Entry for March 23, 2008

ساعت 4 صبح چهارم فروردين 87- ناكجا آباد
….
اينكه كجا هستم مهم نيست …اما امشب داشتم اسم خودم رو توي «گوگل» سرچ ميكردم كه ناگهان به وبلاگم گه 5 سال پيش مينوشتم برخورد كردم…وبا نوشته هام در اون زمان …وفكر كردم…و فكر كردم …وشايد حس كردم…
پنج سال پيش در يك نيمه شب تابستاني در دفتر راه وساختمان كه در سهروردي بود …من اين كلمات رو نوشتم
http://edge.persianblog.ir
..
خاطرات يک سردبير

شنبه 18 مرداد ماه

شاید اصلاً نباید نوشت و همیشه … مثل همیشه خاموش بود و حتماً این یک سرمقاله نیست چیزی است از جنس دغدغه های یک سردبیر … مشتی حرف های فروخورده و خاموش شده و روزهایی که به سرعت سپری می شوند … شاید اصلاً نباید یک سر دبیر حرفی برای گفتن داشته باشد و هر مقاله ای باید لبریز از حرف های تکراری روزمره باشد .

ساعت 10 شب است و شاید 30 : 10 و یک سکوت طولانی از جنس شب و انبوه کاغذهای بی شمار که خواندن آن هرگز تمام نمی شود کوهی نوشته و مقاله و مطلب در مورد تیرها … ستون ها … زلزله … بحران و همه را کناری می گذارم ، شاید امشب دستم به نوشتن نمی رود … دفتر مجله سرشار از خالی سکوت است . روی بالکن می روم و انبوه چراغ های شهر را نگاه می کنم و در میان این همه ابعاد فلزی بی انتها و در میان این همه دیوارهای بتنی و آجری می بینم که یک سر دبیر چقدر تنهاست .

فکر شماره های بعد که مثل روزهای زندگی من می گذرند راحتم نمی گذارد … و نگاه می کنم ، در آسمان ماه را می بینم ، بی اختیار ، کلام سهراب سپهری را به یاد می آورم که : « … ماه بالای سر تنهایی است … » بر می گردم به اطاقم و انبوه کاغذها به من دهن کجی می کند … نظام مهندسی … محیط زیست … شهرسازی اخلاق مهندسی … بازار مصالح … نقاشی هایم روی دیوار به من نگاه می کنند … و فکر می کنم چه قرابتی است میان این رنگ ها و آهن و دیوارهای آجری … نه … باید امشب این مقالات را بخوانم … مشغول می شوم ولی نقاشی هایم رهایم نمی کنند … همینطور مرا نگاه می کنند … سکوت می کنند … و من نگاهشان می کنم … دلم می گیرد و می فهمم که هرگز یک مهندس تمام نبوده ام و هرگز یک نقاش تمام هم نبوده ام … همیشه چیزی بوده میان عقل و عشق و شاید اصلاً همه اش عشق بوده است .

می ایستم و انگار که وقت رفتن است ولی اصلاً نمی دانم کجا … این روزها حسی به من می گوید که وقت رفتن است …

دل یک سردبیر هم می گیرد و گاه فکر می کند که نباید زیاد فکر کند … حرف هایم را فرو می خورم و ساکت می نشینم نگاهم به میز ، به دیوان فروغ می افتد که کنار آن کتاب سازه های بتنی طاحونی تکیه کرده است … می مانم و تنها نگاه می کنم … روزهای بلندی است این روزهای گرم تابستان و چه شبهای کوتاهی دارد و چه مهتاب های زیبایی … دلم برای بوی گل های یاس تنگ می شود … نگاه می کنم … نقاشی هایم نگاهم می کنند و سهراب در سرم زمزمه می کند :

– و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد .

ياد پنج سال پيش بخير …چه روزهايي و چه شبهايي…
Advertisements

About this entry