Entry for April 20, 2008

يكشنبه اول ارديبهشت 87- راه و ساختمان
..
اولين روز ماه زيباي ارديبهشت..آهسته آهسته داريم به نيمه هاي بهار ميرسيم..از باغچه براتون بگم كه تمام غنچه هاي بوته هاي رز تقريبا» بازيشدن …از گذشته ها گلهاي رز رو خيلي دوست داشتم ..وتنها گلي رو كه دوست دارم هديه بدم گل رزه..نميدونم اين رو بايد بزارم به حساب يك تعصب آريستوكراتيك ..يا يك عادت رومانتيك…فكر كردم كه زمان زيادي ميگذره كه به كسي گل رز هديه نكردم
چند وقت پيش داستان «خوابي ديدم» اثر «ميخائيل بولكاكف» رو خوندم ..ادبيات روسيه هميشه برام جذاب بوده و حتي گاهي بخودم اجازه ميدم كه ادبيات فرانسه را هم به نوعي تحت تاثير ادبيات روسيه بدونم ( دارم زياده روي ميكنم) …حتي ادبيات روسيه بعد از انقلاب سرخ اكتبر و تاسيس شوروي هم هيچگاه جذابيت خودش رو از دست نداد …»بولگاكف» پزشكي بود كه براي هميشه پزشكي راكنار گذاشت و به حوزه ادبيات وارد شد وي در ابتدا يك روزنامه نگار بود كه وقايع و تجربيات زندگي خودش رو در مجلات و روزنامه ها به چاپ ميرسوند ..شاهكار «بولگاكف» به زعم اهالي ادبيات رمان (مرشد و مارگاريتا) هست كه 12 سال از سالهاي پاياني عمرش رو صرف نوشتن آن نموداگر چه كه كتاب در سال 1965 مجوز چاپ در شوروي گرفت …يعني 25 سال پس از مرگ وي..اين كتاب توسط «عباس ميلاني» ترجمه شده و انتشارات «فرهنگ نشر نو» اونرو به طبع رسونده
.
فضاي وهم آلود و شگفت داستانهاي «بولگاكف» رو خيلي دوست دارم ..و شخصيتهاي داستانش كه انگار در دنياي اطرافشون زندگي نميكنند ..داستان «خوابي ديدم» بخشي از دوران زندگي اوست كه براي روزنامه «گودك» كار ميكرد
Mikhail_Bulgakov
http://en.wikipedia.org/wiki/Mikhail_Bulgakov
كتاب مرشد و مارگاريتا
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Master_and_Margarita
كمي در باره دوستي مينويسم كه نوشته هاش رو دوست دارم ..اگرچه كه مدتيه زياد نمينويسه …اما بنوعي خاص بسياري از نوشته هاش من رو ياد «بولگاكف» ميندازه… «تينا» وبلاگي داره به نام «ماهي سياه كوچولو«ا
خوندن نوشته هاش برام خيلي لذت بخش بود و هست
http://www.tinaamrollahi.blogfa.com/
قسمتي از نوشته هاي تينا
چه قدر بعضی خط ها صاف و بعضی نورها واضح و یک دست اند! و درست وقتی که فکر می کنی می توانی اولین فیلم بلندت را بسازی چشمانت را که می بندی و می دانی پلک های انسان تصویر را عمودی می بندند می بینی همه چیز به هم نزدیک می شود تا در یک نقطه یک تکه نور باشد و اگر سعی کنی از پلک های نیمه بازت ببینی از هم بپاشد…هیچ چیز تکرار نمی شود و تو یادت نیست داستان از کجا شروع می شد…
اما چند چیز را خوب می دانم…یکی اینکه گاهی آدم ها گم می شوند…دومی اینکه هیچ وقت نمی دانیم جایی که هستیم سال ها پیش از این متعلق به چه کسی بوده، سوم اینکه آدم ها آنقدر هم که چشم هایشان نشان می دهد بی خیال نیستند.(چهارم اینکه بعضی ها با تمام صورتشان می خندند اما تو هیچ وقت نمی فهمی به تو یا به دخترانی که دو گیس بافته روی شانه هایشان دارند و فقط با پسرانی که دوچرخه داشته باشند راه می روند) پنجم اینکه آدم خندان پرانتز بالا شن نیست که خیس شود یا از فرو رفتن پاهایت در سرمایش لذت ببری[شاید یک جور تصویر ذهنی باشد که حس رفتن می دهد و آدم گاهی در تاکسی ونک-تخت طاووس می فهمد باید برود یا رفته است].
….
Advertisements

About this entry