Entry for April 18, 2008

جمعه سي ام فروردين 87- راه وساختمان
خوب مرخصي من تمام شد …يكجور مرخصي از خودم بعلاوه اينكه بايد يكمي به سرو گوش بلاگم يك دستي ميكشيدم…پنهان نميكنم كه همونجوري هم كه توضيح دادم خيلي دستم به نوشتن نميرفت …چند روزي مشغول تاب خوردن در افكارم بودم ..اين روزها چيزهاي عجيبي در خودم پيدا ميكنم …مدتيه به حقيقتي رسيدم كه دارم سعي ميكنم قدرت بيانش رو پيدا كنم ….بله …بله …من يك هيولا هستم ..مدتهاست كه اين هيولاي مخوف رو دارم پنهانش ميكنم …مدتهاست كه در من وجود داره و داره زندگي ميكنه …نه اصلا چيزي جدا نيست بلكه اين موجود خود منم …روزها پيش كه اين حقيقت رو دريافتم ..شروع كردم به بازشناسي خودم وسعي كردم كه حس هاي دروغين و تاريكم رو بشناسم …و ديدم عجب نيرويي در تاريكي نهفته است …شروع كردم به بازيابي احساسات واقعي و اصيلم از احساساتي كه صرفا» بصورت يك دام توسط اين هيولا استفاده ميشه …حسابي ترسيدم و البته كمي شگفت زده …ديدم كه مجموعه همه احساساتي كه دارم و اصيل هستند به زحمت به تعدادي ميرسه كه حتي بشه اسم منرو گذاشت… يك انسان …و قطع كردن روابطي كه صرفا» براي من مفهمومي جز ترحم به ديگران نداشته …خيلي طول كشيد …اين روزها ديگه ترحم هم نمي كنم …كاملا» بي رحمم …بنظرم زمانش رسيده كه ديگران بفهمن با چه موجودي سرو كار دارن …راستش رو بخواييد ..آدمها و اطرافيانم برام يك وسيله هستند …كه هرجور بخوام در مورد سرنوشتشون تصميم ميگيرم ..و بدون هيچ حسي …مگر حس ترحم.. با هاشون برخورد ميكنم …بخودم اجازه ميدم كه با همه چيزشون بازي كنم ..با همه افكارشون …حسهاشون ..با همه چيز …هروقت دوست دارم بهشون لطف كنم و هروقت دوست ندارم مثل دستمال كاغذي مچالشون كنم و بندازمشون دور…خيلي ها ميگن من آدم مهربوني هستم …اما حالا زياد خجالت نميكشم كه بهشون بگم كه من بيشتر بهتون ترحم ميكنم…و اصلا» دوستتون ندارم ..
…چه هيولايي …خوب كه فكر ميكنم زياد هم بد نيست …همانطور كه تعداد فرشته ها در دنيا كم است …همانطور هم تعداد هيولاها كم است…
اين روزها اين هيولا…يعني من ..سعي ميكنه با معدود احساسات ..متعالي كه درونش باقي مونده و اونو شبيه انسان ميكنه زندگي كنه ……به گلهاي باغچه آب ميده …به گنجشكها دانه ميده …صبح ها از ديدن آفتاب لذت ميبره ..كتاب ميخونه ..موسيقي گوش ميده….و سعي ميكنه از همين خصوصيات اندك انسانيش لذت ببره و شاد باشه …هيولا اين روزها شاده…چون حداقل اگه نميتونه انسانها رو دوست داشته باشه …ميتونه ازشون دوري كنه و براشون دام نذاره…دام هيولا همون ترحمه …كه آدمها رو وسوسه ميكنه براي شناختنش بهش نزديك بشن …و هيولا همين رو ميخواد …كه مثل خون آشام خونشون رو بمكه و بعد پرتشون كنه يكطرف
Advertisements

About this entry