تلخ ، مثل قهوه سياه

شنبه هفتم ارديبهشت 87-راه وساختمان
تو كه ديگر در اطاقت نيستي و كس ديگري آنجا نشسته و من كه امروز هرچه كردم نتوانستم بر اين بي تابي پيروز شوم …
…صبح به «امير پيوند» زنگ زدم …سخت غمگين بود …مادربزرگش از ميان ما رفته بود…
كمي خسته هستم …نه…. امروز بريده ام …وفكر ميكنم چرا آسمان آفتابي نميشود….؟
شنبه ؛
بيدار شده ام
تلخ ، مثل قهوه سياه
سرد، مثل يخ
تو رفته اي
وديگر هيچ چيز مرا گرم نمي كند…

Advertisements

About this entry