Entry for April 04, 2008

جمعه شانزدهم فروردين ماه – راه و ساختمان
نزديكهاي ظهر بود كه داشتم چاي ميخوردم و سيگار ميكشيدم …و بلاگ يكي از بچه هاي 360 رو ميخوندم كه روزهاي اندوهگينيو داشت تجربه ميكرد …خيلي سعي كردم براش توي كامنت چند جمله اميدوار كننده بنويسم….هرچي سعي كردم نشد كه نشد..آخر سر بي خيال شدم و از نوشتن كامنت منصرف شدم
حدوداي ساعت يك تلفنم زنگ خورد ….»دكتر بهرام م.» از همكارام بود كه اومده بود طرفهاي اميرآباد كارداشت …زنگ زده بود كه بياد ديدنم …خوشحال شدم ..چون چند ماهي بود كه نديده بودمش …خيلي با هم گپ زديم …از همه چي و همه جا ….»بهرام» رو دوست دارم …نه به علت اينكه آرزوهاي يكساني با من داره …بلكه بخاطر اينكه آرزوهاي قشنگي داره ….مدتهاست كه ياد گرفتم كه آدمها رو از روي آرزوهاشون دوست داشته باشم ..و از اونروزه كه فهميدم …همه آرزوهاي شيريني ندارن…
بي اختيار ياد فيلم «استاكر» اثر «آندري تاركوفسكي» افتادم …و اتاق آرزوها در اون فيلم..كه وقتي سه شخصيت داستان بعد از مصائب بسيار به آستانه اطاقي رسيدند كه در اونجا آرزوهاشون بر آورده ميشد…هيچكدومشون داخل نرفتن….استاكر به دو شخصيت ديگه گفت كه در اين اطاق اون چيزي كه به عنوان آرزو به زبان مياريد برآورده نميشه …بلكه اون چيزي كه بعنوان آرزوهاتون در قلبتونه برآورده ميشه …واين ميتونه دردناك و دهشتناك باشه …خيلي ميتونه فاجعه بارباشه ..چون همه ما همه آرزوهامون قشنگ و دوست داشتني نيست
…..
Andrei Tarkovsky
http://en.wikipedia.org/wiki/Andrei_Tarkovsky
Stalker درباره فيلم
http://en.wikipedia.org/wiki/Stalker_%28film%29
Anatoly Solonitsynنويسنده فيلمنامه آناتولي سولژنتسين
http://en.wikipedia.org/wiki/Anatoly_Solonitsyn
Advertisements

About this entry