Entry for March 23, 2008

ساعت 3 بعد از ظهر چهارم فروردين – دفتر راه و ساختمان
زير كتري رو روشن كردم تا چاي بخورم…چند دقيقه ديگه خوندن «جهالت» «ميلان كوندرا» رو از صفحه چهلم ادامه ..ميدم …امروز هوا …ابري-آفتابيه….حال گلهاي باغچه هم خوبه…حال منهم خوبه…
داشتم شعر ميخوندم كه ناگهان با اين شعر مرحوم «شاملو» برخورد كردم…و يادم افتاد كه زماني از شعرهاي مورد علاقم بوده
سرود
برو مرد بيدار اگر نيست کس
که دل با تو دارد ممان يک نفس!
همه روزگارت به تلخي گذشت
شکر چند جوئي در اين تلخدشت ؟
به بيهوده جستن فرو کاستي
قبا خستگي بر تن آراستي
قبائي همه وصله بروصله بر
قبائي ز نفرت بر او آستر
همه پايم از خستگي ريش ريش
نه راهي نه ذيروحي از پشت و پيش
نه وقتي که واگردم از رفته راه
نه بختي که با سر در افتم به چاه
نه بيم ونه اميد و … از پيش و پس
بيابان و خار بيابان و بس !
چه حاصل اگر خامشي بشکنم ؟
که ؛ ياران ,در اين دشت , تنها , منم !
گرفتم به بانگي گلو بر درم
که دردم بسوزد چو خاکسترمد ؟
گرفتم که تندر فشاندم , چه سود ؟
کز اين هيمه نه شعله خيزد نه دود
گرفتم که فرياد بر داشتم
يکي تيغ درجان شب کاشتم
مرا تيغ فرياد , برنده نيست
در مرده آباد که ش زنده نيست
برو مرد بيدار, اگرنيست کس
که دل با تودارد ممان يک نفس !
بنه خواب اگر خوشتر افتادشان
که آخر دهد رنج ره , يادشان
بهل شب شود چيره تا بنگري
هم از اشگشان سر زند اختري
چو پوسيد چون لاش گنديده شب
کوير نفس مرده در گور تب
واميدي به جا مانده , گر نيز هست
يه سوداي عزلت در خانه بست
ببيني که از هول شب , اشک آب
بتوفد چنان کورهء آفتاب
برو مرد بيدار, اگر نيست کس
که دل با تو دارد ممان يک نفس
تو گلجوئي اي مرد و ره پر خس است
شکر خواه را حرف تلخي بس است !
تو گل جوئي اي نفس و ره پر خس است ؛
شکر خواه را , حرف تلخي بس است
…..
اجمد شاملو
http://shamlou.org/
http://www.shamlu.com/
چاي ..آماده شد…بايد برم ..سيگاري روشن كنم
Advertisements

About this entry