Entry for May 02, 2008

جمعه سيزده ارديبهشت 87- راه و ساخنمان
….
مطابق معمول اگر كبريت بزنيد آتيش ميگيرم …. الان دوستاني كه براي تولدم دفترم اومدن كه بهم سر بزنن رفتن …جاتون خالي كه چه خوش گذشت با اريك كلاپتون …و من كه در بي انتهايي غريب گمشده ام و كوهي از شماره هاي ناشناس…..
بگذريم كه مستي حال خوبيست …و چه مستم من كه بي دريغ امشب مي بخشم تمام نابخشوده ها را
جمعه سيزدهم …و من كه دلم برايت تنگ ميشود و در هر فضاي خالي تو را ميجويم و و خوب ميدانم كه هيچ وقت نمي آيي و خوب ميدانم كه سالهاست منتظر هيچم و اين هيچ انگار نمي آيد …واين هيچ انگار كه هرگز نمي آيد
سرم گيج ميرود …سرم گيج كي رود . ديگر هيچكس نمي تواند مرا در انبوه روزهاي عاشقانه ام بجويد …فكر ميكنم …حس ميكنم كه دنيا مثل چرخ فلك هاي دوران كودكي دور سرم ميچرخد ….و چه تنها مانده ام ميان بوته هاي رز ..ميان عطر گلهاي اقاقي …ميان لحظه هاي دوردست آسمان آبي
برخيزم و پي نقشي برم …پي نقشي از جنس ديوارهاي بلند …از جنس بوي ياس …از جنس تمام پيچكهايي كه رفته اند …
امشب به حقيقت مستم من و انگار كه هيچ چير مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند …انگار كه فقط منم…. سرم گيج ميرود …سرم گيج ميرود
عجب سكوتيست …عجب سكوتيست …ومن ..و من كه به هجوم بادبادكهاي كاغذي عادت كرده ام
بگذريم …جمعه سيزدهم فروردين 87 ..وروز تولد من ….گاهي فكر ميكنم كه چقدر خالي هستم خالي از پرواز ..خالي از همهمه اي سكوت شاهپركها ….
چقدر خالي هستم و چقدر بي انتها ..انگار كه ذرات سكوت را ا تمام تنم حس ميكنم
Advertisements

About this entry