview.asp?key=998
http://www.hupaa.com/Data/P00142.php
http://cph-theory.persiangig.ir/L784-gozaribarnesbiat.htm
دقت كرديد كه بشر در مقابل زمان چه تنها و بي دفاع است ؟ و اينكه گاه چه بيرحمانه زير چرخهاي زمان له ميشويم
بگذريم ..اين صفحه به او اختصاص نيافت ..شايد هم قرار بر اين نبود …شايد صفحه اي ازآن اوباشد …اطمينان دارم كه هست ..اما تنها آن صفحه در انديشه من نوشته ميشود…تنها در انديشه ام
Advertisements

About this entry