Entry for April 23, 2008

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 87-راه وساختمان
..
ديشب به مادرم سرزدم وبعد از يك خواب طولاني شبانه با كش و قوسي طولاني از خواب بيدار شدم ..2روزه كه نميدونم ريش تراشم رو كجا جا گذاشتم …شايد منزل امير پيوند و شايد جايي ديگر
.بله تاريكي كار خودش را بخوبي انجام داده بود …امروز با انرژي بي انتهايي از خواب بلند شدم ..
خداي من باغچه چه زيبا شده …امروز …پاپيتالهاي باغچه انگار سعي ميكنند به باغچه روحيه بدن ..امروز درخت توت خوش اخلاق بود و چند توت شيرين نوبرانه به من هديه كرد
..
عصرگاه داشتم شعري از «رابرت فراست» ميخوندم به نام «راه ناپيموده» …»فراست» در نيوانگلند به دنيا آمد و تاچهل سالگي به عنوان شاعري بزرگ مطرح نشد…فراست را شاعري ناتوراليست و طبيعت گرا ميدانند ..اگرچه خصوصيات رمانتيسم اشعارش هم كم نيست …وي دانشگاه را براي هميشه نيمه تمام رها كرد ..اگر چه بعدها در دوران شهرتش استاد دانشگاه شد
.
فراست از پيچيدگي هاي كلامي هميشه دوري ميكرد..اشعار او گنجينه اي از سمبولها و تصويرهاي طبيعت است او هميشه ميگفت: ..
«شعر گامي است به پس-لحظه ايستادگي در برابر زمان-پايداريي آني در متن آشفتگي»
Robert Frost
http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_Frost
..
راه نرفته
اثر: رابرت فراست
ترجمه: علیرضا مهدی پور
..
در جنگلي زرد از خزان روزي رسيدم بر دوراهي
من يك مسافر، راه دو، از دل كشيدم سخت آهي
افسوس! رفتن هر دو را در يك زمان ممكن نمي بود
پس بر يكي انداختم تا انتهاي آن نگاهي
آنجا كه مي رفت و نهان مي شد خم اش در بوته زاران
موكول كردم راه اول را به يك ديگر پگاهي
شايد كه راه دومي از اولي سرسبزتر بود
پس من همان را برگزيدم در دلم خواهي نخواهي
اما اگر چه رفت و آمدها در آن راه گزيده
آن را چونان آن راه برنگزيده كرده دل بخواهي
پاییز بود و هر دو راه آن صبحدم برگ خزان پوش
وآن برگها نگرفته از گام بشر رنگ سياهي
من راه اول را به روز ديگري موكول كردم
گر چه ته دل خوب مي دانستم اين را اشتباهي
چون داشتم ترديد اينكه روزي اينجا بازگردم
مي گويم اين را ديگر اكنون با يكي افسوس و آهي:
جايي، زماني دور، روزی روزگاري در گذشته
در جنگلي آری رسيدم بر دوراهي، آه! الهي!
اي كاش مي رفتم ولي شايد به آن راه نرفته
من برگزيدم راه كم رهرو به يك پندار واهي
..
The Road Not Taken
Robert Frost

Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that, the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I —
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.


Advertisements

About this entry