Entry for March 15, 2008

ساعت هشت ونيم شب – راه و ساختمان
.
امروز روز خوبي بود …كمي دلتنگ بودم..جلد دوم تاريخ فلسفه ويل دورانت رو ادامه دادم …الان به قسمت شوپنهاور رسيدم …برخلاف تاريخ تمدن ويل دورانت كه كتاب شيرين و ساده ايه …كتاب تاريخ فلسفه خيلي مبهم و پيچيدست ..بطوري كه بارها مجبور ميشم بعضي صفحات رو دوباره بخونم و يا چند صفحه برگردم عقب.
….
ميخوام الان برم شجريان گوش كنم …يهو دلم خواست ..يا آلبوم باران و يا شب سكوت كوير …هواي غريبي بيرونه ..طوفاني ..طوفاني
امروز بچه هاي دفتر داشتن در مورد نامزدي گيتي صحبت ميكردن …گيتي يك وقتي منشي من بود …خيلي طفلكي
خنگ و كند بود ..و زير كار دررو…اما هميشه دلم براش ميسوخت …الان خوشحالم كه احساس خوشبختي ميكنه
….
..
براي عيد برنامه خاصي ندارم …از مسافرت توي عيد خوشم نمياد …همه جا شلوغ و پر ازدحامه …و رانندگي
توي جاده هم لذتي نداره…
اواخر فروردين ..ميرم ارمنستان پيش دوستم دكتر قوام كه استاد دانشگاه ايروانه(همون يروان فرنگي ها) فكر كنم بد نباشه يكمي آب و هوا عوض كنم
..
.
حال گلهاي باغچه خوبه…دارن رشد ميكنن…دوستشون دارم
Advertisements

About this entry