Entry for April 10, 2008

چهارشنبه بيست و يكم فروردين – منزل امير پيوند
امروز روز عجيبي بود …طرفهاي ظهر رفتم توي اطاق «روان بخش» …داشتيم درباره طراحي مجله «قشم» صحبت ميكرديم …كه صحبت رسيد به فرهنگ مطالعه در بين مردم كشورمون …نميدونم صحبت چطور يكدفعه رسيد به وظيفه و مسئوليت در برابر مردم ….راستش رو بخواي منقلب شدم …بدجور به هم ريختم …ميدوني براي من آسونه كه درباره موسيقي بگم …درباره سينما …درباره كتاب…درباره گاز دادن با ماشين تا خرخره….و هي داد بزنم كه چرا از زندگي لذت نميبريد …بعد مثل يك روشنفكر احمق …كه اون بالا نشسته ..بگم …مردم ما فرهنگ مطالعه ندارن….من يادم رفته بود كه خيلي از مردمم ايتقدر پول ندارن كه حتي تغذيه درستي داشته باشن و يا لباس گرمي بپوشن …يادم رفته بود كه وقتي من از لذت قدم زدن توي بارون …صحبت ميكنم …براي اينه كه ماشين دارم و راه رفتن زير بارون برام يك تفريحه …نه اجبار…يادم رفته بود كه بعضيا روزي 12 ساعت كار ميكنن كه فقط اجاره خونشون رو بدن …و كمي سير بشن …ميدوني حالم از خودم بهم خورد
و بيشتر از هر احمقي احساس حماقت كردم …احساس كردم كه چقدر دردناكه از مردم متوقع بودن ..چقدر ساده انگارانست …كه اون بالابشيني و مردم رو از اون بالا نگاه كني …و فكر كردم ..كه هرگز در زندگي كارمند كسي نبودم …رييسي نداشتم ..هرگز مشكلي نداشتم …هركاري دوست داشتم كردم …و چه خوشبخت بودم …و البته چه كور …چه كور
فكر كردم كه وقتي گيلاس تو دستمه و دارم درباره «اومانيسم» صحبت ميكنم …چندنفر گرسنه به خواب رفتن…
..
ميدونم كه نميتونم معجزه كنم …اما از خودم پرسيدم كه آيا تمام سعي ام رو كردم؟
ازش پرسيدم كه فداكاري …چه چيزيه …چرا گاندي با انگليسها جنگيد و چگوارا ..چرا مبارزه كرد؟
برام سوال بود كه زادگاه اين عمل كجاست در احساس عشق يا منطق…از اون موقع دارم دنبال جوابم ميگردم …بلاخره پيداش كردم …زادگاهش همون عشقه …وفقط عشقه كه اگه اونقدر قوي باشه مميتونه باعث عمل بشه…اما عشق فقط آغاز كنندست …و اين عقله كه راه رو ادامه ميده …وتازه اين زمان بود كه فهميدم …عقل و عشق كجا در كنار هم قرار ميگيرن…منطق ميگه كه نابرابري بد است ..اما فقط عشقه كه بهت انگيزه شورش بر عليه نابرابري رو ميده…منطق هرگز بهت انگيزه شروع رو نميده…ميدوني امروز يكي ديگه از سوالاتم بهش پاسخ داده شد ..و يك گمشده ديگم رو پيدا كردم …وفكر كردم كه چرا سكوت كردم …وقتي كه ميتونستم حرف بزنم …و چرا فقط وقتي حرف زدم كه چيزي نميتونست برام مخاطره ايجاد كنه
ميدوني …آرمان گرايي ..روزهاي آغازمون رو فراموش كرده بودم …فقط اون يادم انداخت …نه بيشتر تكونم داد …خيلي شديد …نميدونم سروكلش چطور پيدا شد و اومد ..انگار كه چيزي هست مثل ياد آوري چيزهايي كه روزي وجود داشتن…مثل كتابي كه سالها از خوندنش گذشته و فراموشش كردي…مثل عذاب خيانت به آرمانهاي خودم…مسلما هرگز اين نوشته ها رو نميخونه و شايد هم هرگز نفهمه كه شنيدن اين كلمات براي من چقدر عذاب آور بود … و چقدر شيرين ….عذاب آور …چون يادم اومد كه كسي هستم كه با خونسردي به بخش زيادي از آرمانهاش خيانت كرده …و شيرين چون فهميدم هنوز فرصت و توان كافي رو براي بازگشت به آرمانهام دارم
نه اينكه اون خودش انسان متعالي باشه و حتي اصلا» ادعاش روهم نداره …مهم اينه كه بمن گفت چيزي رو كه هيچ كس نگفته بود …تا قبل اين صحبت انگار نيرويي …شايد خودم…منو در تاريكي قضاوت كور رها كرده بود.
ميدوني ممكنه يكروز مثل من بدون اينكه بفهمي …آرمانهات رو جايي جا بزاري…وشايد اگر خوش شانس باشي مثل من دوباره پيداشون كني …شايد زير نور فندكي براي روشن كردن يك سيگار…يايكروز بطور اتفاقي وقتي داري قدم ميزني
چه بامدادها گذشت
و اين اسير وجه بامداد
چو كرم كور
خبر نگشت
تعجب نكن انگار كه سالها پيش توي يك «دژاوو» نوشتن اين كلمات رو ديدم…بله ديدم
Advertisements

About this entry