Entry for April 06, 2008

يكشنبه هجدهم فروردين – راه و ساختمان
از ديشب دارم خاطرات احساسيم رو مرور ميكنم و سعي ميكنم كه تمام كسايي رو كه در زندگيم بهشون به نحوي علاقه داشتم رو به خاطر بيارم …راستش رو بخواييد خيلي خجالت نميكشم كه تعدادشون زياد بوده …در حين اين ياد آوري هاي تلخ و شيرين بودم ..كه يكدفعه متوجه يك حقيقت …وحشتناكي شدم ….من تا يك روز زمستاني …كه براي اولين بار عاشق شدم …هرگز كسي رو دوست نداشتم …حتي كسايي رو كه فكر ميكردم برام عزيزن ….وقتي دقت كردم …ديدم كه فقط بهشون احساس دلسوزي و ترحم دارم …يعني فقط چون احساس مي كنم كه تنهان …يا نا توانن بهشون توجه ميكنم …و اغلب هم اين آدما يا خودشون ميرن …چونكه بعد از اينكه قوي شدن براشون جالب نيست كه هميشه يك نفر بهشون ترحم كنه و يا خودم تركشون ميكنم چون احساس ميكنم ديگه به اندازه اي قوي شدن كه بتونن خودشون راهشون رو ادامه بدن ….ترسيدم …خيلي ترسيدم …نگران شدم
تا زمستاني كه گذشت …من براي اولين بار فهميدم كه چطور ميشه عاشق شد …بدون هيچ دليلي …بدون هيچ ترحمي …بدون حتي هيچ تحسين كردني …ميدوني مثل يك كشف عجيب بود …مثل پيدا كردن يك سرزمين بي انتها و متروك درون خودم كه تا امروز دست نخورده مونده …بود …. اون روز فهميدم كه ميشه گلهاي باغچه رو هر روز آب داد …نه به دليل اينكه اگر آب ندي خشك ميشن …به دليل اينكه عاشقشون هستي
از اون روز بود كه فهميدم حس بي تابي يعني چه …يك چيزي جداي از نگراني ….و جدا از دلتنگي ….و اينكه ه»دلم بي تاب است» يعني چه …بدجوري بي تابم ….خيلي بي تابم
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
بخشي از شعر گستانه سهراب سپهري

Advertisements

About this entry