Entry for March 24, 2008

پنجم فروردين 87 ….جايي ديگر
خيابان شاه …و البته كافه نادري و عشق بي پايان …هميشه احساس خاصي نسبت به خيابون شاه دارم …والبته كافه نادري …انگار كه روح هدايت ….فروغ و شاملو هميشه اونجا بطور جاويداني در جريانند …والبته پياده روي ها و پرسه زدنهاي جاويدان
….
كافه هميشه روح خودش رو داره …با اون گارسونهاي پير و اون اعلان قرمز …مصرف دخانيات ممنوع …مطمئنم اون كسي كه اين اعلان رو نوشته هرگز لذت ..روشن كردن يك سيگار رو بعد از يك قهوه ترك غليظ ..رو حس نكرده
….
اما ساعت يازده ونيم شب…و مستي بي پايان…و خاطرات …كه به طور مبهم از ميان چشمانم ميگذرند…حسي مثل بلوغ يك درخت اقاقيا…مثل زيبايي گلهاي بنفشه ….مثل موسيقي
……
دنيا پر از زيباييست و لحظات شيرين …و عشق كه هر لحظه همراهته…هر لحظه ميبينيش…و هر لحظه حسش ميكني…مثل آخرين پيك شراب در يك نشست بي نهايت شبانه …مثل پيتر گابريل…مثل اريك كلاپتون …مثل بي بي كينگ …مثل بهار …و چه بهاري…
و اما كافه نادري ….دوستت دارم …دلم برات تنگ ميشه و مثل تويي كه الان نوشتم رو ميخوني دوستت دارم…
نميدوني اين روزها چقدر دلم برات تنگ ميشه…
….
خيلي دلم برات تنگ شده
…نميدوني …نميدوني …بدو ن اينكه بدوني هديه اي به من دادي …كه بزرگترين شادي من بود
Advertisements

About this entry