Entry for April 10, 2008

پنج شنبه بيست و دوم فروردين – راه و ساختمان
..
اين شصت و چهارمين مطلبيه كه توي بلاگم به نام «خاطرات سردبير مقيم در شماره 22″ مينويسم…تقارن جالبيه ..روز 22 و شماره پلاك دفترم 22 كه مدتيه به محل زندگيم هم تبديل شده..راستش رو بگم دچار ياس فلسفي يا يه كوفتي توي همين مايه ها شدم…خستم …خيلي خسته…امروز مدير داخلي دفتر(جديدا» ارتقا گرفته) خانم «ف» سركله اش نيم ساعت زودتر پيدا شد كه بنده هم خواب بودم….فكرشو بكن ..مجبور شدم توي كسري از ثانيه ..لباسام رو بپوشم وقيافه معقولي بخودم بگيرم…طفلكي كلي زحمت كشيده بود برام صبحونه و نون داغ گرفته …بود …سر صبحونه فهميدم كه بنده خدا با دوستش دعواي بدي كرده …يكمي از اون حرفهاي كليشه اي هميشگي تحويلش دادم…فكر كنم خودشم فهميد كه با بي ميلي تمام ..دارم نصيحتش ميكنم ..خوب چه انتظاري داريد …با اين وضعيت نصيحتش هم بكنم
امروز بعد از ظهر طبق معمول براي قدم زدن رفتم..هوا خوب بود …مردم مدام در رفت و آمد بودن …بعضيا شاد …خيليا بي تفاوت و عده اي غمگين..و تك و توك هم مثل من براي مشاهده اومده بودن…مشاهده حالم بهتر نشد كه مغشوش تر شدم
خسته ام ..شايد آخر هفته رو برم پيش مادرم ..خوبيش اينه كه اتاقم دست نخورده مونده…بهر صورت دوروز استراحت بد نيست ..نه؟
… …
يه خبر خوب ..چون هميشه خبر خوبي هست …فقط بايد پيداش كنيم
فكر كنم اولين غنچه گل رزهاي باغچه دفتر شنبه صبح باز بشه…
Advertisements

About this entry