Entry for March 19, 2008

بيست و نه اسفند …ساعت ده ونيم صبح- منزل اميرپيوند
تقريبا» مستي از سرم پريده….خواستم نوشته هاي شب پيش رو ويرايش كنم(چند ساعت بعد يكمي ويرايشش كردم) ….ديدم كه خود سانسوري لزومي
نداره …سرم بدجوري سنگينه …بدجوري….
.
امروز پنجره رو كه باز كردم نسيم ملايمي ميومد …وقتي نسيم پوست آدم رو لمس ميكنه يك احساسي مثل زنده بودن به آدم دست ميده…مثل اينكه تمام احساساتت سعي ميكن بهت ياداوري كنن كه هنوز زنده اي و ميتوني از زندگي لذت ببري…
……
خداحافظ زمستان 1386
Advertisements

About this entry