Entry for March 13, 2008

شب جمعه …ساعت يازده شبانگاه …ماهنامه راه وساختمان
امشب باران باريد …رشته اي آويخته از آب ..از ديدن مادرم كه برگشتم رفتم يك سري به اين باغچه هاي گلفروشي زدم …هميشه احساس خوبي نسبت به اين باغچه ها دارم ..انگار كه در ميون انبوه شلوغي و بي تفاوتي يكنفر داره تار ميزنه …انگار كه تمام عشق و زيبايي فراموش شده در لابلاي ازدحام كور شهر در اين باغچه ها خلاصه شده …باغچه هايي كه فروتنانه به پاركهاي سيماني لبخند ميزنند
براي باغچه گل خريدم …10 جعبه بنفشه …4 بوته ياس زرد…و5 نهال پاپيتال…
گاهي فكر ميكنم كه باغباني فضيلت بزرگيست …پدرم ميگفت كه باغبانها جزو «اصحاب رشد» هستند …كساني كه زيبايي و عشق راپرورش ميدهند و به ديگران هديه ميكنند..زيرو رو كردن باغچه و كاشتن گلها چند ساعتي به من لذتي شگفت انگيز داد…بعضي لذتها را همه فراموش كرده اند …نميدونم چرا؟ گاهي براي بعضي از سوالاتم هيچ جوابي پيدا نميكنم …شايد زيبايي بعضي از سوالات در اين است كه هرگز پاسخي نداشته باشند
و اما باران …
.هميشه بارانهاي بهاري منو ياد اين شعر زيباي دوران كودكي ميندازه:
.
..
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا
….

.

…يادش بخير چه لذتي ميبردم اون زمان از زمزمه اين شعر همراه باران…راستش را بخواهي امروز هم همان لذت و شوق در من پديدار مي شود
Advertisements

About this entry