Entry for April 12, 2008

شنبه 24 فروردين -راه و ساختمان
طرفهاي ظهر دكتر «سعيده خ» اومد دنبالم كه بريم نهار بيرون …يه چند روزي هم ماشينامون رو عوض كرده بوديم..كه يكمي ماشينامون دلشون باز شه…خلاصه امروز ماشينم اومد خونه خودش …رفتيم رستوران «خانه كوچك» خوب من بعد از مدتها پرهيز غذايي «بيف استراگانف» سفارش دادم …اومدم لقمه اول رو بخورم كه حرفهاي «روان بخش» اومد تو كله ام …غذا كلا» كوفتم شد …بعدشم مثل سگ پشيمون شدم كه رفتم همچين رستوران گروني…سعيده هم يك ريز حرف زد حرف زد …بطوري كه تقريبا» هيچي ازش نفهميدم ..فقط بهش يك توصيه خنده دار كردم «عاقل باش!!!ا«
داشتم از نهار كذايي فارغ ميشدم كه كه «راميان» زنگ زد و طبق معمول شروع كرد به گله كردن از دوست پسرش همون «دكتر ر» كه از قضا روانپزشك منم هست !!!بهش گفتم كه «عاقل باش!!!» بعد گفتم توي يه فرصت مناسب بهت زنگ ميزنم در بارش صحبت كنيم
… …
در نهايت «مهسا» جان هم در تمام مدت حضور گرمش رو با اس ام اس هاي بامزه اش حفظ ميكرد …در موردش محافظه كارانه مينويسم ..چون بلاگمو ميخونه
در نهايت برگشتم دفتر مطلع شدم كه «الناز ف» از پرسنل مجله م توي بيمارستان بستريه …فكرشو بكنيد …از خوشحالي توي پوستم نمي گنجيدم(شوخي ميكنم …دختر بدي نيست..) …به اتفاق «پوريا» و «شمس» رفتيم ملاقات ..(افشارم كدوم خراب شده اي بود نمي دونم…هميشه هر وقت وجودش لازمه جيم ميزنه…البته به همون مقدار هم دوست داشتنيه)…رفتيم بيمارستان و ديديم كه بله «الناز ف» به سرم وصله ..فكرشو بكنيد كه دختر ها در حالت بيماري چه موجودات معصومي ميشن(بر خلاف وقتي كه سرحالن) …طبق معمول حس پدارانم گل كرد…بلاخره خداحافظي كرديم و اومديم …4 روزي فكر كنم بستري باشه
نميدونم چرا هميشه توي برخورد با آدما نسبت بهشون موضع پدرانه و دلسوزي پيدا ميكنم …ميدوني اين خيلي خوبه ولي اغلب اوقات باعث ميشه كه از داشتن رابطه پاياپاي احساسي محروم كني خودتو و اطرافيانت به شدت بهت وابسطه بشن
تنها و تنها يكنفر هست كه علاقه من بهش از اين چهارچوب دلسوزي خارجه …كه……بگذريم گفتنش چه فاييده اي داره
Advertisements

About this entry