بی قراری

سه شنبه سوم ارديبهشت 87 -راه و ساختمان
..
امروز صبح كه بيدار شدم ..انگار كه چيزي گم كرده ام ..انگار كه چيزي از من جدا شده بود..بيقرار بودم و ميدانستم كه نيستي ميدانستم كه رفته اي..اما باز نگاهم به در منتظربود …اين روزها گلهاي رز باغچه هم بي رونق ا ند و بوته هاي ياس بي گل باغچه غمگينند ..حتي درخت توت باغچه هم بي حوصله بود…من نگاه مي كردم…و مدام چشمانم دنبال چيزي ميگشت …بي اختيار به ياد شعر «اينجا… آنجا» اثر «شمس لنگرودي» افتادم
اینجا شب است
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت.
رویاهایم پرچم – پاره ای است که زخم سینه ی سربازم را بسته ام
رویاهای تو
پیراهن تازه ای
که برای جشن پیروزی آویخته است.
اینجا شب است
شبی که درختان بیدارند
و پرندگان می لرزند
آنجا روز است
روزی وسیع
که پرندگان و درختان
جای یکدیگر
سبز می شوند، چهچهه می زنند.
اینجا شب است
آنجا روز
به خیابان قدم می گذاری
تکه یی از روز
کف پایت می چسبد
و تا غروب
در قلبت موج می زند
به دلم روشنی می بخشد.
..
بلاگ شمس لنگرودي
http://shamselangeroodi.blogfa.com/
شمس 57 بهار را ديده وزاده لنگرود است …نميدانم لنگرود را ديده ايد …شهر زيباييست …سرشار از رنگ سبز ..سرشار از حس بودن….شمس اولين مجموعه شعرش را در سال 55 به نام «رفتار تشنگي» به طبع رساند …يادم است رماني به نام «شكست خوردگان» را در دست نوشتن داشت …اما اينكه به طبع رسيده يا نه …نميدانم
Advertisements

About this entry