Entry for March 29, 2008

شنبه دهم فروردين 87 -ساعت 12 نيمه شب دفتر راه و ساختمان
از ديشب تا بحال مشغول شيطنت بودم …مسلما» انتظار ندارايد كه جزيياتش رو براتون تعريف كنم …!!! حدودا» همين الان رسيدم دفتر …نميدونم واقعا» چند روز از اقامت طولاني من در دفتر ميگذره و يا دقيقا» قراره تا كي ادامه پيدا كنه تنها چيزي كه الان ميدونم اينه كه سرم بدجوري منگ و سنگينه …با هر حركتي احساس ميكنم كه اقيانوس اطلس توي سرم اينور اونور ميشه …خيلي خوابم مياد اما چندتا كارهست كه بايد انجام بدم …اول اينكه يك نسكافه تلخ بخورم …تا يكمي حالم جا بياد…دوم برم سرچ كنم ببينم از «پريمو لوي» چند تا كتاب به فارسي ترجمه شده ؟ يه داستان كوتاه ازش به زبان انگليسي خوندم خوشم اومده
Primo Levi
http://en.wikipedia.org/wiki/Primo_Levi
خداي من يك شيميست …وقتي داستان نويس در بياد چي ميشه !!! يك نگاهي به بيوگرفيش بندازيد …حالا يكي نيست به خود من بگه …نيست همه چيم با همه چيم جوره…
برم كه قل قل كتري ميگه آب جوش اومد …وقت نسكافه تلخه..كاش حال داشتم يه چاي دم ميكردم
Advertisements

About this entry