Entry for April 01, 2008

سيزدهم فروردين ساعت ..10:10 – راه و ساختمان
نزديك غروب دچار يك حس بي تابي شديدي شده بودم …اسمشو فقط ميزارم بي تابي …نميشه خيلي واضح اين حس رو تشريح كرد …دلگرفتگي نيست …غم نيست…نگراني نيست …يك چيزيه از جنس خودش …همون بي تابي
داستان «همه ما از يك مجله كوچك شروع ميكنيم » اثر «نورمن لوين» رو خوندم …»لوين» يك نويسنده كانادايي الاصل هستش كه داستانهاي كوتاهش خيلي مشهوره…نميدونم يكجور دلبستگي خاصي به داستانش پيدا كردم…بي تاب تر شدم
Norman Levine
http://en.wikipedia.org/wiki/Norman_Levine
يكي ديگه از داستانهاي معروفش به نام «گاهي اوقات اينجا اتفاق ميفته» هستش ..نويسنده جالبيه و از گروه نويسنده هاي بعد از جنگ جهاني دوم طبقه بندي ميشه ..با نوعي سادگي كانادايي در داستانهاش…داستان نويسهاي كانادايي معمولا» انسانهاي ساده اي هستند …اگرچه كه از نظر غناي ادبي خيلي تحت تاثير ادبيات انگلستان نند …اما از نظر محتوايي معمولا به زندگي و وقايعش ساده نگاه ميكنند ( نه سهل انگارانه …فقط ساده)ا
Advertisements

About this entry